سينماي ملودرام؛مروری بر 10 فیلم عاشقانه برتر تاریخ سینما
نوشته :
اميرحسين بابايي
شايد يكي از قالبهاي سينمايي كه ميتوان در آن به خلاقيت و شكوفايي فراوان دست زد و بيننده را كاملاً با خود همراه كرد، «ملودرام»، «رمانس» يا به اصطلاح «سينماي عاشقانه» باشد، چرا كه هر جا صحبت از عواطف و احساسات انساني است زباني مشترك سر بر ميآورد كه براي همه قابل لمس است.
سينما سالهاست روزهاي درخشان و صفحات زريني را با نگاهها، اشكها، التماسها، وصلها و فراقهاي شخصيتهايش سپري كرده و چهبسا سالنهاي تاريك سينما كه شاهد خيس شدن گونههاي تماشاگران خود و يا لبخندهاي شيرين آنها بوده است. با اين وصف ميتوان گفت ملودرام جزو آسيبپذيرترين قالبهاي سينمايي است و شمار آثار نازلي كه در اين زمينه ساخته شده كم نيست؛ بهطور قطع يكي از نمونههاي بارز اين واقعه «باليوود» است، كارخانهي ساخت سطحيترين و مبتذلترين داستانهاي عاشقانهي تاريخ سينما بر اساس فرمولي تكراري و كليشهشده كه گويي هيچگاه پاياني بر آن نيست، هرچند شعور مخاطبين نيز در هدايت سينماي هر كشوري مؤثر است. البته اين بيماري
مسري متأسفانه سينماي ما را هم از گزند خود مصون نگذاشته و هر ساله شاهد ساخته شدن ملودرامهاي آبكي، سطحي و يك بار مصرف هستيم كه حتي شعور بيننده را هم به سخره ميگيرند، در حالي كه اين گونه با همهي بر لبهي تيغ بودنش در اين روزهاي مدرنيسم و در جهاني كه پول و قدرت بر همه چيز ارجح است، ميتواند مرهمي بر زخمهاي انسان معاصر باشد.
به طبع ملودرام تنها زماني ميتواند تأثيرگذار و فراموشنشدني باشد كه شخصيتهايش واقعي و مستحكم بوده و موقعيتهايي كه در آن قرار ميگيرند استثنايي و يا دستِ كم حاوي نكات برجستهيي باشند كه بيننده را تحت تأثير خود قرار دهند و عميقاً به قلب او نفوذ كنند، به همين علت است كه داستانهاي عاشقانهي بزرگ تاريخ سينما همواره حامل پيامهاي عظيمتري نيز بودهاند. گاهي يك رابطهي احساسي و يا كشمكشهاي عاطفي آدمها بهانهيي براي به تصوير كشيدن شرايط زماني و موقعيتهاي سياسي و اجتماعي يك جامعه بوده است، البته اين يك قانون هميشگي نيست اما قطعاً ميتواند هويت متفاوتي به ملودرام ببخشد و پايههايش را مستحكم كند، همانطور كه راز ماندگاري فيلمهايي مثل «كازابلانكا» و «بر باد رفته» را بايد در آن جست.
به هر ترتيب همواره در فهرست برترين فيلمهاي تاريخ سينما آثار ملودرام جايگاه ويژهيي دارند و اين خود نشان از قوت و قدرت اين گونهي سينمايي و اثري است كه عواطف انساني ميتواند بر مخاطبين داشته باشد و اگر در زمانهي ما تعداد آثار برجستهي اين گونه انگشتشمار است، بيشتر بايد آن را در سطحينگري و ضعف فيلمسازان جستوجو كرد تا محكوم كردن كليت گونهي ملودرام. نگاهي به
برجستهترين آثار اين گونه ما را به ياد روزهاي طلايي سينما مياندازد و صفهاي طويلي كه براي ديدن اشكهاي «اينگريد برگمن» در «كازابلانكا»، مصيبتهاي «ويويان لي» در «بر باد رفته»، معصوميت و وقار «اُدري هيپبورن» در «تعطيلات رُمي» و اندوه «رايان اُنيل» در «داستان عشق» كشيده ميشد. تهيهي فهرست كاملي از درخشانترين آثار سينماي ملودرام كار مشكلي است، سعي ميشود به اختصار و به عنوان نمونه شاخصترينها را مرور كنيم.
-1 كازابلانكا
(Casablanca)
مايكل كورتيز، 1942
«كازابلانكا» از آن دسته رمانسهاي ناياب در تاريخ سينماست كه پس از گذشت 66 سال از زمان ساختش هنوز طراوت و شادابي خود را از دست نداده است؛ يك نمونهي كامل سينمايي! راز ماندگاري آن را بايد در تبديل شدن شخصيتهايش به اسطوره جستوجو كرد، اسطورههايي كه هر گاه آنها را مينگري گويي هنوز زندهاند.
در جايي از فيلم «ريك بلاين» (همفري بوگارت) به «ايلزا» (اينگريد برگمن) ميگويد: «مشكلات سهتا آدم كوچولو تو اين دنياي ديوانه چه اهميتي ميتواند داشته باشد»، در حالي كه اين آدمها آنقدر پراهميت ميشوند كه خود بخشي از تاريخ را ميسازند.
معصوميت «اينگريد برگمن» در تقابل با لااباليگري «همفري بوگارت» و وقار «پل هنريد» مثلث غريبي ميسازد كه بسيار ناياب است ...
در كازابلانكا سنت واقعگرايانهي استوديو وارنر به شكل معماگونهيي با ظرافت و شور و هيجان همراه ميشود. مضمون فيلم - كه در شرايط فشار نظام سرمايهداري با هزينهي كم و طي چند روز ساخته ميشود - شرح يك مثلث عشقي است؛ ماجراي عشقي بيسرانجام كه آميخته شدن آن با سياست و ارايهاش در فضايي تازه - جنگ جهاني - درك فيلم را خارج از ظرفيت تماشاگر ميسازد، با اين حال در نهايت هم تماشاگر و هم دستاندركاران ساخت فيلم سهم خود را دريافت ميدارند.
8 نامزدي اسكار و 3 جايزهي اصلي بهترين فيلم سال، بهترين كارگرداني و بهترين فيلمنامه بخشي از سهم كازابلانكاست ...
شايد يكي از مهمترين بخشها در سينماي ملودرام فيلمنامه باشد و كازابلانكا بهترين مصداق بر اين ادعاست؛ قوت و درونمايهي اصيل اثر از فيلمنامهي درخشان «هوارد كاچ» مايه ميگيرد، گفتوگويي بيجا و بداهه در كار به چشم نميخورد، همه چيز حسابشده است، گفتوگوها به تن شخصيتها ميچسبند و فرق يك داستان عاشقانهي واقعي با يك اثر توخالي و تصنعي اينجا مشخص ميشود، چرا كه همه ريك و ايلزا را باور ميكنند و سرنوشت آنها برايشان مهم ميشود، با آنها ميخندند و با آنها گريه ميكنند. در سينماي ملودرام اگر شخصيتپردازي ضعيف باشد، باورپذيري خود را به سادگي از دست ميدهد و ديگر قابليت ارتباط با مخاطب را نخواهد داشت؛ اين نكتهي مهمي است كه متأسفانه كمتر به آن توجه ميشود. فيلمبرداري فوقالعادهي «آرتور ادسن» در كنار موسيقي شاهكار «مكس استاييز» و نبوغ «مايكل كورتيز» كازابلانكا را در ميان شعلههاي جنگ جهاني به مرهمي بر زخمهاي جنگ تبديل ميكند. از شاخصههاي مهم ديگر اين نوع سينما، بازيگري است كه كازابلانكا كلاس درسي براي آن محسوب ميشود. جايگزين كردن بازيگران ديگري به جاي اينگريد برگمن و يا همفري بوگارت دور از ذهن است و اين انتخاب درخشان خود به ماندگار شدن اثر كمك شاياني كرده است. پايانبندي درخشان اثر با درونمايهي فدا كردن عشق براي نجات بشريت، در كمتر فيلمي اينقدر باورپذير و تأثيرگذار است. ريك، ايلزا را از دست ميدهد اما به چيزي زيبا و اصيل مثل شرافت و وجدان جمعي دست مييابد. ايلزا ارزشمندتر از آن است كه يك مرگ معمولي در انتظارش باشد. او در باطن، آنطور كه در سينما و فقط در آنجا معرفي ميشود، الگويي غيرقابل تقليد را ارايه ميدهد. ايلزا از آن چه در زندگي ميتواند وجود داشته باشد تصوري پايدار ميسازد و به كمك آن، همهي هستي را به يك لحظهي رومانتيك وصل مينمايد.
-2 بر باد رفته
(Gone with Wind)
ويكتور فلمينگ، 1939
اگر نام اين فيلم را بزرگترين ملودرام تاريخ سينما بگذاريم، گزاف نگفتهايم؛ «بر باد رفته» محصول جاهطلبي و ولع تهيهكنندهي بزرگي به نام «ديويد اُ. سلزنيك» است، مردي كه سعي داشت كارهاي غيرممكن را ممكن سازد.
عظيمترين نمايش تاريخ آمريكا بر پردهي سينما را ميتوان در اين فيلم مشاهده كرد. فيلم بهشدت به رمان «مارگارت ميچل» وفادار است و آن را بيهيچ كم و كاستي به نمايش گذارده است. بر باد رفته يادگار روزهاي طلايي هاليوود است، آن روزهايي كه مجسمهي اسكار واقعاً گرانبها بود. از همان ابتدا ميتوان حدس زد كه فيلم بزرگي در پيش است؛ با آن موسيقي آتشين «مكس استاييز» و بازيهاي بينظير «كلارك گيبل» و «ويويان لي» كه در اوج درخشش خود هستند، چهار ساعت و بيستوپنج دقيقهي توفاني كه لحظهيي رهايتان نميكند و شما را در دل وقايع و حوادث اثر و در پيچ و خم روابط انساني غرق در خود ميكند.
ملودرامهاي بزرگ همواره پسزمينههاي بزرگ دارند و چه پسزمينهيي بزرگتر از وقايع خونبار جنگهاي داخلي آمريكا، وقايعي كه به زندگي شخصيت اصلياش «اسكارلت اوهارا» گره خورده است و درسهاي بسياري به او ميآموزاند.
فيلم حاصل تلاش سه كارگردان - كيوكر، فلمينگ و سموود - و بيش از 20 نويسنده - از جمله اسكات فيتز جرالد معروف - است؛ هرچند بعد از اخراج كيوكر توسط سلزنيك، عملاً فيلم را فلمينگ كارگرداني كرد و همين كار او را با بر باد رفته جاودانه ساخت.
با همهي مشكلاتي كه ساخت فيلم براي عواملش در بر داشت، محصول اثري كلاسيك، بديع و درخشان بود كه هنوز در هر فهرستي از بهترينهاي تاريخ سينما جاي دارد.
صرف هزينهي چهار ميليون و هشتصدوپنج هزار و هفتصدونود دلاري براي ساخت اين اثر بيهوده نبود، بعيد ميدانم هيچگاه هاليوود تا اين حد از ساختن فيلمي به خود باليده باشد. نامزدي 13 اسكار و ربودن 8 جايزهي اصلي بخشي از عظمت بر باد رفته را به معرض نمايش ميگذارد. فيلم تا پايان ماه مي 1941، بيست ميليون دلار فروش كرد و جزو موفقترينهاي تاريخ سينما در گيشه نيز گرديد.
ملودرام هرچه پرزرق و برقتر و باشكوهتر باشد، در چشم بيننده بزرگتر جلوه ميكند و همگان آن را بيشتر دوست خواهند داشت.
هاليوود با نمايش اين فيلم در آن دوران چهرهي پرثمر خود را عرضه كرد و نشان داد كه آدمي تا چه اندازه تواناست و اگر بخواهد چه چيزهايي را ميتواند به همنوع خود هديه كند. بر باد رفته را بايد اوجِ ملودرام حماسي ناميد، تجربهيي كه هر كس با لمس آن به اين زوديها فراموشش نخواهد كرد.
-3 سابرينا(Sabrina)
بيلي وايلدر، 1954
يكي از لطيفترين ملودرامهاي تاريخ سينما، اثر فوقالعادهيي از بيلي وايلدر ... «يكي بود يكي نبود؛ در ساحل شمالي لانگ آيلند، در حدود سي مايلي نيويورك، دخترك كوچكي بود كه در ملك بسيار بزرگي زندگي ميكرد ...» و به اين ترتيب رومانتيكترين و پرآب و تابترين فيلم وايلدر آغاز ميشود، قصهي دختر رانندهيي كه عاشق پسر سربههواي خانوادهي متمولي ميشود كه پدرش در استخدام آنهاست.
«سابرينا» به پاريس ميرود و با شكفتگي كامل بازميگردد و تمام زندگي خود و اطرافش را دگرگون ميكند.
طلسم فيلم امروز هم به همان قوت سابق است. فيلم با زيبايي تمام طراحي شده و «اُدري هيپبورن» بازي مسحوركنندهيي دارد، - نام او به بهترين ملودرامهاي تاريخ سينما گره خورده است و بدون او بخش عمدهيي از احساسات ناب تصويري محو خواهد شد. فيلم سرشار از برازندگي و جذابيت است، يك درام عاشقانه كه آرامآرام زير پوستتان تزريق ميشود و شما را قلقلك ميدهد. حضور «همفري بوگارتِ» ترشرو در كنار «ويليام هولدنِ» سرزنده و شوخ هم به فيلم جلوهيي ويژه بخشيده است.
نامزد 6 جايزهي اسكار و برندهي بهترين طراحي لباس براي اديتهد - هرچند بيشتر كارها را ژيوانشي معروف انجام داده بود - جزو آثار ماندگار وايلدر و اين گونه است و مانند يك فانتزي كودكانه در دنياي بزرگترهاست ... هنوز هم اشكهاي ادري هيپبورن تأثيرگذار است.
-4 بلنديهاي بادگير (Wuthering Heights)
ويليام وايلر، 1939
اقتباسي از رمان «اميلي برونته» نويسندهي شهير انگليسي در اثري از «ويليام وايلر» - كه بعدها با اثر حماسي بنهور به اوج شهرت و افتخار رسيد - شايد همزماني پخش آن با بر باد رفته بود كه آن را در اسكار ناكام گذارد؛ اين عشق تراژيك دورهي ويكتوريايي با فيلمبرداري سياه و سفيد و اسكاري «گِرگ تولند» روي پرده كاری ديدني است.
«لارنس اوليويه» ادعا ميكند در اين فيلم بوده كه از ويليام وايلر ياد گرفته چگونه بازي كند. فيلم لحظات بهيادماندني زيادي دارد. «مرلي اُبرن» و لارنس اوليويه زوج فوقالعادهيياند.
«بلنديهاي بادگير» در 1954، 1970 و 1998 هم بازسازي شده است اما هيچكدام گيرايي نسخهي كلاسيك وايلر را ندارند.
-5 تعطيلات در رُم
(Roman Holiday)
ويليام وايلر، 1953
ملودرامي به اين شيريني، وقار و زيبايي كمتر يافت ميشود. «ادري هيپبورن» يكشبه به ستارهي بيبديل هاليوود تبديل شد. معصوميت و صداقت چشمنوازي در بازي او ديده ميشود كه در تاريخ سينما كمنظير است. فيلم پر از لحظات ناب رومانتيك است و بازيهاي فوقالعادهي «گريگوري پك» و «رادي آلبرت» به آن جلوهيي ويژه بخشيده است. شايد بتوان مدعي شد اين فيلم بهترين ملودرام فانتزي تاريخ سينماست، مانند داستان پريان، روايتي سوررئال در دل داستاني رئال آنقدر خوب پرداخت شده كه
لحظهيي به خود شك راه نميدهي كه شايد خيالي بيش نباشد. ويليام وايلر چيرهدستانه اين فانتزي كلاسيك را به تصوير ميكشد. يكي از شاخصههاي اصلي ملودرام وايلر بيمرز بودن آن است كه هر سن و مليتي را با خود همراه ميكند و به شبهاي رم پيوند ميزند. بيشك او جزو بزرگترين قصهگوهاي تاريخ سينماست.
10 نامزدي اسكار و 3 جايزهي بهترين بازيگر زن، بهترين فيلمنامه و بهترين طراحي لباس عيار اين ملودرام را كاملاً مشخص ميكند.
-6 رومئو و ژوليت
(Romeo and Juliet)
فرانكو زفيرلي، 1968
اين فيلم بهترين اقتباس از تراژدي عاشقانهي «ويليام شكسپير» است. «فرانكو زفيرلي» به خوبي به لايههاي زيرين شاهكار شكسپير نفوذ كرده و آن را به تصوير كشيده و اين خود نشان از درك عميق اثر توسط اوست. اوج نبوغ زفيرلي در هدايت بازيگرانش است؛ «اليويا هوسيِ» 17 ساله و «لئونارد ويتينگِ» 15 ساله تحت رهبري او بهترين بازيها را در نقش اسطورههاي عشق و معصوميت به نمايش گذاردهاند.
داستان كلاسيك شكسپير با فيلمبرداري درخشان «دي سانتيس» و موسيقي درخشان و سوزناك «نينا روتا» هر قلبي را مملو از اندوه ميكند. شايد بتوان گفت واقعيتر، ملموستر و دوستداشتنيتر از اين «رومئو و ژوليت» در هيچ نسخهي ديگري نميتوانيد بيابيد. فيلم نامزد 4 جايزهي اسكار و برندهي 2 جايزهي بهترين فيلمبرداري «دي سانتيس» و بهترين طراحي لباس «دانيلو دوناتي» شد.
-7 داستان عشق (Love Story)
آرتور هيلر، 1970
هرچند به خاطر اقتباسهاي متعددي كه بعدها از اين فيلم شد امروز به اصطلاح نخنما به نظر ميرسد اما در زمان خود غوغايي بهپا كرده بود. اين اثر جزو آن دسته آثاري است كه از كتابش بهتر از آب درآمد. به خاطر موسيقي فوقالعادهي «فرانسيس لاي» كه از خود فيلم هم بعدها مشهورتر شد، تنها اسكار فيلم به او تعلق گرفت. «داستان عشق» از آن دسته ملودرامهاي تراژيك است كه تمام سعياش را ميكند تا اشك بيننده را دربياورد و البته در اين كار موفق است. كارگرداني هوشمندانه و دقيق «آرتور هيلر» داستان «اريك سيگل» را روح تازهيي بخشيده و توجه او به جزييات و هدايت خوب بازيگران، اثر قابل قبولي را ساخته است. «رايان اُنيل» و «آلي مكگراو» در ايفاي نقش خود بسيار فوقالعاده ظاهر شدند و اين فيلم به اين دليل كه تأثير مستقيمي روي ملودرامهاي تراژيك بعد از خود گذاشت بهشدت قابل توجه است. داستان عشق نامزد 7 جايزهي اسكار شد و ...
-8 دختر خداحافظي
(The Goodbye Girl)
هربرت راس، 1977
فيلم «دختر خداحافظي» يك كمدي رومانتيك گرم و كمنظير با فيلمنامهي فوقالعادهي «نيل سايمون» است كه اوج گفتوگونويسي و كشمكش شخصيتهاست. فيلم يك ملودرام موقعيت است و داستان انسانهايي كه شرايط اجباري موجب بازگشت آنها به زندگي ميشود. بازي «مارشا ميسون» و «ريچارد دريفوس» بينظير است. فيلمنامه و بازيها آنقدر قوي است كه كارگردانيِ كمنقص «هربرت راس» كمتر به چشم ميآيد. اين فيلم نامزد 5 جايزهي اسكار و دريفوس برندهي جايزهي بهترين بازيگر مرد گرديد. بد نيست نگاهي به تعريفهاي «پالين كيل» از اين فيلم در كتاب «وقتي چراغها خاموش ميشوند» بيندازيد.
-9 وداع با اسلحه
(Farewell to Arms)
چارلز ويدور،1957
«وداع با اسلحه» آخرين جاهطلبي «سلزنيك» بر پردهي سينما، داستان عشقي - جنگي «ارنست همينگوي» در فيلمي از «چارلز ويدور» است. فيلم به اندازهي كتاب گرم و آتشين است، فيلمنامهي «بن هچت» فوقالعاده است و «جنيفر جونز» و «راك هادسن» به نقشهاي خود كاملاً مسلطاند. حضور «ويتوريو دسيكا»ي كبير هم در اين فيلم در نوع خود جالب توجه است. وداع با اسلحه از آن ملودرامهايِ تراژيك جنگ جهاني است كه به دل ميچسبد. ديدن فيلمهايي كه از آثار همينگوي ساخته ميشوند، هر بار تجربهيي تازه است. اين فيلم نامزد جايزهي اسكار نيز شد.
-10 در يك شب اتفاق افتاد
(It Happened one Night)
فرانك كاپرا، 1934
يك درام عاشقانه است كه اولين فيلمي لقب ميگيرد كه هر 5 جايزهي اصلي اسكار را به خود اختصاص ميدهد. موضوع فيلم، داستان عشق يك خبرنگار و دختري فراري است كه در سفري با اتوبوس لحظات درخشاني را بر پردهي سينما بر جاي ميگذارد. «كلارك گيبل» و «كلود كولبرت» هر دو شمايل سينماي كلاسيك هستند. فيلمنامهي درخشان «روبرت ريسكين» نيز بر اساس داستان «اتوبوس شبِ» ساموئل هاپكينز آدامز پر از گفتوگوهاي ظريف و زيباست.
اين ده فيلم تنها نمونههايي از نقاط اوج سينماي ملودرام هستند، فيلمهاي بسياري بايد در سياههي بهترينهاي اين گونه جاي گيرند؛ فيلمهايي مثل «گربه روي شيرواني داغ»، «عصر بيگناهي»، «پاييز در نيويورك»، «ملكهي آفريقايي»، «بابا لنگدراز»، «افسر و آقا»، «خارج از آفريقا»، «ماهزده»، «خوابزدگان در سياتل»، «دون خوان دي ماركو»، «صبحانه در تيفاني»، «چهرهي نمكين»، «پل واترلو» و ...
دنياي احساسات انساني دنياي عجيبي است كه اگر از آن استفادهي درخشان شود معجزه ميكند و پردهي سينما را به آتش ميكشد و در قلبها براي هميشه باقي ميماند، در غير اين صورت شمعي است در باد و بسيار زود فراموش خواهد شد.
منبع : سایت سوره مهر
سینما،ادبیات،دانلود،شعر نو