تبليغاتX
آرمان پاتر


آرمان پاتر
هری پاتر،سینما،ادبیات،زندگی نامه بازیگران،دانلود،کتابهای رایگان،دارن شان،راز داوینچی،اراگون،آرتميس
هیولایی بنام فرانکنشتاین
موضوع: ادبیات سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 10:59

«فرانکشتاین» یا به تلفظ انگلیسی «فرَنکِنستاین» معروف‌ترین اثر نویسنده‌ی انگلیسی مری شلی است. انگیزه‌ی اولیه‌ی نوشتن این کتاب را «لرد بایرون»[1] (1824-1788) شاعر رمانتیک انگلیسی و از دوستان خانواده شری‌ها به وجود آورد. در یک شب‌نشینی خانواده شلی به همراه خواهر ناتنی مری شلی و لرد بایرون در کنار دریاچه‌ای در ژنو بر سر داستان‌های اشباح بحث می‌کردند. بحث اصلی بر سر بهترین داستان‌هایی بود که هر یک از آن‌ها از این سبک خوانده بود و سعی می‌کردند به کتابی که خوانده‌اند ایراد بگیرند و آن را نقد کنند. دست آخر لرد بایرون از کوره در رفت و پیشنهاد داد هر کس ادعا دارد می‌تواند بهتر بنویسد، دست به کار شود. همه قبول کردند که دست به کار شوند، ولی از این میان تنها لرد بایرون و مری شلی روی حرف خود باقی ماندند. لرد بایرون بخش‌هایی از اثری به نام خون‌آشام را نوشت (که البته دست آخر ناتمام ماند) و مری شلی فرانکشتاین را در ویلاى دورافتاده‌اش نوشت تا دوستانش را چند روزى سرگرم کند. داستان کوتاهی که بعدها به پیشنهاد شوهرش آن را به صورت رمانی مفصل در آورد. فرانکشتاین اولین بار در سال 1818 با عنوان کامل «فرانکشتاین، یا پرومته‌ی امروزی»[2] در سه جلد منتشر شد.

درباره‌ی نویسنده

مری وولستِنکرافت گادوین شلی[3] به سال 1797 از پدری فیلسوف و مادری نویسنده در انگلستان زاده شد. در سال 1814 با پرسی بیش شلی شاعر عاشقانه‌های مشهور آشنا شد، با او ازدواج کرد و به ایتالیا رفت. پس از مرگ شوهرش به انگلستان بازگشت و در سال 1851 درگذشت. وی را امروزه تنها به واسطه‌ی معروف‌ترین اثرش فرانکشتاین می‌شناسند.

مری شلی پس از بازگشت به انگلستان چندین داستان دیگر نوشت. والپرگا[4] که ماجرایی از زندگی در ایتالیای قرون وسطی را نقل می‌کند و در سال 1823 منتشر شد؛ آخرین انسان که در یک سه گانه‌، داستان علمی-تخیلی دیگری را روایت می‌کند: قرن بیست و یکم است، بیماری طاعون نسل بشر را از بین برده است و تنها یک نفر باقی مانده است، «آخرین انسان». این اثر اولین بار در سال 1826 به چاپ رسید.

مری شلی کتابی را با عنوان لادور[5] در سال 1835 نوشت که در حقیقت به بیان زندگی شوهرش و دفاع از او اختصاص دارد. وی هم‌چنین چندین سال از عمرش را صرف بازنویسی و تنظیم مجدد اشعار شوهرش کرد و سرانجام نیز مجموعه آثار وی را به چاپ سپرد.

روایت افسانه

«ویکتور فرانکشتاین»، یک دانشجوى پزشکى قرن نوزدهم است که به قدرت علم ایمان دارد و معتقد است مى‌شود انسانى کامل خلق کرد که هیچ‌گاه بیمار نشود و هرگز نمیرد. او تلاش می‌کند به راز مرگ و زندگی پی برد، به ماده‌ی بی‌جان، جان بخشد و به مردگان زندگی دوباره‌ای اعطا کند.

فرانکشتاین در دستبردهاى شبانه به سردخانه‌ها و قبرستان‌ها، بهترین اعضاى مردگان را جدا مى‌کند و به آزمایشگاه خود مى‌آورد. آن‌ها را به هم بخیه مى‌زند و در نهایت با اعمال نیروی الکتریکی مخلوقش را زنده مى‌کند. آدمی که او آفرید، هیولایی غول آسا و ترسناک از آب در آمد، جانوری زنده به شکل و با ابعادی اندکی بزرگ‌تر از یک انسان معمولی؛ موجودی با صورتی مخوف و ترسناک که بر همه جای بدنش رد بخیه‌های ناشی از دوختن به چشم می‌خورد.

این موجود تا بدان حد وحشتناک است که همگان، حتا خالقش از دست شرارت‌های او فرار می‌کنند، بی‌آن‌که بر او نامی بگذارد. هیولایی است که خالقش نیز نمی‌تواند آن را کنترل کند. اما این تازه آغاز مصیبت او و مخلوق او است. انسان ساخته‌ی فرانکشتاین، بى‌نام مى‌ماند و آواره‌ی کوچه‌ها و خیابان‌ها مى‌شود. مردمان از هیبت او مى‌ترسند و کودکان به سویش سنگ پرتاب مى‌کنند. او مفلوکی واقعی است، حتا زمانی که سیب‌زمینى‌هاى یک کشاورز را از زمین یخ زده بیرون مى‌آورد تا محصول او خراب نشود، پیرمرد که مردى کور است، او را دزد فرض مى‌کند و از خود مى‌راند.

مخلوق فرانکشتاین با پنهان شدن در پشت یک کلبه‌ی‌ روستایى، حرف زدن و خواندن مى‌آموزد. آنگاه با خواندن کتابچه‌ی دکتر فرانکشتاین، پى مى‌برد که او، تنها یک موجود آزمایشى است و قرار نبوده به این دنیا پا بگذارد. داستان شلى در نهایت با انتقام هیولاى بی‌نام از خالقش پایان مى‌یابد.

اقتباس‌های سینمایی

فرانکشتاین شهرت خود را بیش از هر چیز مدیون اقتباس‌های سینمایی خود است. اولین و مشهورترین اقتباس سینمایی از آن در سال 1931 با نقش آفرینی «بوریس کارلوف»[6] به کارگردانى «جیمز ویل»[7] ساخته شد. فیلمی که هنوز آن را بهترین اقتباس از این اثر هنری می‌دانند.

از روی این اثر 37 اقتباس سینمایی یا تلویزیونی ساخته شده است که آخرین آن‌ها در سال 1994 با نقش آفرینی بازیگر معروف سینمای هالیوود، «رابرت دنیرو»[8] در نقش هیولای فرانکشتاین و «کنت برانا[9]» در نقش فرانکشتاین بوده است. کارگردانی این اثر با خود کنت برانا بود.

هر چقدر فیلم جیمز ویلز در به تصویر کشیدن هیولای کتاب به عنوان مخلوقی سنگدل، ترسناک و سیاه موفق بوده و تا جای ممکن به داستان و افکار مری شلی وفادار بوده است، فیلم آخر حس دلسوزی بیننده را بر می‌انگیزد! در فیلم از آن سایه‌ی سیاه و بزرگ هیولا بر سر فرانکشتاین که همه جا او را تعقیب می‌کرد و لحظه‌ای او را آرام نمی‌گذاشت خبری نیست. نویسنده‌ی فیلم‌نامه به جای این که بر جنبه‌های خصمانه شخصیت هیولا تأکید داشته باشد بعد تراژیک آن را تقویت کرده و به این ترتیب رمانی که بیشتر به دلیل وحشت آور بودنش معروف است، تبدیل به داستانی تراژیک می‌شود. بازى تأثیرگذار رابرت دنیرو در نقش هیولای فرانکشتاین، هم سو با خواسته‌های کارگردان که هر تماشاگرى را به گریه در مى‌آورد نیز فیلم‌نامه نویسان را به هدفشان رسانده است که عمل ویکتور فرانکشتاین را نه به خاطر خلق مخلوقی هراسناک، که به دلیل به وجود آوردن مخلوقی مفلوک تقبیح می‌کند!

تأثیرات

تأثیر این داستان به حدی بود که کلمه‌ی فرانکشتاین به صورت مدخلی در فرهنگ لغات درآمده است. در داستان، فرانکشتاین سازنده‌ی موجود است و مخلوق یک هیولا است. هیولا فقط هیولا است و هیچ اسمی ندارد، اما به مرور زمان آن هیولا به نام خالق خویش به فرانکشتاین معروف شده است. شکل صحیح‌تر دیگری که رواج یافته است «هیولای فرانکشتاین» است.

شلى ابتدا تصمیم داشت در داستانى ترسناک هیولایى را خلق کند که مو بر تن همه راست کند، اما هیولایى که او آفرید شاید امروزه بیشتر از آن که خواننده را بترساند، احساسات او را تحریک مى‌کند و او را به هم‌دردى وا مى‌دارد.

همان طور که در بالا آمد، همسر و دوست شلی هر دو شاعران ادبیات رمانتیک و عاشقانه بوده‌اند که خود نشان از جریان غالب آن دوران دارد. داستان معروف فرانکشتاین از جمله نخستین پایه‌های داستان نویسی جدیدی بود که در دوره رمانتیک ظهور کرده بود، آن‌چه که در قرن نوزدهم با عنوان ادبیات گوتیک رواج یافت. از اولین نویسندگانی که به موضوعات ترسناک و دلهره‌آور پرداختند، «ادگار آلن پو»[10] است که داستان‌های او از آغازگران این سبک بود. رمان فرانکشتاین نوشته‌ی مری شلی نیز پایه‌ی مستحکم دیگری برای پیشرفت این شاخه از ادبیات شد. این اثر را می‌توان یکی از اولین و ماندگارترین نمونه‌های «اکسپرسیونیسم»، یکی از سبک‌های موضوعی و ساختاری هنر و ادبیات که درون‌گرایی و پرداختن به روحیات درونی بشر از ویژگی‌های آن به حساب می‌آید، نیز به حساب آورد.

شخصیت‌هایى که نیمى انسان و نیمى ماشین هستند، همیشه براى فیلم‌سازان هالیوودی وسوسه کننده بوده‌اند. زیبایى این شخصیت‌ها، تضادى است که در درونشان شکل مى‌گیرد. آن‌ها، از یک سو هویتى انسانى دارند، احساس دارند و حتى عاشق می‌شوند، اما از سوى دیگر محکوم هستند مانند ماشین‌ها برنامه‌ریزى شوند و به طور اتوماتیک روزگار بگذرانند. اسطوره‌ی این گونه شخصیت‌هاى دو پهلو، بی‌شک داستان «فرانکشتاین» است.

ویکتور فرانکشتاین نماینده و نماد دانشمندانی است که به دنبال کسب شهرت، عقاید خرافی دانشمندان گذشته را دنبال می‌کنند و بیش از این که به علم، به عنوان ابزاری برای رسیدن به زندگی بهتر و برتر نگاه کنند آن را عاملی برای محقق کردن رؤیاهای غیرمنطقی خود می‌دانند.

اعتقاد مری شلی این است که دانش هر چیزی را میسر خواهد کرد، ولی دانشمندان باید با نگاهی درست به دنبال خدمت به بشریت باشند و فعالیت‌هایی را دنبال کنند که منطقی و مفید است.

فرانکشتاین خود براى بیان تمام ابهامات و انتظارات‌مان از علم کافى است. کدام خواننده‌ی داستان اصلى یا بیننده‌ی فیلم‌هاى بسیارى که بر اساس آن ساخته شده‌اند -به یک معنا- دوست ندارد آزمایش پروفسور فرانکشتاین به موفقیت برسد؟ و عجیب‌تر آن که چه کسى امیدوار نیست این مخلوق مخوف و در عین حال دست آخر رقت‌انگیز، از دست اربابش خلاص شود و انتقام گیرد؟ این داستان، که در عصر پاک آیینى[11] نوشته شد، انسانى را که جرأت رقابت با خالق را به خود داده بود، بى‌مجازات رها نکرد. امروز نیز که مهندسى ژنتیک و همانندسازی اختلاف نظرهاى بسیارى را برانگیخته است، این گونه بحث‌ها هنوز خاتمه نیافته و معلوم است که نویسنده انگشت بر روى موضوعى کلیدى نهاده بود.

 

[1] Lord Byron (Full Name: George Gordon Byron)

[2] Frankenstein; or The Modern Prometheus

[3] Wollstonecraft Godwin Shelley

[4] Valperga

[5] Lodore

Boris Karloff[6] : بازیگر انگلیسی (1969-1887) که از مشهورترین بازی‌هایش می‌توان به فیلم‌های اشعه‌ی نامریی، غرب شانگ‌های، جمعه سیاه و دستوارت شیطان اشاره کرد.

James Whale[7] : کارگردان انگلیسی (1957-1889) که فیلم‌هایی چون مرد نامرئی و جهنم سبز را نیز کارگردانی کرد.

 Robert De Niro[8]: متولد 1943 آمریکا. از فیلم‌های مشهورش می‌توان مخمصه، رونین، روزی روزگاری در آمریکا، دوستان خوب، کازینو و گاو خشمگین را نام برد. دنیرو چند فیلم را نیز کارگردانی کرده است که مشهورترین آن‌ها «یک داستان برانکسی» است

Kenneth Branagh[9] : متولد 1960 در ایرلند شمالي، بازیگر و کارگردان. بازی‌های معروف او در هری پاتر و تالار اسرار، غرب وحشی وحشی، هنری پنجم و هملت بوده است.

Edgar allan poe[10] : نویسنده انگلیسی داستان‌های گوتیک. (1849-1809) از آثار او می‌توان «زوال خاندان آشر»، «نقاب مرگ سرخ» و «قتل در خیابان مورگ» را نام برد.

 Puritanism[11]: فرقه‌ای از پروتستان‌های انگلستان که علیه سنت‌های مذهبی قیام کردند و خواستار سادگی در نیایش بودند. پاک آیینان در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم به دنبال پالودن کلیسای انگلستان از بقایای آیین‌های کلیسای کاتولیک روم بودند که ادعا داشتند از زمان تصفیه دینی دوران ملکه الیزابت اول به جای مانده است.

منبع:آکادمی فانتزی

1 نوشته شده توسط آرمان قادری | لینک ثابت |

مطالب برگزيده وبلاگ آرمان پاتر

هري پاتر،سينما،ادبيات،دانلود،كتابهاي رايگان،دارن شان،بيوگرافي بازيگران نامدار تاريخ سينما

 
Copyright © 2006-2008 - Site bus: آرمان قادری & Designer: Hessam Sedaghati