گاهي يك نوشته ،‌ يك فيلم ، يك قطعه شعر يا موزيكي كه مي شنويم در ذهنمان حك مي شوند.بسان سنگ نبشته هايي است كه انسانهاي نخستين نياكان ما بر غارها حكاري كرده تا به نسلهاي پسين برسند.گاهي يك مفهوم به درون روح و فكر و جان و ذهنمان رسوخ كرده و ديگر روح تو ذهن تو و سطح هوشياري و يا درك تو از ... ديگر با پيش از آن برابر نيست.يك جايي يك چيزي تغيير كرده و شايد تو يك گام به پيش رفته اي.گاهي يك حركت كوچك يك تغيير در ميميك صورت و يا يك نگاه خراشي در روان ايجاد مي كنند كه انگار كل هستي كل كيهان بهبودي براي آن هرگز نخواهند يافت.گاهي اما يك حركت كوچك شايد تكان دادن دستي شايد نگاهي صميمانه چنان در ضميرت ردپاي خود را بگذارند كه از خاطرات سالي و يا دهه اي فقط آن را بياد بياوري.گاهي چيزي كه برايش ماهها زحمت كشيده اي و يا آرزويي كه سالها در پي تحققش بوده اي جز پوچي هيچ نمي نمايد.گاهي گاهي گاهي ؛ شايد گاهي خود بشود زندگي يا چيزي شبيه آن.

شما چطور فكر مي كنيد؟!