درباره آرتور سى كلارك
( - ۱۹۱۷)
نويسنده و مخترع بريتانيايى كه بيش از همه به خاطر رمان علمى - تخيلى اش «۲۰۰۱: يك اديسه فضايى» و همكارى اش در ساخت فيلمى به همين نام بر مبناى آن مشهور است. كلارك را جزء «سه بزرگ» داستان هاى علمى - تخيلى شمرده اند.او در آستانه ۹۰ سالگى هنوز زنده است و در سريلانكا زندگى مى كند.داستان كوتاه «۹ ميليارد نام خداوند» در سال ۱۹۵۴ برنده جايزه هوگو در رده داستان هاى كوتاه شد.

يادداشت مترجم: به گفته خود كلارك، «نه ميليارد نام خدا» جزء مشهورترين داستان  هاى كوتاهش است. داستان زير كه در اوايل دهه ۵۰ ميلادى نوشته شده، با اينكه به كلى از عناصر علمى- مهندسى رايج داستان  هاى كلارك خالى است اما در نوع خود هم بى نظير است، هر چند راه را براى تعابير ماوراءالطبيعه باز مى گذارد.

•••
179481.jpg
دكتر واگنر (Wagner) در حالى كه سعى مى كرد شگفتى اش را پنهان كند، گفت: «درخواست تان كمى غيرمنتظره است. تا جايى كه مى دانم اين اولين بارى است كه از كسى مى خواهند يك كامپيوتر مرتب كننده خودكار را به ديرى در تبت بفرستد. نمى خواهم بى ادب باشم اما تعجبم از اين است كه... تشكيلات شما چه كاربردى براى چنين ماشينى سراغ دارد. ممكن است كمى درباره طرح تان توضيح بدهيد؟»
«با كمال ميل.» لاما رداى ابريشمى اش را مرتب كرد و خط كش محاسبه اى را كه براى تبديل پول به كار مى برد، كنار گذاشت. «كامپيوتر «مارك ۵» (Mark V) شما تمام عمليات  هاى رياضياتى معمولى را كه با بيش از ده رقم سروكار دارند، انجام مى دهد. با اين حال ما در كارمان بيشتر به حروف علاقه داريم تا ارقام. به همين خاطر مى خواهيم خروجى  هاى دستگاه تان را جورى اصلاح كنيد كه به جاى ارقام، فهرستى از كلمات را چاپ كند.»
«من درست نفهميدم...»
«سه قرن است كه داريم روى اين طرح كار مى كنيم، در واقع از زمانى كه دير تاسيس شد. براى طرز فكر شما كمى عجيب است، بنابراين اميدوارم هنگام توضيح، بدون تعصب گوش كنيد.»
«البته.»
«كاملاً ساده است. ما در حال گردآورى فهرستى از تمام نام  هاى ممكن خداوند هستيم.»
«معذرت مى خواهم؟»
لاما به آرامى ادامه داد: «ما باور داريم تمام اين نام  ها را مى توان در الفبايى كه ابداع كرده ايم با كمتر از نه حرف نوشت.»
«و شما سه قرن است كه اين كار را انجام مى دهيد؟»
«بله. انتظار داشتيم تكميل فهرست پانزده هزار سال طول بكشد.»
دكتر واگنر كمى بهت زده به نظر مى رسيد.«آهان، حالا مى فهمم چرا مى خواهيد يكى از دستگاه  هاى ما را اجاره كنيد. اما هدف اين طرح دقيقاً چيست؟»
لاما لحظه اى درنگ كرد و واگنر به صرافت افتاد كه با سئوالش او را آزرده است. حتى اگر هم اين طور بود اثرى از آزردگى در جوابش ديده نمى شد.« اسمش را بگذاريد آيين يا هر چيزى كه دوست داريد، اما بخش مهمى از اعتقاد ماست. تمام نام هاى آن وجود كبريايى- پروردگار، يهوه، الله و مانند آن- همه ساخته انسان هستند. اينجا مسئله فلسفى نسبتاً دشوارى مطرح است كه نمى خواهم درباره اش صحبت كنم، اما جايى ميان اين تركيبات ممكن حروف است كه شايد نام  هاى حقيقى خداوند برده شوند. سعى ما اين بوده با جاى گذارى منظم حروف، همه آنها را فهرست كنيم.»
«فهميدم. شما از AAAAAAAAA شروع كرده ايد و تا ZZZZZZZZZ ادامه مى دهيد.»
«دقيقاً، با اين تفاوت كه ما الفباى مخصوص خودمان را به كار مى بريم. واضح است كه اصلاح ماشين تحريرهاى خودكار الكترونيكى هم براى انجام اين كار پيش پا افتاده است. مشكل جالب تر ديگر هم ابداع دورهاى مناسب براى حذف تركيبات بيهوده است. براى مثال هيچ حرفى نبايد سه بار پشت سر هم تكرار شود.»
«سه بار؟ مطمئناً منظورتان دو بار است.»
«سه بار درست است. متاسفانه حتى اگر زبان ما را هم مى فهميديد، توضيح اينكه چرا اين جورى است خيلى طول مى كشيد.»
واگنر به سرعت تاييد كرد. «مطمئناً همين طور است، ادامه بدهيد.»
«خوشبختانه سازگار كردن كامپيوتر خودكارتان براى انجام اين كار ساده است، چون با يك بار برنامه ريزى كامل، هر حرف را به نوبت جاى گذارى و نتيجه را چاپ مى كند. كارى را كه براى ما پانزده هزار سال طول مى كشيد، صد روزه تمام مى كند.»
دكتر واگنر از صداى كم رمق خيابان  هاى منهتن زير پايش خبر نداشت. غرق در دنيايى متفاوت بود، دنياى كوهستان  هاى طبيعى نه انسان ساز. در ارتفاعات دوردست، اين لاماها با صبر و حوصله در حال كار بودند.
پاسخ داد: «بدون ترديد مى توانيم «مارك ۵» را براى چاپ چنين فهرست  هايى اصلاح كنيم. من بيشتر نگران مشكل نصب و نگهدارى آن هستم. اين روزها رفتن به تبت چندان هم آسان نيست.»
«ما ترتيبش را مى دهيم. قطعات به اندازه كافى كوچك هستند كه بتوان از راه هوايى آنها را فرستاد. يكى از دلايل انتخاب دستگاه تان هم همين بود. اگر شما آنها را تا هند بياوريد، بقيه راه را خودمان مى بريم.»
«ميل داريد دو تا از مهندسان ما را استخدام كنيد؟»
«بله، براى سه ماهى كه طرح طول مى كشد.»
«حتماً اين افراد از پس كار بر مى آيند.» واگنر روى يادداشت  هاى روى ميزش باشتاب و ناخوانا نوشت: «دو نكته ديگر هم هست...» پيش از آنكه جمله اش را تمام كند، لاما يك تكه كاغذ به او داد.
«اين اعتبار تاييد شده من در بانك ايشاتيك (Asiatic Bank) است.»
«متشكرم... كافى به نظر مى رسد. مسئله دوم به قدرى پيش پا افتاده است كه شك دارم مطرحش كنم... اما عجيب اين كه گاهى همين چيزهاى واضح ناديده گرفته مى شوند. شما چه جور منبع الكتريكى داريد؟»
«يك ژنراتور ديزلى ۵۰ كيلو واتى با برق ۱۱۰ ولت. حدود پنج سال پيش نصبش كرديم و هنوز هم قابل اطمينان است. زندگى را در دير خيلى راحت تر كرده، البته در اصل براى تامين انرژى موتورهايى نصب شده كه چرخ  هاى عبادت را به كار مى اندازند.»
دكتر واگنر با خودش تكرار كرد: «البته... بايد فكرش را مى كردم.»
•••
منظره از كنار حصار سرگيجه آور بود، اما هر كس دير يا زود به همه چيز عادت مى كرد. پس از سه ماه، جورج  هانلى (George Hanley) تحت تاثير شيب دو هزار فوتى كه به دل ورطه زير پايش سرازير مى شد يا صفحه بازرسى نواحى دوردست دره قرار نگرفته بود. به سنگ  هاى باد ساييده تكيه داده بود و با ترشرويى به كوهستان  هاى دوردستى خيره شد كه هيچ وقت به خودش براى كشف نام  هايشان سختى نداده بود.جورج با خودش انديشيد اين عجيب ترين چيزى است كه تا به حال برايش رخ داده است. «طرح شانگرى- لا»، اين اسمى بود كه يك سرى توى آزمايشگاه  ها رويش گذاشته بودند. «مارك ۵» از هفته  ها پيش مشغول بيرون دادن برگه  هايى پر از مهملات بيهوده بود. كامپيوتر بى وقفه و با حوصله، حروف را در هر حالت ممكن دوباره آرايش مى داد و قبل از آنكه به سراغ رديف بعدى برود، هر كدام را تا آخر مى رفت. با بيرون آمدن برگه  ها از ماشين تحريرهاى الكتريكى، راهبان آنها را به دقت مى بريدند و داخل كتاب هايى بزرگ مى چسباندند. تنها يك هفته ديگر، و خدا را شكر ديگر تمام مى شد. اما چه محاسبات پيچيده اى راهبان را متقاعد كرده بود كه به سراغ كلمات ده، بيست يا صد حرفى نروند، جورج ديگر نمى دانست. يكى از كابوس  هاى تكرارى اش اين بود كه برنامه تغييرى كند يا لاماى اعظم (كه آنها طبيعتاً سام جف صدايش مى كردند اگرچه اصلاً از او خوشش نمى آمد) ناگهان اعلام كند كه طرح تا حدود سال ۲۰۶۰ ادامه خواهد يافت. آنها واقعاً توانايى اين كار را داشتند.جورج صداى به هم خوردن در سنگين چوبى را در باد شنيد و ديد كه چاك (Chuck) براى پيوستن به او كنار حصار مى آيد. چاك مثل هميشه يكى از سيگار برگ  هايى را دود مى كرد كه او را محبوب لاماها كرده بود... كسى كه به نظر مى رسيد اشتياق استقبال از همه لذت  هاى كوچك و اكثر لذت  هاى بزرگ زندگى را داشت. حداقل يك چيزى به نفع شان بود، ممكن بود ساده باشند اما اخلاق گرايانى افراطى نبودند. براى مثال آن سفرهاى مكررى كه به آن دهكده پايين داشتند...
چاك با لحنى جدى گفت: «گوش كن جورج من چيزى فهميدم كه بوى دردسر مى دهد.»
«چى شده؟ كامپيوتر درست كار نمى كند؟» اين بدترين پيشامدى بود كه جورج تصورش را مى كرد. چيزى بدتر از اين امكان نداشت چون بازگشت شان را به تاخير مى انداخت. با احساس كنونى اش حتى ديدن يك آگهى تلويزيونى، توشه اى بهشتى به نظر مى رسيد. حداقل حكم يك حلقه ارتباطى با وطنش را داشت.
«نه... بدتر از اين نمى شد.» چاك خودش را روى حصار انداخت و اين كمى غيرعادى بود، چون به طور طبيعى از افتادن مى ترسيد. «تازه فهميدم همه اين چيزها براى چيست.»
«منظورت چيه؟ فكر كردم مى دانيم.»
«البته... مى دانيم لاماها چه كار مى كنند اما نمى دانيم چرا...»
جورج با پرخاش گفت: «يك چيز تازه بگو.»
«... سام پير همين الان خودش همه چيز را گفت. خودت مى دانى كه هر روز عصر چه جورى براى ديدن برگه  ها سر مى زند. خب اين بار كمى هيجان زده تر بود يا حداقل هيچ وقت اين قدر صميمى نشده بود. وقتى گفتم داريم آخرين سيكل را انجام مى دهيم، با آن لهجه قشنگ انگليسى اش از من پرسيد، هيچ وقت خواستم بدانم تلاش آنها براى چيست. من گفتم چرا... و او هم به من گفت.»
«ادامه بده، گوش مى دهم.»
«خب به عقيده آنها با فهرست كردن تمام نام هاى خدا- كه مى گويند حدود نه ميليارد نام است- مقصود خدا با موفقيت برآورده مى شود. نژاد انسان چيزى را به پايان مى رساند كه اصلاً برايش خلق شده بود، و بقاى ما هم هيچ ثمرى ندارد. در واقع چنين ايده اى، مثل شرك است.»
«بعد انتظار دارند ما چكار كنيم؟ خودمان را بكشيم؟»
«نيازى به اين كار نيست. با اتمام فهرست، خود خدا شخصاً دخالت مى كند و به سادگى به همه چيز پايان مى دهد... تمام.»
«حالا فهميدم. وقتى كار ما تمام شود پايان دنيا هم سر مى رسد.»
چاك يك نيشخند عصبى زد. «اين دقيقاً همان چيزى است كه من به سام گفتم و مى دانى چى شد؟ با حالت عجيبى به من نگاه كرد، انگار من كودن كلاس بوده ام و گفت «هيچ چيز پيش پا افتاده  تر از اين نيست».»
جورج يك لحظه درباره اش فكر كرد و فورى جواب داد: «اين چيزى است كه من اسمش را تحمل عقيده متفاوت مى گذارم. اما فكر مى كنى ما بايد چكار كنيم؟ فكر مى كنم هيچ فرقى براى ما نداشته باشد. هر چه باشد، ما كه مى دانستيم همه آنها احمقند.»
«بله، اما انگار نمى فهمى ممكن است چه اتفاقى بيفتد؟ وقتى كه فهرست كامل بشود و شيپور پايانى به صدا در نيايد- يا هر چيزى كه انتظارش را دارند- ممكن است توى دردسر بيفتيم. آن دستگاهى كه ازش استفاده مى كنند ماشين ماست. براى يك لحظه هم تحمل آن وضعيت را ندارم.»
جورج به آرامى گفت: «حالا فهميدم. اما خودت مى دانى اين جور چيزها قبلاً هم اينجا اتفاق افتاده است. وقتى بچه بودم در لوييزيانا يك كشيش عوضى داشتيم كه يك بار گفت جهان يكشنبه هفته ديگر به آخر مى رسد. صدها نفر هم حرفش را باور كردند و حتى خانه  هايشان را فروختند. اما وقتى هيچ اتفاقى نيفتاد، همان طور كه انتظارش مى رفت حتى عصبانى هم نشدند. فقط گفتند كشيش در محاسباتش اشتباه كرده است و به باورشان ادامه دادند. فكر مى كنم هنوز هم برخى اعتقاد دارند.»
«خب چيزى كه تو به آن توجه نكردى اين است كه اينجا لوييزيانا نيست. ما فقط دو نفريم و صدها لاما. از آنها خوشم مى آيد و براى سام پير افسوس مى خورم كه تلاش تمام زندگى اش نتيجه معكوس مى دهد. با اين حال آرزو مى كنم كه اى كاش الان جاى ديگرى بودم.»
«من هفته  هاست كه اين آرزو را دارم. اما تا پايان قرارداد و آمدن هواپيما، هيچ كارى نمى توانيم بكنيم.»
چاك متفكرانه گفت: «البته هميشه مى توانيم ترتيب يك خرابكارى جزيى را بدهيم.»
«چه جور هم مى توانيم! ممكن است اوضاع را خراب تر كند.»
«منظورم آن طورها هم نيست. اين جورى به قضيه نگاه كن. با همين روال ۲۴ ساعته، ماشين كارش را تا چهار روز ديگر تمام مى كند. هواپيما هم تا يك هفته ديگر مى رسد. خب تنها كارى كه بايد انجام بدهيم اين است كه در يكى از بازرسى  هاى روزانه مان چيزى بيابيم كه نياز به تعويض دارد، چيزى كه كار را براى چند روز بخواباند. البته آن را تعمير مى كنيم اما نه به سرعت. با زمان بندى درست، مى توانيم دقيقاً زمانى آن پايين در فرودگاه باشيم كه آخرين اسامى از زير چاپ بيرون مى آيد. پس از آن ديگر دستشان به ما نمى رسد.»
«از اين راه خوشم نمى آيد. اولين بارى است كه در كارم جا مى زنم. علاوه بر اين ممكن است به چيزى مشكوك شوند. نه من صبر مى كنم تا ببينم چه مى شود.»
•••
«من هنوز هم از اين راه خوشم نمى آيد.» جورج هفت روز بعد وقتى اين حرف را مى زد كه اسب هاى قوى و كوتوله كوهستانى، آنها را از سراشيب جاده پايين مى بردند. «و فكر نكن چون ترسيده ام دارم فرار مى كنم. فقط براى آن پيرمردهاى بيچاره آن بالا افسوس مى خورم و هيچ دوست ندارم وقتى مى فهمند كه چه  هالوهايى بوده اند، آن حوالى باشم. از خودم مى پرسم كه سام چه جورى با آن كنار مى آيد؟» «خنده دار است. اما وقتى داشتم با او خداحافظى مى كردم به ذهنم رسيد كه مى داند داريم قالش مى گذاريم و اهميتى هم نمى داد. چون مى دانست كامپيوتر به آرامى كارش را انجام مى دهد و كارشان هم به زودى تمام مى شود. بعد از آن... خب البته براى او بعد از آنى وجود ندارد.»
جورج سرش را برگرداند و به جاده كوهستانى پشت سرش خيره شد. اين آخرين جايى بود كه مى شد از آن منظره كامل دير را ديد. ساختمان  هاى لاغر و توسرى خورده در برابر روشنايى پس از غروب شكلى ضد نور داشتند. در گوشه و كنار نورهايى چون پنجره  هاى دو طرف كشتى اقيانوسى سوسو مى زد. البته چراغ  هاى الكتريكى با مارك ۵ مدارى مشترك داشتند. جورج از خود پرسيد، تا چند وقت ديگر مدارى مشترك دارند؟ آيا راهبان در اوج عصبانيت و ياس خود كامپيوتر را نابود مى كنند؟ يا فقط بى صدا مى نشينند و تمام محاسبات را دوباره از سر مى گيرند؟ مى دانست آن بالا روى كوه، در اين لحظه خاص دقيقاً چه مى گذرد. لاماى اعظم و دستيارانش با رداهاى ابريشمى شان نشسته اند و اوراق را بررسى مى كنند، در حالى كه راهبان جوان آنها را از ماشين تحريرها مى گيرند و در مجلدات بزرگ مى چسبانند. كسى حرفى نمى زند. تنها صدا، صداى پيوسته تاپ تاپ و سيل بى پايان كليدهايى بود كه بر كاغذ مى خورد. خود مارك ۵ ساكت بود درحالى كه هزاران محاسبه را در هر ثانيه به سرعت از سر مى گذراند. جورج انديشيد، سه ماه به اين شكل كافى است تا هر كسى را ديوانه كند.چاك در حالى كه به دره اشاره مى كرد، فرياد زد: «آنجاست. زيبا نيست!»
179424.jpg

جورج پيش خودش گفت واقعاً همين طور است. DC-3 فرسوده در انتهاى باند مانند صليب نقره اى كوچكى نشسته بود و تا دو ساعت ديگر آنها را به سمت آزادى و عقلانيت مى برد. اين فكر مثل لذت بردن از مزمزه يك نوشيدنى عالى بود. جورج اجازه داد اين تصور حسابى در ذهنش جولان بدهد در حالى كه اسب با حوصله و افتان و خيزان سراپايين مى رفت.
شب بى درنگ ارتفاعات هيمالايا بر آنها گسترده شد. خوشبختانه راه  هاى اين ناحيه خيلى خوب بود و هر دو مشعل  هايى حمل مى كردند. كوچكترين خطرى در راه شان وجود نداشت، جز ناراحتى از سرماى گزنده. آسمان بالاى سرشان كاملاً صاف بود و ستارگان هميشگى و دوست داشتنى هم آسمان را روشن كرده بودند. جورج انديشيد، حداقل براى خلبان كه خطرى نداشت به خاطر بدى هوا نتواند پرواز كند. تنها نگرانى اش همين بود.شروع به آواز خواندن كرد اما پس از چند لحظه ساكت شد. صحنه پرهيبت كوه  ها مانند اشباح سرپوش دار سفيدى در هر طرف مى درخشيدند و ترغيب كننده چنين شورى نبودند.جورج به ساعتش نگاهى انداخت و به چاك گفت: «فكر كنم تا يك ساعت ديگر رسيده باشيم.» بعد مثل اينكه چيزى يادش آمده باشد ادامه داد «فكر مى كنى كامپيوتر كارش را تمام كرده؟ طبق برنامه بايد همين وقت  ها باشد.»
چاك جوابى نداد به همين خاطر جورج سرش را برگرداند. فقط توانست صورت چاك را ببيند، صورت رنگ پريده اش به آسمان مى نگريست. چاك زمزمه كرد «نگاه كن» و جورج نگاهش را به آسمان دوخت. (هميشه هر چيز بار آخرى دارد.) بالاى سرشان بى هيچ   هاى و هوى، ستارگان در حال ناپديد شدن بودند.

منبع :روزنامه شرق