سیزیف به عقوبت شوریدن بر خواست خدایان و زئوس و در بند کشیدن مرگ محکوم شده است تا تخته سنگی را از اعماق به قله ی کوهی برساند و هر بار پس از به قله رسیدن به خواست زئوس و یا سرنوشت ، سنگ به نشیب می غلتد.تا باز سیزیف فرود آید و سنگ را به دوش کشد.خدایان می پنداشتند که مجازاتی دهشتناک تر از کار بیهوده و نومیدانه نیست.و سیزیف را محکوم به چنین سرنوشتی کردند.

افسانه ها از این روی آفریده شده اند تا نیروی خیال بتواند به آنان جان بخشد.و این چنین قهرمان پوچی زاده می شود.با شمایلی انسانی و مجازاتی بس تراژدیک.قهرمانی که هر روز او را در دامنه ی کوه الیمپوس می بینیم که با چهره ای که از عضلاتش دردی مشهود نمایان است؛تخته سنگی را بر دوش کشیده و از کوه بالا می رود.گونه ی به سنگ چسبیده اش را بر روی پاهای خاک آلود و ستون مانندش نظاره می کنیم که این عمل هر روزه را صدها و ده ها هزار بار انجام می دهد.تا تجسم پوچی هایمان شود.همان که ما نیز در چنبره ی روزمره هایمان گرفتار آنیم.همان احساسی که گاهی چون مار گرداگرد انسان حلقه زده و با هر فشاری انسان را بیزارتر کرده و زخمی دیگر بر روان آدمی بر جای می گذارد.از آن زخمهایی که به قول هدایت در زندگی چون خوره انسان را از درون می خورند و می آزارند و پوچی از این دست زخم هاست.

در آن هنگام هم که سیزیف در قله نظاره گر سقوط دوباره ی تخته سنگ است شاید به این می اندیشد و غرق در تاملات خویش هنگامی که با چهره ی درد کشیده و نزدیک به سنگ که می توان آن را نیز سنگ انگاشت ! با گامهایی سنگین اما موزون رهسپار اعماق می شود.اعماق را با درد به سمت رنجی که پایانش را هرگز نمی داند طی می کند.

این هنگام که چونان لحظه ی نفس تازه کردن است و فرارسیدنش چون رنج گریز ناپذیر، همان هنگام دستیابی به شناخت است.در هر کدام از این لحظه هایی که او ستیغ را ترک می گوید و نرم نرمک رهسپار کنام خدایان می شود و بر سرنوشت خویش چیرگی دارد و سخت تر از تخته سنگش می شود.

این عمل هر روزه ی سیزیف تجسم پوچی است با این همه از آنجا که غروبی هست و حضور خود سنگ و خاک ، هستی مستقر ، سیزیف چیزی دیگر هم دارد : دیدن و لذت بردن.از سوی دیگر چون سیزیف بر سرنوشت خود آگاه می شود که همین است و همین ، از زئوس و سرنوشت برتر می شود.

زمانی که فراخوان نیکبختی بسیار سنگینی کند، آنگاه اندوه وجود آدمی را فرا می گیرد ؛ و این پیروزی تخته سنگ است.این خود تخته سنگ است که خواری را به تبع خویش دارد و تاب در برابر خواری بیکرانه چه دشوار است.همه ی خشنودی ساکت سیزیف در همین جاست.او خود سرنوشت خویش را به دست می گیرد.تخته سنگ از آن اوست.سیزیف به سوی تخته سنگ می رود و کنش های بدون پیوند با یکدیگر خویش که سرنوشتش شده است و خود آنها را بوجود آورده را می نگرد. و بدین سان با اطمینان از سرچشمه ی بشری آنچه می کند ، همچون نابینایی که در آرزوی دیدن باشد و بداند که شب را پایانی نیست تخته سنگ را بالا می برد.

در زندگی متعارف ما نیز آنجا که مرگ هست هرچه و هرچیز پر از پوچی است.اما خود بودن،نفس حضور در جهان تنها چیزی است که ما داریم و باید پاس بداریم.و این این همه در ادامه ی همان فریاد زردشت نیچه است که مرگ آن جهان و جهانیانش را اعلام کرده بود.