نوشته: ریچارد برنز و آلن بی. راش
برگردان: رضاپوردیان                                          منبع : آکادمی فانتزی


واقعیت از بین نمی‌رود، حتا اگر باور به آن را از دست دهید.
(VALIS (1981
 
دیوانه‌ها نمی‌دانند دیوانه‌اند، اما من می‌دانم که دیوانه‌ام
و تنها فرق من با دیوانه این است که دیوانه نیستم.
سالوادور دالی
  
اشاره:Philip Kindred Dick فیلیپ ک دیک

تعریف اصطلاح «فیلدیکیَن » (به قلم پاتریک کلارک):
Phildickian یا Dickian: (صفت)
درباره‌ی فیلیپ کی. دیک نویسنده‌ی آمریکایی علمی‌تخیلی و فانتزی یا درباره‌ی آثارش.شباهت یا دلالت داشتن بر شرایط خاصی که دیک در رمان‌ها و داستان‌هایش توصیف می‌کند. از دست دادن و تغییر حالت هویت، واقعیت‌های جعلی و جعل کردن واقعیت، امکان‌ها و اشکال فرعی اخلاقیات در مواجهه با تباهی ناگزیر.(بیان عامیانه‌ی فشرده): هر فیلم یا داستانی که در آن شخصیت اصلی‌اش به فرد دیگری مبدل شود، طوری که این ماجرا حتا برای خود او مایه‌ی تعجب باشد.(بیان عامیانه‌ی خشک)‌

«صبحانه‌ی فیلدیکین»: قهوه با آمفتامین یا هر محرک دیگر (مثلاً مشروب). تعریفی از کی. دبیلو. لتر: می‌خواهم فیلدیکین را به عنوان توصیفی تقلیل‌گر برای همه‌ی موقعیت‌ها و رخدادهایی به کار ببرم که با دشواری بینهایت در تعیین چیستی واقعیت مجسم می‌شوند. به شیوه‌ای دیگر، گاهی شما اوقات سختی دارید، چون نمی‌توانید تشخیص دهید آن که مشغول صحبت با او هستید، بهترین دوستتان است یا حشره‌ی غول پیکری از منظومه‌ی پروکسیما که نقاب بهترین دوستتان را به چهره دارد، در این حالت شما یک لحظه‌ی فیلدیکین را تجربه می‌کنید.

مقدمه

درباره‌ی شخصیت پیچیده‌ای چون فیلیپ کی. دیک حرف بسیار است، انسانی بسیار باهوش و به طور حتم یک نابغه بود، با این حال در تمام عمرش عمیقا مشکل داشت. مستعد اختلالات روان‌تنی بود و از اگزوفوبیا (ترس از مکان‌های عمومی)، افسردگی و تمایلات سادیستیک رنج می‌برد و نسبت به حداقل یکی از همسرانش رفتاری خشونت‌بار داشت. با دیدی مذهبی الاهیاتش را به شکل مفصلی در نوشته‌های علمی‌تخیلی خود شرح می‌داد، متفکری گنوسی (معرفت‌شناختی)[3] بود که در واقعی بودن دنیای اطرافش تردید داشت. خیال برش داشته بود که CIA تلفن‌هایش را شنود می‌کند. یک معتاد به قرص‌های روان‌گردان که رمان‌های ضد مواد مخدر می‌نوشت؛ فیلسوف ادیبی که جیمز جویس می‌خواند و انبوهی رمان علمی‌‌تخیلی بازاری به رشته‌ی تحریر درآورد؛ رمان‌نویس برنده‌ی جایزه‌های ادبیاتِ ژانری بود که سودای ستایش مخاطبان جریان اصلی را داشت و یک عاشق سینه‌چاکِ زنان که از حفظ زندگی زناشویی‌اش عاجز بود. فیلیپ کی. دیک شوهر پنج همسر، پدر سه بچه، برادری متأثر از دست دادن خواهر دوقلویش و فرزندی بود که مادرش را به خاطر مرگ خواهرش شماتت می‌کرد و برای همه‌ی آن معتادان و اراذلی که بر خانه‌اش در کالیفرنیا خراب می‌شدند، حالت یک پدر را داشت. برای دوستانش آدمی گرم، خوش‌مشرب و خنده‌رو بود که همیشه چیز تازه‌ای درآستین داشت، ولی همه‌ی کسانی که به او نزدیک‌تر بودند، می‌دانستند او غمگین‌ترین مردی است که تا به حال دیده‌اند.
با این همه، او خالق آمریکایی شگفتی‌های یگانه و مؤلف بیش از 30 رمان و قریب 100 داستان کوتاه است که اغلب آن‌ها در قلمرو وسیع علمی‌تخیلی قرار می‌گیرند. و اگرچه تعداد زیادی از رمان‌های او هم علمی‌تخیلی‌های عامه‌پسندی‌اند که تنها برای حق‌التحریر پدید آمدند و از تمام امکاناتِ این ژانر نظیر سفینه‌های فضایی، کلونی‌های مریخی، اشکالِ حیاتی بیگانه، اسلحه‌های مخرب و آندروئیدها بهره گرفته‌اند، با این حال حتا این آثار هم به علت سرشت عمیقاً شخصی‌شان و رهیافت ادبی دیک به سویه‌های اجتماعی، فلسفی و مذهبی، یگانه و ماندگارند. امروزه رمان‌های دیک به علت غرابت تکان‌دهنده‌شان مورد توجه قرار گرفتند و ستایشگران او را بیشتر خوانندگان بورخس و کالوینو تشکیل می‌دهند، تا خوانندگان اُپراهای فضایی و داستان‌های عامه‌پسند.
دیک احتمال اندکی می‌داد که روزی آثارش مورد توجه قرار می‌گیرند. او با این فرض که آثارش فقط در برهه‌ای کوتاه مورد توجه قرار می‌گیرند و بعد به آرامی فراموش می‌شوند، کار می‌کرد، به سرعت می‌نوشت، معمولا در حال تکرار سبک و کاراکترها بود و ابداً برای توضیح تخیلات آینده‌نگرانه‌ی خود صبر نمی‌کرد (چگونه ممکن است کلاهکی هسته‌ای به جمجمه‌ی کودکی غیبگو تبدیل گردد؟ در زاپ‌گان[4])، غالباً داستان‌هایش در مرز چرندی بودن سیر می‌کردند (توده‌ی هوشمند و لزج گانیمیدی به نام «لرد رانینگ کلام»[5] را در رمان قبایل قمر آلفا[6] را چگونه تصور می‌کنید؟)، در نتیجه بسیاری از رمان‌های او یا فضای دیوانه‌وار کمیک‌بوکی دارند یا متعلق به ژانرهای یک بار مصرفی‌اند که به ندرت مورد توجه منتقدان قرار می‌گرفتند. امری که پذیرفتن او به عنوان یک صدای ادبی متفاوت را دشوارتر ساخت، این بود که رمان‌های جریان اصلی و غیر تخیلی او در زمان عمرش امکان انتشار نیافتند.

آثار متأخرش یورشی وسیع به قلمرو عرفان و راز و رمز بودند که اغلب منجر به از دست دادن شوخ‌طبعی ذاتی‌اش می‌شد، و به کرات در قلمرو افکار سِری و الاهیات عرفانی سقوط کردند. از سوررئالیسم ماورائی کارهای عامه‌پسندش تا تصاویر گنگ کارهای آخرش، دیک در تمام عمر فقط توانست میان طرفداران پروپاقرص علمی‌تخیلی و خرده فرهنگ‌های ‌توهم‌گرا برای خود شهرتی دست و پا کند.
تصورش دشوار نیست که شاید حتا برای خود او هم این افزایش سریع شهرت از زمان مرگش در 1982 تا دو دهه‌ی بعد، شوکه‌کننده باشد. بیشتر کتاب‌هایش هنوز هم منتشر می‌شوند و رمان‌های جریان اصلی او که در دوران حیاتش امکان چاپشان نبود، همه با جلد سخت در دسترس هستند. اقتباس‌های هالیوودی بزرگی بر اساس آثارش ساخته شده است (بلید رانر، یادآوری کامل و گزارش اقلیت). و شاید از همه مهمتر این باشد که فیلیپ کی. دیک تنها چهره‌ای نمادین در میان دوستداران علمی‌تخیلی نیست، او امروزه پذیرش محترمانه‌ی محافل ادبی را به دست آورده است که پست مدرنیسمِ آکادمیک راه ورود ادبیات علمی‌تخیلی به آن‌ها را قدری بازتر کرده است.

علت این که کتاب‌های دیک نه فقط ماندگارند، بلکه اقبال عمومی به آن‌ها نیز رشد کرده را می‌توان در سرشت خاص آثار او جستجو کرد. رمان‌های او البته دقیق و خواندنی‌اند (تعدادی از رمان‌های خاص‌ترش مثل نسخه‌ای از سفرهای ستاره‌ای هستند که کورت ونه‌گوت نوشته باشدشان) اما نکته‌ی مهمتر این است که دیک ترکیب یگانه و خلاقه‌ای از علمی‌تخیلی، عرفان، مذهب، تجارب شخصی، متافیزیک و درام‌های عامه‌پسند را در بهترین کارهایش ارائه می‌دهد. آثار او با زبانی شفاف و صداقتی اغفال‌کننده نوشته شده‌اند و به علاوه این که در زیر سبک سرراست‌شان و در زیر نشانه‌های استاندارد علمی‌تخیلی، دنیای ژرفی از احساسات شدید، نظریات متافیزیکی، و ایده‌های اغلب تکان‌دهنده خوابیده است.
حالات عمیقاً شخصی و گهگاه بسیار خاص کارهای دیک جز در سایه‌ی توجه به زندگی شخصی او معنای خود را آشکار نمی‌کنند. در عین حال که کارهای او فراتر از دلمشغولی‌های شخصی به حقایق ژرف مذهبی، معنوی و سیاسی پیوند می‌خورند. در پشت همه‌ی سفاین فضایی، کلونی‌های مریخی، اشکال حیاتی بیگانه، سلاح‌های مخرب و آندروئیدها نویسنده‌ای هست که برای فهم خودش و دنیای اطرافش تلاش می‌کند و همچنین دنیایی که درونِ همه‌ی ماست. رمان‌های علمی‌تخیلی و رمان‌های جریان اصلی، مقالات فلسفی و تأملاتِ عرفانیِ دیک، مجموعه‌ای را تشکیل می‌دهد که اورسولا کی لوگویین[7] [نویسنده برجسته‌ی رمانِ دست چپ تاریکی برنده‌ی جایزه هوگو] برای توصیف مؤلفش، اصطلاح «بورخس خانگی ما» را به کار می‌برد و هنوز برای بسیاری او، نویسنده‌ی کتابی است که فیلم بلید رانر از آن اقتباس شد. پس اجازه بدهید یک سری چیزها را روشن کنیم.
 
جوانی

فیلیپ کیندرد دیک در 16 دسامبر1928 به همراه خواهر دوقلویش جین شارلوت دیک به دنیا آمد. دوقلوها شش هفته پیش‌رَس و آن قدر خرد و ضعیف بودند که به زحمت بعد از وضع حمل زنده ماندند. اندکی پس از گذشت یک ماه از تولد، جین مرد و دیک به شکلی نامعقول تمام عمر خود را به خاطر مرگ خواهرش سرزنش کرد. وقتی دریافت علت این مرگ سوءتغذیه بوده، این سرزنش را متوجه مادرش نمود. حس فقدان و گناهی که در نتیجه‌ی مرگ خواهرش او را عذاب می‌داد، نه تنها بر سیر روانی، روابط آشفته و درونیات شخصی او تأثیر گذاشت، بلکه مبدل به درون‌مایه‌ی اساسی مجموعه‌ی داستان‌های او گردید. بعدها زمانی که دیک عمیقاً تحت تاثیر افکار گنوسی بود، خاطره‌ی خواهرش، به شکل گریزناپذیری به شخصیت سوفیا منتقل شد؛ خواهر- عروس خدایی که نماینده‌ی خرد و عقل بود و در برخی نظریات، تبعید به کالبد واقعی دنیای مادی را از سر می‌گذراند. او بعدها در رمانش به نام VALIS نوشت: [8]
 
دریافت‌های متغیری که ما به عنوان دنیا از سر می‌گذرانیم، روایتی برملاکننده است. از مرگ یک زن می‌گوید. این زن که سا‌ل‌ها پیش مرد، یکی از دوقلوهای ازلی بود، نیمه‌ی جفتی الاهی. قصد روایت یادآوری او و مرگش است. ذهن نمی‌خواهد او را فراموش کند. بدینسان نتیجه‌گیری‌های مغز شامل یک بایگانیِ ابدی از وجود او است و دوست دارد از این راه تعبیر شود. همه‌ی مفروضاتی که ذهن بدان می‌پردازد- و ما آن را به عنوان چینش و بازآرایی محسوسات مادی تجربه می‌کنیم- تلاش ذهن در حفظ او است؛ سنگ‌ها، صخره‌ها، قالب‌ها و آمیب‌ها همه ردپای او را دارند که تلاش ذهنی معذب و اکنون تنها، خاطره‌ی وجود و فنایش را در ناچیزترین سطح واقعیت نشانده است.
 
در این ابراز غمگنانه‌ی وسواسش در مورد دوقلوی مرده، دیک زیرکانه موتیف و سبک نوشتاری خاص خود را آشکار می‌کند. خواهرش یا «ردپای او» تا زمان مرگ دیک بارها و بارها از نو در کارهای او ظاهر خواهد ‌شد.
دیک شش ساله بود که والدینش متارکه کردند. بعد از مدتی گشت‌ و گذار در آمریکا به همراه مادرش، همراه او تا زمان نوجوانی در برکلی کالیفرنیا ساکن شد. به علت رنج ناشی از دوری پدر و فاصله‌ی فیزیکی میان آن دو، و همچنین تغییر احساسی نسبت به مادر، مشخص است دیک نوجوانی رنجبار و آشفته‌ای داشت. دو مشکل به شکلی خاص او را آزار می‌داد. یکی اختلالی جدی در بلع که مانع غذا خوردن او در جمع می‌شد (آیا این نمود روانی احساس گناه او در مورد خواهر دچار سوءتغذیه‌اش نبود؟) و دیگری سرگیجه‌ای شدید که به او این احساس عجیب را می‌داد که گویی از دنیای واقعی جدا می‌شود. او خود به حمله‌هایی اعتراف کرد که باعث می‌شدند در وجود خود شک کند و بپندارد که دنیای اطراف ما حجاب نازکی بر نوعی واقعیت توصیف‌ناپذیر است. این احساس بعدها به پارانویای خاصی که در نوشته‌هایش به چشم می‌خورد، مبدل شد.

در هنگام نوجوانی، بنا به رسم سنتی آن روزها دیک اولین‌بار علمی‌تخیلی را در مجلات زرد کشف کرد. به هرحال علمی‌تخیلی ژانر بسیار عامه‌پسندی بود که از سوی والدین و منتقدین ادبی به دیده‌ی تحقیر نگریسته می‌شد و دیک در پذیرفتن آن مردد بود، نوعی ابراز نگرانی از ژانری که تمام عمر با او ماند. او پیش از این نیز داستان‌های کوتاه و شعرهایش را در نشریات محلی به چاپ رسانده بود. با وجود آن‌که به نظر می‌رسید آینده‌ای درخشان داشته باشد، حمله‌های سرگیجه و ترس‌های بی‌شمارش، فشار فزاینده‌ای بر تحصیلات آکادمیک او وارد کردند. در 15سالگی شغلی در محل کار هرب هالیس[9] یک «شخصیت» محلی برکلی، به دست آورد. هالیس، که بعدها نویسنده می‌شد، دور‌ و‌ برش را با گروهی آدم پرکرده ‌بود که ذهن‌های خلاقی داشتند، و از ایفاء نقش نوعی شمایل پدر ناجور و نامتعارف لذت می‌برد.

او که مالک یک جفت فروشگاه رادیو- تلویزیون و ضبط موسیقی در برکلی بود، کسب و کار محترم و جمع‌ و جوری داشت که باعث گسترش روابطش با مشتریانش گردید و سبب شد دیک جوان که در آن‌جا، هم به عنوان تعمیرکار و هم به عنوان فروشنده کار می‌کرد، شکوفا شود. این شغلی بود که دیک خارج از اشتغالش به نویسندگی، آن را سال‌ها حفظ کرد و تنها شغل رسمی بود که او توانست به دست آورد. تجاربش در این زمینه بارها و بارها در کارهایش نمایان شد، به خصوص در مری و غول[10]، The Broken Bubble of Thisbe Holt ،Radio Free Albemuth وDr. Bloodmoney. برخی از شخصیت‌های این رمان‌ها یا فروشنده‌ی صفحه موسیقی‌اند یا رادیو و تلویزیون تعمیر می‌کنند.

او همچنین در نوشته‌هایش به بیان عشق خود به دستگاه‌های پخش با کیفیت بالا و تجهیزات استریو پرداخت و دانش وسیعش از موسیقی کلاسیک و پاپ را به شیوه‌ی خاص خود در رمان‌هایش منعکس نمود (توصیف پرشور هرب آشر[11] از سمفونی دوم مالر برای یک پلیس ترافیک در رمان تهاجم الاهی[12]، تعدادی از خوانندگانش را به جست وجوی صفحه‌ی آن برانگیخت، یا درگیری هورسلاور فت[13]- شخصیت اصلی رمان- با اپرای پارسیفال واگنر که درون‌مایه‌ی اصلی رمان VALISاست).
در سال‌های نوجوانی، دیک با گروهی از هنرمندان از جمله رابرت دانکن ِشاعر[14] آپارتمان مشترکی گرفت. دم خور بودن با نویسندگان جدی برای اولین بار هم خلاقیت و هم جاه‌طلبی هنری او را برانگخیت. همه چیز از ادبیات کلاسیک یونانی گرفته تا جیمز جویس را می‌خواند. این فضایی بود که میل به نویسنده‌ی «جدی» شدن را در او می‌پروراند. نخستین تلاش او در نوشتن رمان به خلق شخصیت‌های جریان اصلی منجر شد و کارهای منتشر نشده‌اش به تخیل مشتاقی اشاره داشتند که در طول حیاتش رشد می‌یافت.

با فروش چندین داستان کوتاه به آنتونی بوچر[15] سردبیر مجله‌ی فانتزی و علمی‌تخیلی[16]، علمی‌تخیلیِ خاص دیک فوران کرد و در فاصله‌ی بین سال‌های 1952 تا 1957 بیش از70 داستان کوتاه منتشر نمود. احتمالا برای دیک، علمی‌تخیلی بهتر از هر سبک ادبی دیگر توانست محملی جهت بیان زندگیِ درونی‌اش باشد. داستان‌هایی از دنیاهای موازی و واقعیت‌های جابه‌جاشونده که همگی از حمله‌های اضطراب و احساسات غریب و تلسکوپیِ «کنده شدن از این دنیا» نشأت گرفته‌اند. درون‌مایه‌ی واقعیت بی چفت‌وبست و توهم در سراسر زندگی شغلی‌اش مرتب تکرار می‌شد و موتیف‌های مکرری از پارانویا، ازجادررفتگی و از خودبیگانگی را شکل داد. در رمان زمان معیوب[17]، مرد جوانی در شهر کوچکی در کالیفرنیا کشف می‌کند که دنیای اطرافش یک توهم است و او به واقع ابزار یک آزمایش نظامی است.
در رمان یوبیک[18] شخصیت‌های اصلی رمان در می‌یابند در یک تصادف مرده‌اند و واقعیتی که در آن سکنا گزیده‌اند با تجزیه‌ی نیروهای حیاتی‌شان در حال فروپاشیدن است. در دو رمان مشابه Radio Free Albemuth و VALISشخصیت‌ها پیش خودشان دلایلی دارند که باور کنند واقعیت روزمره‌شان (برکلی ِ اوایل1970) در واقع دوران امپراتوری روم قدیم در زمان سرکوب مسیحیان اولیه است (بعد معلوم شد که دیک در مورد خودش نیز چنین تصور به ظاهر جنون‌آمیزی را داشت). این درون‌مایه‌ها همچنین آشکارا در شاهکارش مردی در دژ مرتفع[19] [برنده‌ی جایزه‌ی هوگو، 1962] ولو به شکلی تغییر یافته به چشم می‌خورند؛ داستان در یک «آمریکای اشغال شده‌ی» موازی اتفاق می‌افتد، آن هم زمانی که آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها جنگ جهانی دوم را برده‌اند. رمان مبتنی بر نوعی واقعیت جایگزین برای این حقیقت تاریخی است که نیروهای متفقین نیروهای متحدین را مغلوب کردند. این تصور برای شخصیت‌های داستان به عنوان علمی‌تخیلی تلقی می‌شود[کتاب ممنوعی در رمان مذکور که این موضوع درآن آمده]، با این حال حاوی بصیرت کم و بیش نافذی در باب واقعیتی است که زندگی‌شان را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

داستان‌های اولیه دیک موجز و ساده‌اند و به سبک علمی‌تخیلی‌های عامه‌پسند دهه‌ی پنجاه نگاشته شده‌اند، ولی افشاکننده‌ی دستورکارهای سیاسی بسیار پیچیده‌ و تصویری گذرا از کمال ادبی آینده‌ی دیک هستند. بهترین مثال در این زمینه داستان مدافعان[20] است که دیک بعدها آن را در 1964 در قالب رمان حقیقت ماقبل آخر[21] بسط داد. در داستان اصلی، انسان‌ها در زیر زمین زندگی می‌کنند و ماشین‌ها در شهرهای زمین با یکدیگر می‌جنگند. کشفی تصادفی سبب می‌شود یک هیئت اکتشافی انسانی، تونلی برای رسیدن به سطح زمین حفر کند. در این‌جا آن‌ها در می‌یابند، روبات‌هایی که برای نبرد به سطح زمین گسیل کرده‌ بودند، همه در صلح و صفا مشغول زندگی و سر و سامان دادن به زمین غارت‌زده از نبرد هستند و برای جلوگیری از تخریب بیشتر، مانع آمدن انسان‌ها به سطح زمین شده‌اند. چاشنی این داستان هراس از کشتار اتمی است که به وفور در ادبیات پس از جنگ[جهانی دوم] به چشم می‌خورد و همچنین حاوی نوعی بینش بسیارغریب در باب تکنولوژی است.

به رسم علمی‌تخیلی‌های دهه‌ی پنجاه، روبات‌ها که خالی ازعواطف انسانی‌اند، روحیه جنگجو و کشتار طلب دارند، اما روبات‌های دیک خدمتگزار زمین و نافی طبیعت نابخردانه‌ی انسان هستند که منجر به بروز جنگ شده است. به علاوه در حالی که اغلب ژانرهای سنتی داستانی به وضوح میان خوب‌ها و بدها، قهرمان‌ها و ضد قهرمان‌ها تمایز قائل می‌شدند، در این‌جا دوگانگی قهرمان/ ضد قهرمان واسازی می‌شود و طرح تأملی نسبتاً بدبینانه درباب طبیعت انسان ریخته می‌شود: هیأت آمریکایی وقتی به سطح زمین می‌رسند با هیأت مشابه روسی برخورد می‌کنند و روبات‌ها مجبور می‌شوند هر دو طرف را از ادامه‌ی ویرانیِ جنون آمیز و متقابلشان باز دارند. «مدافعان» همچنین حاوی یکی از نمودهای اولیه‌ی استعاره‌ی دیکین در باور به واقعیت کاذب است: روبات‌ها برای انسان‌های زیر زمینی، برنامه‌ها‌ی تلویزیونی جعلی درباره‌ی جنگ اتمی پخش می‌کنند که هدف آن‌ها دلسرد کردن انسان‌ها از آمدن به روی سطح زمین است.

بعد از نوشتن یک دوجین داستان برای کسب اعتبار، دیک به قصد نوشتن برای امرار معاش قرار دادی با بنگاه اسکات مردیت[22] بست. ظهور او بسیار ناگهانی بود، پیش از آن که حتا نخستین رمانش چاپ شود، یک مجموعه‌ی داستان کوتاه را به زیر چاپ برد که حرکتی بسیار نامعمول در حرفه‌ی نشر بود. پیش از آن که به نویسنده‌ای «جا افتاده» مبدل گردد، مجدداً تلاش کرد تا رمانی «جریان اصلی» بنویسد، اما در یافتن خریدار و ناشر شکست‌ خورد. او به این امید که بتواند بیش از 25 دلار برای هر داستان بدست آورد، به حیطه‌ی علمی‌تخیلی‌های بلند بازگشت. سرانجام با حمایت دونالد ای. هولهایم[23] ویراستار اِیس بوکس[24]، موفق به انتشار رمان‌هایش شد، اما دلسردی‌اش نسبت به ژانر علمی‌تخیلی بر قابلیت‌های هنری‌اش چیره شد. وقتی بخت‌آزمایی ستاره‌ای[25] در 1955 منتشر شد، به نظر می‌رسید او ناامیدانه از آن روی برگردانده و از این امر آزرده‌است که نخستین رمان منتشر شده‌اش یک رمان جلدکاغذیِ اِیس بوکس تحت عنوان علمی‌تخیلی است. این حس تک افتادگی در چند رمان اولش نیز ادامه داشت و او به ندرت به دوستان جدیدش در آن زمان اطلاع می‌داد که آثار داستانیِ داخل «ژانر» می‌نویسد. دیک غالباً خود را نویسنده‌ای فانتزی در مایه‌ی کورت‌ونه‌گات قلمداد می‌کرد که درطول این دهه (1950) دو رمان پیانوی خودنواز[26] و سیرن‌های تایتان[27] را نوشته بود، [این دو رمان] درباطن علمی‌تخیلی، اما به شکل آشکاری بر موضوعاتِ جهانی متمرکز بودند.

بعد از نوشتن چند رمان که قابل توجه‌ترین آن‌ها جهان به سبک ِجونز[28] (چاپ 1956) و چشم در آسمان[29] (چاپ 1957) بود، دیک چند سال‌ِ بعدی را صرف تلاش دیگری برای نوشتن داستان‌های جریان اصلی کرد و تا سال 1960 بیش از ده رمان نوشت، اما به جز اعترافات یک هنرمند بازاری[30] که تا سال 1975 منتشر نشد، هیچ کدام از این رمان‌ها در زمان حیاتش امکان انتشار نیافتند. بهترین‌های این دوره مری و غول، The Broken Bubble of Thisbe Holt و ول گشتن در دنیایی کوچک[31] هستند. این رمان‌ها از برخی جهات برتر از علمی‌تخیلی‌های اولیه دیک‌اند، اغلب تصویری از تجارب شخصی دیک و توصیفی از روابط تراژیک و ازدواج‌های شکست‌خورده در پس‌زمینه‌ی کالیفرنیای دهه‌ی 50 هستند؛ پر از کارگران فروشگاه‌های صفحات موسیقی، دی‌جی‌های رادیو و جوانان گیچ و آشفته‌ی برکلی. به محض انتشارشان در چندین دهه‌ی بعد، آن‌ها برای خواننده چون ماشین زمانی عمل کردند که او را به زمان و مکانی گم شده می‌بردند؛ دنیای فیلیپ کی. دیکِ جوان. آن‌ها آثاری ظریف، به لحاظ احساسی پیچیده و انسانی‌اند.

بعد از شکست آخرین تلاش او برای نویسنده‌ی جریان اصلی شدن، دیک مجدداً با رمان زمان معیوب (چاپ 1959) برای همیشه به عرصه‌ی علمی‌تخیلی بازگشت. اما سبک نوشتار او تغییر کرد و به شکلی اساسی تحت تأثیر دوران نوشتن رمان درباره کالیفرنیای از دست‌رفته بود. اگرچه موضوع کتاب- مردی که در می‌یابد بخشی از یک آزمایش نظامی بوده و شهری که درآن زندگی می‌‌ند یک توهم است- به ظاهر علمی‌تخیلی است، اما تصویر روشنش از جامعه‌ی کالیفرنیای جنوبی و ترسیم استادانه‌ی شخصیت‌هایش به خلاقیت ادبی عمیقتری اشاره دارد. به هرحال کتاب به عنوان یک «رمان ترسناک» تبلیغ شد و به زودی به عنوان کتاب جلدکاغذیِ ایس‌بوکس با طرح جلد پرزرق و‌ برقی از فضانوردهای ورزشکار و صخره‌های ماه، تجدید چاپ شد. افسوس که مؤلفش باز در مدار جاذبه‌ی ژانر بومی‌اش سقوط کرد.
 
ظهور

نوشته‌های دیک به شکلی پیوسته در خلال سال‌های دهه‌ی 1950 پیشرفت کرد تا این که در سال 1962 رمانی را منتشر کرد که به عقیده‌ی منتقدان برترین اثر او به شمار می‌رود، مردی در دژ مرتفع. جاذبه‌ی غریب این رمان نه فقط در محیط «بدیل جنگ جهانی دوم» مقاومت ناپذیرش، بلکه همچنین در شخصیت‌های به وضوح ترسیم شده، درون‌مایه‌های پیچیده‌ی سیاسی و دانش بالا از فرهنگ آلمانی و اخلاقیات ژاپنی نهفته است. تأمل درباب ماهیت خیر و شر آن هم در دنیای به لحاظ سیاسی و فرهنگی فاسد که با ویرانی هسته‌ای تهدید می‌شود و نیز تاثیر آن بر فرهنگ آمریکایی، مردی در دژ مرتفع را به یکی از تأمل‌‌ برانگیزترین و مهیج‌ترین آثار دیک مبدل می‌کند. هسته‌ی این داستان رمانی خیالی است؛ کتاب ممنوعی با نام مرموز The Grasshopper Lies Heavy.
این کتاب که به وسیله‌ی دولت فاشیست غیرقانونی اعلام شده، توصیف دنیایی است که در آن نیروهای متفقین برنده‌ی جنگ شده‌اند و توسط نویسنده‌ای مهجور در آخرین ناحیه‌ی آزاد ایالات متحده‌ی سابق نوشته شده است (نویسنده‌ای که شباهت گذرایی به خود فیلیپ کی. دیک دارد). جستجو برای یافتن این نویسنده بخش اعظم پیرنگ (پلات) رمان را تشکیل می‌دهد و اشاره به برخی تحولات عرفانی، رمان را به سمت فرا- داستان سوق داده و آن را به شکلی استوار در سنت پست‌مدرنیستی خودارجاعی و عدم تعّین جای می‌دهد. بی‌شباهت به علمی‌تخیلی‌های دیگری که واقعیت بدیل تسلط متحدین[32] را به عنوان پس‌زمینه‌ای برای پیرنگ‌های «چه می‌شد اگر؟» گوناگون به کار می‌بردند، آمریکای اشغال شده‌ی دیک به عنوان آینه‌ای در مقابل تصور خاص ما از اخلاق، قدرت و احساس هویت قرار دارد. در این‌جا روایت خود را با ظهور تاریخ، خیال و آگاهی به عنوان اجزاء ناپایدار هنوز مرتبط، به چالش می‌کشد.

«مردی در دژ مرتفع» جایزی هوگو را که بالاترین افتخار در جامعه‌ی علمی‌تخیلی است برای دیک به ارمغان آورد. این دقیقا همان تزریق آدرنالین بود که به آن نیاز داشت و سه سال بعد را با انرژی خلاقه‌ی شکوفایی به نوشتن یک دوجین رمان پرداخت. اگرچه در طول این دوره قطعاً او تعدادی اثر کم‌تر از حد انتظار برای حق‌التحریر نوشت که بازنویسی ایده‌های قدیمی خودش هستند، با این حال هیچ کدامشان فاقدِ آن صدای بی‌همتای دیکین نبودند، و نه مذاهب غریب، تفکرات فلسفی در باب ماهیت واقعیت و نه آن توهمات دلچسبی که توسط قدرت‌های حاکم به وجود می‌آمد.
در همین زمان دیک درگیری دردناکی با همسر دومش آنی پیدا کرد که منجر به بستری شدن همسرش برای معالجه‌ی بیماری ذهنی‌اش گردید. دیک مقدار زیادی از بیم و وحشتش را در قالب قصه‌ی عجیب و غریب و کمیک «قبایل قمر آلفا»(چاپ 1964) ریخت. رمانی درباره‌ی همان توده‌ی لزج گانیمدی کذایی، لرد راننیگ کلام. هرچند این رمان درباره‌ی جنگ میان کلونی‌نشین‌های قَمَری و زمین است، اما قرائت زیر متن آن چندان سخت نیست، انباشته از ازدواج شومش، زوال ذهنی آنی، و تردید در سلامت عقلانی خودِ دیک (کلونی‌نشین‌های قمری، قبایلی از بازماندگانِ بیمارانِ روانی هستند و هر قبیله نمود یک مورد خاص از بیمارهای ذهنی همچون شیزوفرنی، پارانویا و... است). این شاید دیوانه‌وارترین پیرنگ دیک باشد، تغییر ماهیت آشکار رویدادهای شخصی به استعاره‌های علمی‌تخیلی به شکل تلخی هیستریک است؛ آدم واقعاً می‌تواند فریاد توأم با خنده و گریه‌ی خشمناک مؤلفش را که دارد ازدواج فنا شده‌اش را به یک ماجرای کتاب کمیک‌ تبدیل می‌کند، بشنود.

همه رمان‌های این دوره هم بازنویسی پیرنگ‌های قدیمی و جن‌گیریِ شخصی در قالب تریلرهای غریب نبودند. در این دوره بود که دیک دو تا از شاهکارهای میانی‌اش را نوشت: سه زخم تصلیب پالمر الدریج[33] (چاپ 1965) و یوبیک (چاپ 1969). دو رمانی که اساساً ملهم از فرهنگ رو به رشد مواد مخدر بودند و بخشی از روند خلقشان از تجارب دارویی دیک، سوای علاقه‌ی معمولش به آمفتامین‌ها، نشأت می‌گرفت. در پالمر الدریج کلونی‌نشین‌های فقیر مریخ مجذوب طرح‌های پارکی پرت[34] می‌شوند، یک سری ماکت کوچک از آپارتمان‌های پنت هاوس که عروسکِ باربی‌مانندی به همراه جفت‌ِ کِنِ[35] مانندش در آن‌ها خانه دارند. این مجموعه همراه با استعمال مخدر توهم‌زایی به نام کَن-دی[36]، برای کلونی‌نشینان -که در کلبه‌های محقری به سر می‌برند- این توهم را به وجود می‌آورد که نه فقط در آپارتمان مجلل پارکی پت هستند، بلکه همچنین عملاً با بدنِ بی‌نقص باربی یکی شده‌اند. بحران وقتی اوج می‌گیرد که شایع می‌شود پالمر الدریج ماجراجوی گمشده‌ی فضایی پس از سال‌ها بودن در سرحدات پلوتو به زمین بازگشته است. مخدر جدید او، چو- زد[37] ; که مکاشفاتی روحانی را باعث می‌شود، مخدر کن- دی را در معرض تهدیدِ از دست‌دادن بازار قرار می‌دهد. جنگی روانی که بیشتر شبیه نبردی برای خودآگاهی انسان است، بین پالمر الدریچ و تولید کنندگان کن-دی شکل می‌گیرد.

رمان بسیار پیچیده و در عین‌حال کاملاً مضحک است. خواننده را از میان هزار توی مردان بازاریابِ روانی، چمدان‌های سخنگوی درمانگر، عروسک‌های باربی توهم‌زا که توانایی حمله به آگاهی انسان را دارند، مخدرهای وهمی که واقعیت و هویت را تغییرمی‌دهند و توهمی اشتراکی که چند نفر را با هم در یک قالب حل می‌کند، هدایت می‌کند. در زمانی که دیک این رمان را می‌نوشت، دل‌مشغولی فزاینده‌ای در مورد گنوسیسیم داشت، موضوع درهم پیچیده‌ای که سرآخر بر زندگی او مسلط شد. تعلیمات گنوسیسم اساساً می‌گویند که دنیایی که درآن زندگی می‌کنیم، یک توهم است و مدعی هستند که این دنیا توسط یک خدای مادون تحت عنوان اهریمن[38] ساخته شده است. فرقه‌های مختلف گنوسی در مورد ماهیت این جهان آفرین اختلاف دارند. در بهترین حالت خدایی است در پایین‌ترین سطوح آگاهی و در بدترین حالت یک نیروی شیطانی که قصد فریب و به بردگی کشاندن روح انسان را دارد. صورت‌بندی گنوسیسم دیک، مبتنی بر شکاف بنیادی میان دنیای مادی و معنوی است به طوری که زندگی یک فرد به مثابه میلی فراگیر برای پل زدن بر شکاف میان این دو است. در پالمر الدریج او تصویری سوررئال، کمیک و غریب از باورهای گنوسی با همه‌ی آن زلم‌زیمبو‌های علمی‌تخیلی خلق می‌کند.

در رمان یوبیک نیز ماجرا به همین شکل است. در این رمانِ کمیک، چند نفر شاهد کشته‌شدنِ کارفرمایشان لئو رانسیتر[39] در یک تصادف هستند و براین باورند که او از آن سوی گور با آن‌ها در تماس است. اما به زودی شوکه می‌شوند، چون در می‌یابند این آن‌ها هستند که واقعاً مرده‌اند و رانسیتر در تلاش است تا آن‌ها را با کمک ماده‌ی مخدری به نام یوبیک در اتصال با دنیای مادی نگه دارد. همچون بسیاری از رمان‌های دیک، یک بُعد عرفانی با یک استعاره‌ی افسارگیسخته‌ی علمی‌تخیلی ممزوج می‌شود. [این بعد عرفانی] در این مورد، مکانِ موقتی که «به تازگی درگذشته‌گان» به منظور به درازاکشاندن وجود ِبعد از مرگشان در آن حضور دارند، از «باردو تودولی»[40] از کتاب تبتی مرگ[41]- یک متن باستانی بودایی که به شرح سیر روح از خلال جسد مادی به تجسد بعدی می‌پردازد- الهام گرفته شده. همچنان که رانسیتر کارگران متوفایش را از خلال چشم‌اندازی مرموز که گویی دارد در زمان به عقب بر می‌گردد، عبور می‌دهد، نیروی حیاتی آنان به تدریج در حال کم شدن است. تنها مخدر عرفانی رانسیتر که او آن را درتوهمات کارگرانش در قالب نقاشی افشانه‌ای و مرهم‌های روغن مار معرفی می‌کند، می‌تواند روح و ذهن آنان را از فروپاشیدن کامل در خلأ باز دارد.

دیک ایده‌های مرکزی چندین کتابش را از یک چنین منابع سّری چون کتاب تبتی مرگ و متون گنوسی ناگ‌همدی[42] سرمشق گرفت. اما دیک فراتر از کاوش این متون برای یافتن ساختارهای ظاهری یا تمیهدات پیرنگی، درگیر دیالوگی با ایده‌های آن‌ها و جستجو برای به کار بستن نظام‌های دیگر معرفتی برای وضعیت‌ها و دلشورهای بسیار مدرن است. این پرسشگری لاینقطع و دریافت کشمکش‌های معنوی بسیاری از رمان‌هایش را به چیزی فراتر از پیرنگ‌های کتاب‌های کمیک و استعاره‌های رایج علمی‌تخیلی ارتقاء می‌بخشد، شبیه کورت ونه‌گوت که سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج او، بیگانه‌های فضایی، سفر در زمان و اتوبیوگرافی را برای تأمل درباره‌ی وضعیت روحی نژاد بشر به هم می‌آمیزد؛ بهترین رمان‌های دیک از زرق ‌و برق ژانر فاصله می‌گیرند و قاطعانه در عرصه‌ی گسترده‌ترِ ادبیات مدرن باقی به پیش می‌روند. کمک خاص دیک به ژانر علمی‌تخیلی، تجزیه‌ تحلیل بی‌امانِ این پرسش است که «واقعیت چیست؟» که در ادبیات او اهمیتی هم پایه پرسش «انسانیت چیست؟» دارد. او بارها و بارها از داستان‌های کوتاه اولیه‌اش تا شاهکارهای متأخرش این سؤالات را طرح و غالباً پاسخ‌هایی مطرح می‌کند که به شکل فریبنده‌ای ساده هستند، نظیر این که «آن‌چه ما را انسان می‌سازد، توانایی ما برای احساس همدلی با دیگر مخلوقات زنده است.»

این مفهومی است که به بهترین شکل در رمان«آیا آندروئیدها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟» (چاپ 1968) طرح شده است، البته با تشکری از فیلم بلید رانر ریدلی اسکات که این رمان را به پرخواننده‌ترین رمان دیک مبدل کرده است. در رمان، بدل‌های آندروئید، فقط از طریق آزمونی به نام وویت کامپف[43]-مبتنی بر پرسیدن یک سری سوال درباره‌ی آزار حیوانات- از انسان‌های دیگر تشخیص داده می‌شوند. وقتی ریک دکارد، شکارچی حرفه‌ای آندروئید در همدلی با آدم مصنوعی‌هایی که بعد از تعقیب کردن به قتلشان رسانده، ناکام می‌ماند، تردیدها درمورد انسانیت خودش اوج می‌گیرد. آندروئیدها همچنین درگیر جنبش مذهبی مرسریزم[44] هستند (که متأسفانه از فیلم کنار گذاشته شد)، یک خرده فرهنگ گنوسی‌گرا که در داستان‌های کوتاه دیگر دیک نیز ظاهر می‌شود. مرسریزم تردیدها درباره‌ی واقعیت را به نیرویی خرابکارانه پیوند می‌زند (در رمان شایع شده که ویلبر مرسر رهبر این فرقه که وجودش در مراحلی خلسه‌مانند توسط پیروانش تجربه می‌شود، یک هنرپیشه‌ی درجه‌ دوی کهنسال استودیویی تلویزیونی است) امری که بسیار شبیه پالمر الدریج در سیستم VALIS، یا رمان‌نویس ممنوعِ مردی در دژ مرتفع است. رمان پرسش‌هایی درباره هویت، خاطره و اخلاقیات پیش می‌کشد که به آسانی نمی‌توان از شرشان خلاص شد و تا مدت‌ها بعد از پایان خواندن کتاب، در ذهن خواننده جاخوش می‌کنند.
از دژ مرتفع تا گوسفند برقی، دهه‌ی 1960 شاهد از راه رسیدن فیلیپ کی. دیک به عنوان یکی از معدود نویسندگان آمریکایی علمی‌تخیلی بود که حقیقتاً درگیر اضطراب‌ها و نگرانی‌های خود مدرنیته است.
 
تناسخ

اوایل دهه‌ی هفتاد برای دیک دوره‌ی تلخی بود. با رشد موقعیت او به عنوان یک بت[45]، همه‌ی آن مشکلات شخصی دهه‌ی شصت اکنون پیچیدگی بیشتری یافتند. همسر سومش او را ترک کرد و خانه‌اش در کالیفرنیای شمالی به پاتوقی برای معتادان و فراریان تبدیل شد. سلامت روانی شکننده‌اش دست کمی از روابط آشفته‌اش نداشت. در پارانویا غرق شد و برای دوستانِ گَردی‌اش محافظ استخدام کرد، و متقاعد شد که FBI هر حرکت او را زیر نظر دارد. شروع به امتحان قرص‌های مختلف کرد. یک رشته روابط پی‌درپی با تعدادی از زنان جوان عصبی یا درهم‌شکسته برقرار کرد که تعدادی از آن‌ها برای او شبیه خواهر مرده‌اش به نظر می‌رسیدند. سرانجام خانه‌اش را دزد زد، قفل کمد اسنادش را شکستند و تعدادی صورت‌حساب مالیاتی و چک‌های پاس شده‌اش را دزیدند.
شکل پیرنگ اصلی رمانِ درخشانِ «پویشگری در تاریکی»[46] (چاپ 1977) به شایعاتی افسانه‌ای مبنی بر این که دیک خودش این دستبرد را هدایت کرده، دامن زد. در این رمان بسیار پیچیده، یک مأمور ِپلیس ِشیزوفرن، عمیقاً در جلد یک دلال ماده‌ی مخدر قدرتمند و توهم‌زای جدیدی فرو می‌رود و در این بین، خودش نیز به این ماده‌ی مخدر جدید معتاد می‌شود؛ او در جعل هویت جدیدش بسیارموفق است، طوری که به او مأموریت می‌دهند تا به تعقیب و تفحص از خودش بپردازد. حاصل داستان، سفری است کابوس‌وار از میان دنیای هویت‌های از هم گسیخته و پارانویا که تقدیم‌نامه‌ی پایانی‌اش -به پانزده نفر از دوستان از دست‌رفته بر اثر اعتیاد به مواد مخدر و قربانیان اسید (LSD)- به آن حالت کنایه‌آمیز بیشتری می‌دهد.

این که آیا دیک خود هم قربانی و هم همدست این دستبرد بود یا خیر به هرحال اوضاع ذهنی‌اش بیش از پیش به هم ریخت. قصد داشت در یک کنفرانس بین‌المللی نویسندگان علمی‌تخیلی شرکت کند، به کانادا عزیمت کرد و می‌خواست با جامعه علمی‌تخیلی طرح دوستی بریزد، اما نتوانست از مشکلاتش بگریزد. [47] بعد از تلاشی برای خودکشی در یک مرکز بازپروری معتادان پذیرفته شد. دیک به آخرِ خط رسیده بود.

اما در برهه‌ای غریب از زمان که می‌توانست یک قطعه از داستان‌های خودش باشد -و حقیقتاً زندگی‌اش را ویران کرد- مجموعه‌ای از وقایع غریب اتفاق افتادند که به شکل فزاینده‌ای بر زندگی او تأثیر گذاشتند و با بدل شدن به ایده‌ی وسواسی[48] آخرین دهه‌ی حیاتش، باعث ظهور بهترین و رشد یافته‌ترین اثر او گردیدند. درماه‌های اولیه‌ی سال 1974 دیک توهمات، رویاها و الهامات عرفانی را از سرگذارند که آن‌ها را سر جمع «2-3-74 » نامید که مختصر «فوریه / مارس 1974» است. دیک باقی‌مانده عمرش را در تلاش برای حل و فصل معنای این اتفاقات در هزاران صفحه دست‌نوشته -که آن‌ها را تفاسیر[49] می‌نامید- گذراند. هر شب موقعی که از داستان‌نویسی فارغ می‌شد، به کار بر روی تفاسیر می‌پرداخت و تمام 2-3-74 را به خوبی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه منتشر شده‌اش، تجزیه و تحلیل، تفسیر و سر و سامان داد. این متون در کنار کارکردشان به عنوان تفاسیری عرفانی، نوعی دفتر وقایع روزانه، یک خود-تحلیلی مستمر، و یادداشت‌های روزانه‌ای رویاگونه هستند. در تاریخ ادبیات بسیار نادر است که ما چنین دریچه‌ی بازی را به ذهن یک نویسنده داشته باشیم، رخنه‌ای به درون فضای معنوی و روانی بسیار ژرف دیک.

دیک کم‌کم به این باور رسید بود که یک تکنولوژی-هوش بیگانه (شاید خدا) به واسطه‌ی یک رابط که آن را «سیستمِ امنیتیِ زنده‌ی‌ِ بیکران فعال» یا VALIS نامید، با او ارتباط برقرار می‌کند. این سیستم به شکل یک سفینه در فضای بیرونی، حجم بسیار بالا و متمرکزی از اطلاعات را در قالب اشعه‌ای صورتی برای او می‌فرستد. خود دیک این قضیه را به شکل «تهاجمی» به آگاهی‌اش توسط «یک ذهن به شکلی متعالی عقلانی» توصیف کرد. دیک همچنین به سمت این باور رفت که این موضوع با او در قالب یک«پلاسما»[50] همزیستی می‌کند. دیک باور داشت که پلاسمای ذهن او، یک مسیحیِ متقدم است که در عین حال که در قرن اول میلادی زندگی می‌کند، به فضای ذهن و جسم دیک هم وارد شده است. دیک مانندِ بسیاری از شخصیت‌های اول رمان‌هایش به این امکان باور داشت که زندگی روزمره او یک توهم است و او واقعاً در زمان و مکان دیگری زندگی می‌کند که در این مورد دوران امپراتوری روم است (این ریشه‌ی عبارتی است که به شکلی متواتری در نوشته‌های او به چشم می‌خورد: «امپراتوری که به پایان نمی‌رسد»). او همچنین مجموعه صداهایی را می‌شنید که به او اطلاعاتی می‌دادند که به دست آوردن آن‌ها به شیوه‌ی دیگری میسر نبود، مانند تشخیص طبیِ آنی مرض پسر تازه متولد شده‌اش که زندگی‌اش به کمک یک عمل فوری فتق نجات یافت.

دیک به خوبی آگاهی داشت که چقدر همه‌ی این موضوعات جنون‌آمیز به نظر می‌رسند. در تفاسیرش به شکل بی‌پایانی درباره‌ی تعابیر مختلفش در این خصوص و دلیل این که چرا او نهایتاً به این باور رسید که تجارب معنوی‌اش صحت دارند، نوشته است. یک اثبات برای سلامت عقلانی او این ادعایش بود که دیوانه‌ها در سلامت عقلانی خودشان تردید ندارند. در نظر کسانی که در آن زمان او را -که در آپارتمانی آبرومندانه در سانتاآنای کالیفرنیا زندگی می‌کرد- می‌شناختند، یک آدم حاشیه‌ای، پریشان، با زندگی شخصی کثیف، مشتاق، نجیب، خودبین، آشفته‌مویی احساساتی و به شکلی مذهبی نامأنوس بود و البته احتمالا درخشان‌ترین فردی که می‌شناختند، ولی قطعاً نه یک شیزوفرن خیالاتی. با وجود مشکلات بی‌شمار شخصی‌اش، دوستانش او را آدمی بسیار «معقول» می‌دیدند.

از کلیت این تجربه چهار رمان حیرت انگیز بیرون آمد. Radio Free Albemuth نخستین تلاش او برای سروکله زدن با VALIS در حیطه‌ی داستان است. دیک تجربه‌ی خاص 2-3-74 را نصیب یک کارگر فروشگاه صفحات موسیقی در برکلی به نام نیکلاس بردی[51] می‌کند. بعد از این که اشعه‌ی صورتی حجم فشرده‌ای از اطلاعات را برای او افشاء می‌کند، بردی سراغ دوستی برای مشورت و چاره‌جویی می‌رود، یک نویسنده‌ی علمی‌تخیلی به نام فیلیپ کی. دیک. در ادامه VALIS سرنخ‌هایی را برای آن‌ها آشکار می‌سازد و دونفری شروع به گره‌گشایی از یک توطئه‌ی سیاسی می‌کنند که توسط سیاسمتداری به نام فریس فریمونت[52] -اشاره‌ی پنهان به ریچارد نیکسون- شکل گرفته است. در تلاشی برای درافتادن با حکومت پلیسی فریمونت که می‌خواهد بر کشور تسلط پیدا کند، دیک و بردی پیام‌های سری را در متن ترانه‌های پاپ به رمز در می‌آورند. این رمان با فضای پارانوئیک-شیداگونه‌ی کالیفرنیای زمان نیکسون رنگ‌آمیزی شده است و از بسیاری جهاتِ پاسخیِ ضدفرهنگی به قضیه‌ی واترگیت[53] است. Radio Free Albemuth انباشته از تفاسیر رمزی موسیقی راک، توهمات شیزوفرنیک درباره‌ی تکنولوژی‌های بیگانه و کنایه‌های نیشدار سیاسی، یکی از جسورانه‌ترین و اتوبیوگرافیک‌ترین آثار دیک است. به هر حال وقتی ناشرش، رمان را با پیشنهاد بازنویسی برای دیک پس فرستاد، دیک تصمیم عجیبی گرفت که آن را کاملاً پاره کند و از نو بنویسد.
VALIS حاصل دوباره کاری کامل تجربه‌ی 2-3-74 است. شخصیت اصلی آن -که دستخوش الهامات عرفانی می‌شود- هورسلاوِر فَت[54]، دوقلوی شیزوفرنیک نویسنده‌ی علمی‌تخیلی فیلیپ کی. دیک[55] است. درون‌مایه‌های Radio Free دست نخورده باقی می‌مانند، اما حال هوا کمتر بازیگوشانه است و بیشتر به شکلی جدی در تأملات عرفانی و بحث‌های خداشناسانه غوطه می‌خورد؛ اگرچه با روانیِ کمتری نسبت به RadioFree و بر اساس تجربه‌ی دقیق 2-3-74 نگاشته شده است.  VALIS به شکلی نیشدار اتوبیوگرافیک و پیوند دهنده‌ی تجارب دیک در کلینیکِ بیمارهای ذهنی، کوشش‌های او برای خودکشی و نمودهای بسیار شخصی از زندگی معنوی او است.
حالا ديگر داستان‌هایش هر چه بیشتر در هزارتوی گنوسیسیم مسیحی سرگردان بودند. در تهاجم الاهی (1981) کوشید این ایده‌ها را آن هم با تخیلی پالوده‌تر و تسلط ادبی بسیار بیش از گذشته در پوشش علمی‌تخیلی قرار دهد. در این کتاب، خدا خودش را از رحم یک زن فضانورد دوباره متولد می‌کند؛ اما زن در تلاش برای برگرداندن قاچاقی کودکش به زمینِ در اختیار ِدشمن، کشته می‌شود. پسر جوان که از لحاظ ذهنی به خاطر این مصبیت آسیب‌دیده، مجبور به تقلا برای به یاد آوردن این قضیه است که او خدا است، و به مدت دو هزار سال از زمین تبعید شده بود. اکنون با همراهی دختری کوچک قصد دارد توازن معنوی زمین را احیاء کند. دختر هم کسی نیست جز الهه‌ی یونانی دایانا[56] و تعجبی هم ندارد که دوقلوی معنوی پسر است. با وجود حضور چنین اساسی الاهی، شخصیت محوری کتاب یک فرد واقعی، هرب آشر است، از کاراکترهای معمول دیکین که وسواس آتشینی نسبت به گوستاو مالر و بیداریِ فنیگان‌ها[57] دارد. رشد معنوی دیک و شکل اندیشه‌ها و عاطفه‌ی اثر آن را به یکی از امیداوارانه‌ترین کارهای او تبدیل می‌کند.
آخرین رمان دیک «تناسخ تیموتی آرچر»[58] (1981) شرح ضمنی آخرین سال‌های زندگیِ پیرو کلیسای اسقفی، اسقف جیمز پایک[59] دوست نزدیک دیک است. پایک در برهه‌ای کوتاه در دهه‌ی شصت به خاطر ادعای ارتباط روحی با پسر مرده‌اش، مشهور شده بود و در سفری شخصی به ریشه‌های دگرگونی ایمانش، حین یک پیاده‌روی بیمارگونه در صحراهای اطراف بحرالمیت می‌میرد. رمان به دیک فرصتی داد تا به تأمل درباره‌ی رنج و اندوه و شور مذهبی مرگ بپردازد. چه بسا این رمان برای دیک بعد از یک دهه تماشای مرگ دوستان نزدیکش، حالت یک درمان را داشت.

«من به شکل مخوفی از مرگ وحشت دارم» او این را در رمان آخرش می‌نویسد. «مرگ مرا به نابودی کشانده، برای من مرگ، سری کریشنا نابودکننده‌ی همه آدمیان نیست، مرگ است نابود کننده‌ی دوستانم، روی آن‌ها انگشت می‌گذارد و بقیه را به حال خود رها می‌کند». اندکی پس از نوشتن این خطوط، دیک بر اثر عوارض چند سکته قلبی در 1982 درگذشت. آن قدر زنده نماند تا کامل شدن بلید رانر، اولین اقتباس هالیوودی از یکی رمان‌هایش را ببیند. افسانه‌ی رمانتیکی راجع به مرگ او وجود دارد که مرگش موجب پایان منطقی جستجوی معنوی‌اش گردید، همچون مرگ دوستش جیمز پایک که در صحرا و در جستجوی ریشه‌های مسیحیت درگذشت. اما مرگ او بیشتر شبیه پایان منطقیِ سال‌ها خودویرانگری عاطفی و جسمانی‌اش بود.
 
میراث: نوشته ها فیلم و موسیقی

فیلیپ کی. دیک به عنوان نویسنده‌ی علمی‌تخیلی که هوای رمان‌های جدی جریان اصلی را در سر داشت، شروع به کار کرد. آن‌چه سرانجام نصیبش شد بدنه‌ی یکپارچه‌ی آثاری است که در آن، همه‌ی ژانرهایی که برآن‌ها تسلط یافت در پرتره‌ای از حیات معنوی مؤلفش ادغام شدند. با وجود تراژدی ترس‌ها، اعتیادها، ازداوج‌های شکست‌خورده و افسردگی‌ها و مرگ زودهنگامش، خلق میراثی الهام بخش و پایدار را به انجام رساند که نام و آثارش را در قرن جدید یدک کشیدند.
تأثیر دیک بر فرهنگ معاصر بسیار گسترده است. در سطحی بسیار آشکار کارهای زیادی با الهام از آثار او به اجرا درآمدند. مهمترین این‌ها بی‌شک فیلم اساسی بلید رانر ریدلی اسکات است، همچنین اپرای الکترونیکی VALIS تاد مک‌وِر[60]، جایزه‌ی ادبیِ فیلیپ کی. دیک برای علمی‌تخیلی و آثار بی شماری داستانی است که به تجلیل دنیای «دیکین» پرداختند، همچون «فیلیپ کی. دیک مرده است، افسوس»[61] نوشته‌ی مایکل ‌بیشاپ[62]، «فیلیپ کی. دیک متعال»[63] نوشته‌ی دیوید بیسچف[64]. اما در سطحی ژرف‌تر آثار دیک به شکلی معنوی جایگاه خاص ادبی او را توصیف می‌کنند، ترکیبی از استعاره‌های سبک‌مدارانه و درون‌مایه‌های تکرار شونده‌ای که فضایی مابین ژانر علمی‌تخیلی و ادبیات ِپست مدرنِ «تعالی تکنولوژیک» را اشغال می‌کنند. همانند کافکا، بورخس و پینچون، نام دیک به عنوان یک مؤلف برای توصیف تخیلات ادبی زیرکانه اما بسیار نافذ به کار می‌رود. در حالی که دیک را بورخس خانگی ما می‌نامیدند، حالا از هاروکی موراکامی[65] (نویسنده‌ی رمان وقایع نامه‌ی پرنده‌ی کوکی) به عنوان «فیلیپ کی. دیک ژاپنی با حس شوخ طبعی» یاد می‌کنند و یا از «تفنگ با موسیقی گهگاه»[66] نوشته‌ی جاناتان لی‌تم[67] به عنوان «سوخت مرغوبی مرکب از فیلیپ کی. دیک و ریموند چندلر» نام می‌برند.

موراکامی و لی‌تم فقط دو نفر از نسل جدید نویسندگان علمی‌ تخیلی غیر‌سنتی هستند که آثارشان را با تأثیر از کاربرد واقعیت‌های شبیه‌سازی‌شده، کاوشِ هویت و خاطره و پرسش‌هایی درباره دلالت‌های معنوی-اخلاقی تکنولوژی نزد دیک، طرح انداختند. در نتیجه‌ی پیشرفت قدرت کامپیوتر و هوش مصنوعی با نرخی نمایی، ما بیشتر نگران واقعیت‌های مصنوعی و رابطه‌شان با آگاهی انسان می‌شویم. تمام جنبش سایبرپانک و تعدادی از زیر شاخه‌هایش با نویسندگانی چون ویلیام گیبسون (نرومنسر) و نیل استیونسون[68] (تصادم برف[69]) که این درون‌مایه‌ها را در سطوح پیچیده‌تری مورد اکتشاف قرارداده‌اند، وام‌دار دیک هستند.

ایده‌های دیک، خارج از ادبیات نیز به خوبی ریشه دواندند و در یک مورد فیلمی ساخته شده که تأثیری در حد رمان‌های دیک داشته است. اگرچه که بلید رانر ریدلی اسکات به شکل قابل‌توجهی از رمان 1968 «آیا آندروئیدها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟» فاصله گرفت، به طرز وسیعی به عنوان یک شاهکار اصیل مطرح شد، تا بیش از دو دهه‌ی بعد دوام آورد و به عنوان نقطه‌ی عطفی در سینمای علمی‌تخیلی توسط منتقدان مورد تحسین قرار گرفت (و همچنین این حقیقت که طرفداران خاص متعصبی را به وجود آورد که بی‌تردید در ماندگاریش کمک کردند). بلید رانر که توسط تعداد بی‌شماری فیلم علمی‌تخیلی مورد تقلید قرار گرفت، و به عنوان نوآری آینده‌نگرانه درک شده است. استفاده از موسیقی اثیری [ساخته‌ی ونجلیس] و طراحیِ شهری پریشان و به هم ریخته که به عنوان الگویی اصیل به تصویر سینمایی از آینده‌ی دیستوپیایی[ویران‌شهر] زمین، یاری رسانده است.

اثر عامه‌پسند دیگری که بر اساس کارهای دیک ساخته شده است، یادآوری کامل پل ورهوفن با بازی آرنولد شوارتزنگر بر اساس قصه‌ی کوتاه عمده‌فروشی خاطرات درخواستی است. اگرچه یادآوری کامل بیشتر با ژانر قهرمان‌های سرسخت اشتراک دارد که شوارتزنگر بدن‌ساز آن را احیاء کرده بود، با این وجود دنیای دلهره‌آورِ پارانویای فراگیر، روابط خائنانه و هویت‌های مغشوش‌اش فیلیپ کی. دیکی خالص است.
چند وقت پیش، استیون اسپیلبرگ گزارش اقلیت را براساس قصه‌ای کوتاه به همین نام از دیک عرضه کرده است. اگرچه تأکید فیلم بر قراردادهای پیرنگ فیلم نوآر و سکانس‌های اکشن (مسلماً بسیار تأثیرگذارش) آن را از قلمرو بسیار ذهنی داستان اصلی دور می‌کند، با این وجود فیلم هنوز دست‌آوردی قابل‌توجه است. ماجرا در حکومت پلیسی به ظاهر مطلوب و رویایی می‌گذرد، جایی که در آن شخصیت افراد مورد ردیابی مداوم قرار می‌گیرد. تصویر اسپیلبرگ از آینده هم‌زمان زیبا و هول‌انگیز است و با رنگ‌هایی گرفته رنگ‌آمیزی شده و فضای آن مانند بی‌روحی مدرن فضای بلید رانر کهنه و زوال یافته است. اما هنوز آدم می‌تواند نشانه‌های دیکین پارانویا و بدگمانی را فوراً تشخیص دهد. از بعضی جهات تصاویر زیرکانه و خدعه‌آمیز اسپیلبرگ از حکومت پلیسی - چشمان شهروندان مطیع توسط عنکبوت‌های روباتی کوچک اسکن می‌شود و رگبار فزاینده‌ی آگهی‌ها با بی‌رحمی تمام مجسم شده است- حتا بیشتر از فرادستی سرمایه‌داری بلید رانر و فاشیسم آشکار یادآوری کامل اضطراب‌انگیز است. از سوی دیگر انتخاب تام کروز در نقش شخصیت اصلی، تداوم میل به شکل‌دهی قهرمانان اکشن به مانند شخصیت‌های محوری دیک است. تام کروز باز هم همان شخصیت آشنای دیکین است، کسی که کامپیوتر را با نوای شوبرت هدایت می‌کند و با اعتیاد به ماده‌ی مخدر کلاریتی[70] که بالابرنده احساس است، سروکار دارد. گزارش اقلیت با وجود همه دست‌آوردهایش از رسیدن به عمق بسیار شاعرانه‌ی بلید رانر عاجز است. گزارش اقلیت به خاطر پیرنگ خاص‌اش از کنار موضوعات گزنده‌ای عبور می‌کند و به همین خاطر از خود ژانر فراتر نمی‌رود و همچنین خوشبینی پایان اسپیلبرگ نیز از مرحله پرت است.

از معدود فیلم‌های کم‌خرجی که براساس داستان‌های کوتاه فیلیپ کی. دیک ساخته شده‌اند، جیغ‌زن‌ها با بازی پیتر وولر و اثر ضعیف اما قابل دیدن دغل‌باز است. سیل فیلم‌هایی که درون‌مایه‌های دیکین را به هم می‌آمیزند، بسیار قابل توجه است، هرچند برگردان مستقیم کارهای او نباشند. بهترین نمونه در این زمینه ماتریکس است، با آن واقعیت‌های مصنوعی و شخصیت‌های فوق‌جهنده‌اش، تکامل طبیعی فیلیپ کی. دیک از طریق ویلیام گیبسون است. گرایش مشابهی را می‌توانیم در فانتزی جنایی و قدر نیافته‌ی شهر تاریک ساخته‌ی الکس پرویاس، طبقه‌ی سیزدهم به واقع هولناک، و تحریف ذهنی مطبوع  eXistenZ دیوید کروننبرگ بیابیم. آسمان وانیلی [کامرون کرو] نیز به سطح یک دزدی آشکار از آثار دیک نزدیک می‌شود. در مکالمه انیمیشنی ِپریشان زندگی دربیداری ریچارد لینک‌لیتر درباره‌ی متافیزیک، فیلیپ کی .دیک برای فراهم‌آوردن زیر متنی برای احساس فروپاشی واقعیت طلبیده می‌شود. اما شاید دیکین‌تر از همه نمایش ترومن پیتر ویر باشد که درآن جیم کری ستاره‌ای است که به تدریج درمی‌یابد تمام زندگی‌اش مجموعه‌ای عظیم از بازیگران، اتفاقات برنامه‌ریزی شده و آب و هوای ساختگی است. این حقیقت که در مشخصات فیلم به زمان بی چفت و بست فیلیپ کی. دیک اشاره نشده، شاید حاکی از نوعی دزدی ادبی باشد، هر چقدر هم که فیلم خوش‌ساخت و سرگرم‌کننده باشد!

یکی از عامه‌پسندترین نمایش‌های تلویزیونی دهه‌ی 90 میلادی که با الهام از آثار دیک ساخته شده، سریال پرونده‌های مجهول است؛ که از استعداد درخشان دیک در تصویر کردن پارانویای سیاسی، توطئه‌های فرا‌زمینی و واقعیت‌های هذیانی ساخته شده با مواد مخدر و کنترل ذهنی بهره می‌برد. فاکس مولدر مامور اف.بی.آی دچار وسواس پیدا کردن خواهر گمشده‌اش است که ده‌ها سال پیش در یک آدم‌ربایی احتمالی به وسیله موجودات بیگانه ناپدید شده است. فقدان خواهر، توضیح دهنده‌ی وسواس متعصبانه‌ی مولدر و عزم جزم او برای افشای واقعیت‌های جابه‌جاشونده و فریبنده‌ای است که با آن‌ها درگیر است. حال و هوای برخی از قسمت‌های این سریال می‌توانند طرح رمان یا داستان کوتاهی از دیک باشد. [71]
 
فرجام
رمان‌های دیک در سطحی معنوی همان اندازه که متعلق زمان انتشارشان بودند، به روزگار امروز نیز وابسته‌اند. آن‌ها تصویر تلاشی منحصر به فرد و شخصی برای کنار زدن لایه‌های آگاهی، دریافت ابهام‌ها و رسیدن به فهمی بیش‌و‌کم از ماهیت فراشخصی بشریت هستند. شخصیت‌های دیک غالباً هنگام مواجه با انسانیت‌زدایی ناشی از وابستگی به ماشین و روبه‌رو شدن با متلاشی شدن واقعیت‌ها، برای پیدا کردن راهشان از میان اقیانوس‌های خیانتکار نفس، به سوی تفکرات مذهبی اساساً گنوسی باز می‌گردند. این شیوه‌ای است که دیک زندگی‌اش را به انجام رساند، آن هم به شهادت تفاسیر سترگش که در آن‌ها او به دقت خودش، رمان‌ها و رویاهایش را مورد روانکاوی قرار داد و برای تفسیر آن بخش‌هایی از واقعیت تلاش کرد که توسط VALIS به او عرضه می‌شد[72]، همان‌گونه که این بخش‌ها راه خود را از میان زندگی تسخیر شده‌اش پیدا کردند.

ری کورزویل[73] در کتاب خود به نام عصر ماشین‌های معنوی[74] به افشای آینده‌ای تکان‌دهنده و همچنین نشاط انگیز می‌پردازد که شباهتی مضطرب به دنیای رمان‌های دیک دارد. با توجه به آن‌چه کوروزویل می‌گوید، ماشین‌هایمان مشکل ما را در تعریف آن چه ما را انسان می‌سازد، عمیق‌تر کرده‌اند. ما به بازتعریف انسانیت‌مان، به دفاع از روحیه معنوی به چالش کشیده شده‌مان و همچنین به تلاش برای تغییر شکل هسته‌های اخلاقیمان نیاز خواهیم داشت، چرا که انسان درگیر تملق برای اشکال حیات دیجیتالی است که ما خودمان برای خدمت به خود ساخته‌ایم. در آینده‌ی محاسبات کوانتمی، ذهن انسان در حافظه‌ی کامپیوتر، ماشین‌های شعرنویس و چیپ‌های دیجیتالی با قدرت سرد یک میلیون ذهن انسانی بازتاب می‌یابد. ممکن است ما با مسأله‌ی غامض اخلاقی ریک دکارد ضد قهرمان «آیا آندروئیدها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟» مواجه شویم.
همچنان که ما وارد دنیای جدید سایبرنتیک و هوش مصنوعی می‌شویم، حاصل عمر دیک شاید اهمیت هنری-فلسفی بیشتری به خود بیابد. همچنان که ما دنیای ناشناخته‌ی تکنولوژی رشدیابنده را کاوش می‌کنیم، پاسخ نهایی «همدلی»اش برای آن‌چه ما را انسان می‌سازد، کمتر شکل تمهید پیرنگیِ علمی‌تخیلی‌وار گرفته و بیشتر به مثابه راه نجاتی سنجیده به نظر می‌رسد. به هرطریق نوشته‌های دیک در کنار آثار خلاقه و الهام‌بخش پس از جنگ جهانی دوم قرار می‌گیرند.
 


================================================

پانویس


[1] Richard Behrens
[2] Allen B. Ruch
[3] Gnostic
[4] ZapGum
[5] called Lord Running Clam
[6] Clans of the Alphane Moon?
[7] Ursula K. LeGuin


[8] عنوان کتابی چاپ شده به سال 1981. مخفف عبارت Vast Active Living Intelligence System به معنای «سیستمِ امنیتیِ زنده‌ی‌ِ بیکران فعال».



[9] Herb Hollis
[10] Mary and the Giant
[11] in The Divine Invasion
[12] Herb Asher
[13] Horselover Fat
[14] Robert Duncan
[15] Anthony Boucher
[16] Horselover Fat
[17] Magazine of Fantasy and Science Fiction
[18] Ubik
[19] The Man In The High Castle
[20] The Defenders
[21] The Penultimate Truth
[22] Scott Meredith
[23] Donald A. Wollheim
[24] Ace Books
[25] Solar Lottery
[26] Player Piano
[27] Sirens of Titan
[28] The World Jones Made
[29] Eye In The Sky
[30] Confessions of a Crap Artist
[31] Puttering About In A Small Land



[32] نیروهای کشورهای ایتالیا، آلمان و ژاپن


[33] The Three Stigmata of Palmer Eldritch
[34] Perky Pat

[35] Ken و باربی دو مدل عروسکی محبوب برای بچه‌ها هستند.



[36] Can-D
[37] Chew-Z
[38] Demiurge
[39] Leo Runciter




[40] Bardo Thodol: در عرفان تبتی مرحله است که بعد از مرگ رخ می‌دهد و روح می‌بایست در آن تکالیفش را برای رسیدن به قلمرو بعدی به اتمام برساند.
[41] Tibetan Book of the Dead
[42] Nag Hammadi: کتابخانه‌ای از متونی عبری کشف شده در مصرمربوط به قرن اول میلادی


[43] Voigt-Kampff
[44] Mercerism
[45] Cult
[46] A Scanner Darkly


[47] دیک قصد داشت در این گردهمایی مقاله‌ی انسان و آندروئید -که بیش از سه ماه روی آن کار کرده بود- را در قرائت کند.
[48] idée fixe :در اصل فرانسوی.م
[49] Exegesis: تفسیر متون مذهبی از دیدگاه ادبی
[50] محیط خون و شکل چهارم ماده، نه جامد نه مایع و نه گاز .م
[51] Nicholas Brady
[52] Ferris Freemont
[53] رسوایی سیاسی در دوره‌ی ریچارد نیکسون، درسال 1972 پنج نفر به دفتر مرکزیِ حزب دموکرات در هتل واترگیت حمله کردند که بعدها مشخص شد با کاخ سفید در ارتباط بودند.
[54] Horselover Fat
[55] . فیلیپ معادل یونانی Horselover و دیک به آلمانی معادل fat یا thick به کار می رود.
[56] الهه‌ی شکار و ماه
[57] آخرین اثر جیمزجویس انباشته از بازی‌های زبانی بی حد و حصر و معروف به رمان غیر قابل فهم و ترجمه.



[58] The Transmigration of Timothy Archer
[59] Bishop James Pike
[60] Tod Machover
[61] Philip K. Dick is Dead, Alas
[62] Michael Bishop
[63] Philip K. Dick High
[64] or David Bischoff
[65] Haruki Murakami
[66] Gun, With Occasional Music
[67] Jonathan Lethem
[68] Neal Stephenson
[69] Snow Crash


[70] Clarity: به معنای تحت‌الفظی وضوح
[71] ریچارد لینک‌لیتر سرانجام بعد از اقتباس‌های بی اهمیتی همچون چک دستمزد جان وو، وفادارانه‌ترین اقتباس را از آثار دیک به عمل آورد؛ پویشگری در تاریکی.
[72] عنوان داستانی از خودش، چاپ شده به سال 1981. مخفف عبارت Vast Active Living Intelligence System به معنای «سامانه‌ی هوشمند جاندار کنشی بیکران».
[73] Ray Kurtzweil
[74] عصر ماشین‌های معنوی، ری کورزویل، سیمین موحد، تهران، نشر پیکان، 1380

آکادمی فانتزی، مرجع هواداران علمی‌تخیلی و فانتزی