سلام.ابتدا از تاخير بسيار در به روز رساني اين وبلاگ حقير پوزش مي طلبم.اين امر دو دليل داشت :1-فرا رسيدن فصل امتحانات و تاخير دو هفته اي در ميانه آن و طول كشيدن امتحانات مدارس 2-فوت مادربزرگ كه مزيد بر علت شد .
يك سال ديگر گذشت و من 17 ساله شدم ... به قول معروف " چه زود دير مي شود " انگار هين ديروز بود كه در پانزدهمين سالگرد زندگانيم در وبلاگ قبلي آرمان پاتر مطلبي نوشتم و انگا همين امروز بود كه در همين وبلاگ مطلبي با عنوان عمل جمع بي پايان در مورد فرا رسيدن بهار شانزدهم زندگانيم در زمستان نوشتم. و حال ... .
---------------------------------------
|
نام کتاب: غارهای پولادی (The Caves of Steel)
نویسنده: ایزاک آسیموف مترجم: شهریار بهترین ناشر: شقایق چاپ اول: ۱۳۶۵ ----------------------------------------- نگاهی به جامعه و آیندهایی که در داستان تصویر شده: ماجراهای کتاب در آیندهای بسیار بسیار دور اتفاق میافتند. زمانی که مردم زمین، سیارهشان را مسقف کردهاند و در غارهایی پولادی زندگی میکنند. منتقدان این داستان بلند را جزو داستانهای کارآگاهی آسیموف قرار میدهند و میتوان گفت این طبقهبندی به نوعی درست هم میباشد، چون ماجرای اصلی داستان کشف راز یک قتل است. با این وجود حال و هوا و شرایط زمانی داستان، قطعاً آن را در رستهی علمیتخیلی نیز قرار میدهد. آیندهای که آسیموف در این کتاب به تصویر میکشد، شاید تا حدی نومیدانه به نظر برسد. با این حال قطعاً از آیندههای تلخ و یکسر تیره و تار توصیف شده توسط افرادی مثل بردبری فاصله دارد و نومیدی آن از جنسی متفاوت از نومیدی دنیای امروز است. زمین آیندهای که آسیموف توصیف کرده، هشت میلیارد نفر جمعیت دارد. تقریباً به اندازهی جمعیت فعلی ما. اما این آینده از بسیار جهات بهتر از زمان حال ما است. در آن آیندهی خیالی، هیچکس گرسنه، بیکار و یا خیابانخواب نیست. اگر چه برابری و عدالت به معنای واقعی آن وجود ندارد، اما میتوان گفت دنیایی است که کسی در آن از گرسنگی نمیمیرد. در این آیندهی خیالی، برای این که بتوان همهی جمعیت را سیر کرد، تکنولوژی جدیدی به نام ریزکشت مدتها است که پا گرفته. دیگر کمتر کسی نان گندم واقعی و میوهی واقعی و گوشت مرغ میخورد. همه از غذاهای تهیه شده از مخمر استفاده میکنند. مخمر خوشمزه نیست، ولی مفید است و شکم گرسنه را سیر میکند. البته قطعاً ثروتمندان و سیاستمداران غذای واقعی میخورند، ولی مخمر برای همه هست که بخورند. زمین آینده، کشور و مرزبندی ندارد. فقط یک سری شهر دارد و همه زیر نظر حکومت زمین هستند. بین شهرها جنگ و خصومت وجود ندارد و مشکلات به طریقی غیر از کشت و کشتار حل میشوند. همانطور که گفته شد، تمام مناطق مسکونی مسقف هستند، آب و هوای داخل شهرها کاملاً کنترل شده است و روز و شب زیر سقفهای پولادی، مصنوعی است. از دیگر مشخصات این جامعهی خیالی میتوان موارد زیر را ذکر کرد: اکثر آدمهای این جامعه در خانههایی کوچک و با حداقل امکانات زندگی میکنند. اندازه و امکانات این خانهها بستگی به وضعیت تأهل و رتبهی اجتماعی اشخاص دارد، ولی باز هم هر کسی بالاخره یک اتاق را دارد که در آن بخوابد. مالکیت اختصاصی سرویس بهداشتی از خانهها حذف شدهاست. سرویس بهداشتی یک چیز عمومی است، پاکیزهاست و به تعداد مناسب و در همه جای شهر در اختیار همه قرار دارد. بیشتر خانوادهها امتیاز غذا خوردن در منزل را ندارند و باید از غذاخوریهای عمومی استفاده کنند. شاید این جامعه، شبیه یک جامعهی کمونیستی در حالت ایدهآل آن به نظر برسد و شاید بتوان گفت، اگرچه آسیموف وقتی بچهی کوچکی بودهاست به آمریکا مهاجرت کرده، ولی این ایدههای کمونیستی در خون او جاری بودهاند! به هر حال، تا اینجا قضیه چندان چیز بدی ندارد. آدمهای این جامعه به نظر راضی هستند، مخمر میخورند، با رضایت از سرویسهای بهداشتی و غذاخوریهای عمومی استفاده میکنند، کار میکنند تا رتبهی بالاتری به دست بیاورند، بلکه غذای بهتر بخورند یا یک دستشویی شخصی در خانهی خود داشته باشند. با این حال راضی به نظر میرسند. پس مشکل کجاست؟ این حقیقت که دیگر زمین تنها سیارهی مسکونی شناخته شده نیست. چندین قرن قبل از ماجراهای کتاب، عدهای از زمینیها که از زیادی جمعیت و کمبود منابع به ستوه آمده بودند، تصمیم به مهاجرت از زمین گرفتند. در آن زمان روباتهای تقریباً هوشمند ساخته شده بودند و تکنولوژی سفرهای فضایی پیشرفت خوبی کرده بود. پس زمینیها دست به مهاجرت زدند. کسانی که مهاجرت کردند، به دقت انتخاب شده بودند. آنها افرادی سالم، خوشقیافه و از نظر ژنتیکی بینقص بودند. اولین دنیایی که مسکونی شد، آئورورا، یعنی سپیدهدم نام گرفت. چون مسکونیسازی این دنیا، سپیدهدمی در تاریخ بشریت بود. بعدها ساکنان آئورورا چند دنیای دیگر را نیز مسکونی کردند و چند دنیای دیگر هم به دست زمین مسکونی شد. اما ساکنان این دنیاهای جدید، درهای مهاجرت را بستند، چون نمیخواستند دنیاهای تازه و جدیدشان هم به روز زمین بیافتد. نمیخواستند هوای سیارههای جدیدشان را آلوده و مرگبار کنند، خاکشان را مرده و بیحاصل کنند و نمیخواستند جمعیتشان آنقدر زیاد شود که نتوانند غذای طبیعی به دست آمده از خاک را بخورند. پس در علم ژنتیک به شدت پیشرفت کردند، عمر خود را به چهارصد سال رساندند، تمام بیماریها و میکروبها را از بین بردند و تبدیل شدند به نسل جدیدی از انسانها. تبدیل شدند به ابرانسانهایی که به نیاکان خود در زمین به دیدهی تحقیر مینگریستند و سیارهی مادر از دید آنها، جایی کثیف و آلوده و غیرقابل زندگی بود. آنها در علم روباتیک نیز بسیار پیشرفت کردند و روباتهایی به معنای واقعی هوشمند ساختند. روباتها، دوست، کمک و همراه آنها در سیارههای جدیدشان شدند. و این فرزندان زمین، بر سیارهی مادر خویش حاکم شدند و بعد از ترس این که مبادا مهاجرت زمینیها، فضا را هم آلوده کند، اجازهی مهاجرت را از زمینیها گرفتند. پنجاه سیاره مسکونی شد و دیگر مهاجرتی صورت نگرفت. زمینیها به غارهای پولادی خود پناه بردند و سعی کردند با کنترل جمعیت و استفادهی بهینه از امکانات سیاره، زندگی هشت میلیارد نفر را امکانپذیر سازند. زمینیها که از فرزندان ناخلف خود و برخورد سراسر تحقیرآمیز آنها بیزار شده بودند، استفاده از روبات در شهرها را ممنوع میکنند و روباتها فقط برای مصارف صنعتی و کاری استفاده میشوند. ساکنان دنیاهای دیگر که حالا، فضاییها نامیده میشوند، از زمین و هر چه به آن مربوط است، متنفر هستند و زمین برایشان به معنای مرکز آلودگی است. در غارهای پولادی، هان فاستولف یک جامعهشناس اهل آئورورا، بیان میکند که بشریت به آخر کار خود رسیده. فضاییها در راحتی و تجمل دنیاهایشان تباه شدهاند و زمینیها که به زیر غارهای پولادیشان خزیدهاند و به شرایط راضی شدهاند هم به آخر خط رسیدهاند. زمین دیر یا زود میمیرد و فضاییها هم دیر یا زود نابود میشوند. پس یک کسی باید کاری بکند! و اینجا است که یاس و نومیدی حاکم بر این آیندهی خیالی را درک میکنیم. و در واقع دغدغههای آسیموف را درک میکنیم. در این داستان به خوبی میشود هراس نویسنده از چنان پایان و بنبستی را دید. بنبست زندگی در زمین. حالا چه فضاییای در کار باشد و چه نباشد. و این که از دید آسیموف، مهاجرت از زمین تنها راه نجات بشریت است. مهاجرت و داشتن جرأت و جسارت. آسیموف اگرچه خودش، داستانهای روباتی بسیار نوشته و به نظر میرسد به روباتهایی که خلق کرده بسیار علاقهمند است، اما در این داستان به این نتیجه میرسد که تکیه کردن به این هوش مصنوعی باعث فساد و تباهی نسل بشر میشود. و بعدها در دیگر داستانهای بنیاد خواهیم دید که چطور روباتهای هوشمند از زندگی بشر حذف شدهاند. شاید آسیموف هم مثل خیلی دیگر از علمیتخیلینویسان از روبات و هوش مصنوعی ترسیده. حتا از روباتهای خودش که به قوانین سهگانه مجهز بودهاند. دربارهی ماجرای داستان: الیاس بیلی که دوستانش لیجی بیلی صدایش میکنند، کارآگاهی است که در شهر نیویورک زندگی میکند. بیلی ازدواج کرده و یک پسر شانزده ساله هم دارد. از کار و رتبهی خودش نیز راضی به نظر میرسد. تا این که به او مأموریتی سخت و عجیب داده میشود. در شهرک فضاییها که بیرون نیویورک قرار دارد، قتلی اتفاق افتادهاست. از آنجا که مردم زمین احساسات ناخوشایندی به فضاییها دارند و در چند وقت اخیر شورشهایی علیه به کارگیری روباتها در شهر اتفاق افتاده، فضاییها فکر میکنند، قتل کار یک زمینی است و لیجی بیلی کمیسر شهر نیویورک باید راز این قتل را کشف کند. یک فضایی باید همراه بیلی باشد، اما فضاییها از نزدیک شدن به زمینیها پرهیز میکنند. از دید آنها یک زمینی منبع متحرک بیماری است. بنابراین یک روبات را میفرستند تا همراه بیلی باشد. ولی این روبات یک روبات معمولی نیست. همکار بیلی، آر-دانیل اولیواو، محبوبترین و مهمترین شخصیت مجموعهی بنیاد است. دانیل یک روبات انساننماست، با قدی بلند، موهایی برنزی رنگ و گونههایی صاف. بیلی در ابتدا از این که باید یک روبات همراه او باشد، خشمگین و عصبانی است. اما بعداً دانیل بهترین دوست او میشود. بیلی و دانیل را در دو داستان بلند دیگر (خورشید عریان و روباتهای سپیده دم) نیز در کنار هم خواهیم دید. تک به تک جملاتی که بیلی و دانیل در گفت و گوهایشان رد و بدل میکنند، در مجموعهی بنیاد نقش خواهند داشت. غارهای پولادی به واقع اولین داستان مجموعهی بنیاد محسوب میشود و بسیاری از نظریات و اتفاقاتی که در مجموعهی اصلی دیده میشوند، اینجا پیریزی شدهاند. دربارهی روباتهای داستانهای آسیموف: روباتهای آسیموف، با تمام روباتهایی که در دیگر داستانهای علمی-تخیلی توصیف میشوند، فرق دارند. این روباتها هوشمند هستند و به دلیل نوع طراحی مغزشان، هرگز نمیتوانند علیه انسان شورش کنند و یا نسبت به خالقان خود احساس دشمنی داشته باشند. روباتهای آسیموف با سه قانون روباتیک ساخته میشوند. چون طراحی ریاضی یک مغز پوزیترونیک بسیار سخت و پیچیدهاست، و این سه قانون در ابتدا در این محاسبات لحاظ شدهاند، در عمل ساخت روباتی که فاقد این سه قانون باشد محال است. این قوانین عبارتند از: قانون اول: یک روبات حق ندارد به یک انسان صدمه بزند، یا با خودداری از انجام عملی باعث آسیب رسیدن به یک انسان شود. قانون دوم: یک روبات باید از هر دستوری که به او داده میشود اطاعت کند، مگر این که آن دستور قانون اول را نقض کند. قانون سوم: یک روبات باید از موجودیت خودش دفاع کند، مگر این که این دفاع در تضاد با قوانین اول و دوم باشد. همان طور که میبینید این قوانین، روباتها را تبدیل به موجوداتی قابل اعتماد میکند. اما حتا در میان روباتهای آسیموف، دانیل یگانهاست. دانیل از اول بنیاد، حضور دارد، تا آخر آن. منبع : آکادمی فانتزی |


