آرمان پاتر
 
سینما،ادبیات،نقد،شعر نو،زندگی نامه بازیگران،دانلود،کتابهای رایگان،فانتزي،علمي تخيلي


 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 توسط آرمان

مفاهیم در ساختاری زیبا، اثرگذار و جاودان می‌شوند. رنگ‌های گرم و شاد در طی فیلم کمک شایانی به اثربخشی نبردهای گوناگون می‌کند. دکور و لباس به نحو مطلوبی حکومت با عظمت امپراتوری را جلوه‌گر می‌سازند. نبردهای گلادیاتوری و کشمکش‌های داستانی، بر جذابیت فیلم می‌افزاید. بدین‌سان فیلمی به یاد ماندنی از سینمای تاریخی ساخته می‌شود که چند دهه بر تارک سینمای جهان می‌درخشد و هنوز بینندگان بسیاری را مجذوب خویش می‌گرداند. این درخشندگی نه از آن رو است که تصویر زیبا و صحنه‌های مهیج را در بردارد که کودکان و عوام را بفریبد، بلکه این ابزار را به خدمت می‌گیرد تا داستانی پر آب چشم بسراید.

پسری قاتل پدر و نابودگر قهرمان ملی روم می‌گردد تا حسادت، کمبودهای روانی و جاه طلبی خویش را التیام بخشد. واقعیتی که سلاطین و حکومت‌های بسیار در عرصه‌ي تاریخ، گواه آن می‌باشند. فیلم، در دورانی ساخته می‌شود که حکومت‌های زور و سلطه در اقصی نقاط جهان وجود دارند و ندای آزادی و آزادی‌خواهی و استقلال به‌گونه‌ای پررنگ‌تر از امروز می‌باشد. امروز بسیاری از کشورهای آن دوران آزادی و استقلال خویش را طلب نموده‌اند و به ظاهر دارا می‌باشند. تمامی آرزومندان آزادی از آن دوران تاکنون به سادگی با فیلم ارتباط برقرار می‌سازند تا لحظه‌ای عطش خویش را فرونشانند.

"مارکوس" دانا حکومتی بر مبنای عقل و درایت پی می‌ریزد که خودکامگی و فردگگلادياتورGladiatorرایی در آن راهی ندارد بلکه "سنا" - نمایندگان فرهیخته‌ي مردم - برای مشکلات جامعه به رایزنی می‌پردازند. او سنت دیرین گلادیاتوری، مظهر وحشی‌گری بشر را برمی‌چیند. گلادیاتوری به وضوح گامی فراتر از بردگی، کشتن انسانها به دست یکدیگر برای زیستن، و پست‌تر از نبرد مشابه در جانوران است. گلادیاتوری نمایش‌های مهیج ترویج‌یافته درباریان برای فریفتن رعایا است.

"مارکوس" در کهولت سن به فکر آن است که حکومت را به کسی بسپارد تا امتداد یابد. چه کس بهتر از آنان که در راه وطن بدون چشم داشتی جان‌فشانی کرده و از خون خویش دریغ ننموده به حفاظت آن می‌پردازد. آری بنیان حکومت موروثی را باید برچید و حکومت را به صالحان سپرد. از "مـاکسیموس"، مردی شریف و دلاور نامی روم می‌خواهد پس از مرگ او تا کسب تکلیف "سنا"، مملکت را رهبری کند. او می‌پذیرد تا در میدانی دیگر خدمتی دیگر کند گرچه دیدن زن و فرزندش برای او مهمتر از حکومت کردن است.

خفتگان و خوشگذرانان دوران سختی، از راه می‌رسند، آنان که گامی هرچند کوچک برای این امپراتوری عظیم برنداشته و همواره خواب مقام و منزلت را دیده‌اند. فرزند شاه احساس حقارت و حسادت خویش را با جاه طلبی درمی‌آمیزد. شراکت در سلطنت، مظهر قدرت مطلق و آرزوی دیرین خویش را برنمی‌تابد. بدین سان دگربار پدری دانا به دست پسری جاهل، حریص و قدرت طلب در خون می‌غلتد و گفتار مکرر تاریخ را در جلوی چشم بیننده نمایان می‌سازد. تصویری که تا اعماق ذهن نفوذ می‌کند و برای سالیان سال فراموش نمی‌شود. تصویری که حقیقت (ورای واقعیت) را برملا می‌سازد و بیننده‌ي کنجکاو را به فکر می‌دارد که سیاست را ظاهری است و پنهانی.

او بر کشوری طاعون زده حکومت می‌کند بدون آن‌که به طاعون‌زده‌ای نزدیک شود. تصمیم به انحلال "سنا" می‌گیرد. "سنا"ی دلسوز که برای مشکلات مردم می‌اندیشد لیکن متهم به بهتر خوردن می‌باشد. امروز جایی برای متفکران و فرهیختگان در "سنا" و رایزنی در حکومت نیست. حال از ترس برادر (امپراتور) نمی‌توانی برای مرگ پدر گریه کنی، برده‌دار کفتارصفت پس از 5 سال دوری باز می‌گردد زیرا که سنت گذشتگان و بازی‌های مذموم مترود شده دیروزین باز پروده می‌شوند. آری باید مردم را فریفت تا حکومت پا برجا بماند. آری مردم برای سرگرمی خویش مبارزه می‌خواهند و امپراتور به آنان مبارزه و کشتن بردگان را اهدا می‌کند که همان سنت منسوخ گذشته است. اگر مبارزه‌ي شرافتمندانه وجود ندارد لیکن نظاره کشتار وحشیانه بردگان را پیش‌کش می‌کنیم تا هیجانات مردم فروکش کند. امروز جنگ‌های افتخار آفرین سالیان دور را در قالب نمادهای وحشیانه‌ي دروغین جلوه‌گر می‌سازیم تا مردم لحظه‌ای خویش را بفریبند. این مردم نابخردانه مکان زیبای مبارزه را ساخته‌اند تا مکانی برای فریب خودشان باشد. مکانی زیبا به دست مردم برای فریب مردم!! بیننده‌ي فیلم نیز نظاره‌گر این نبرد اما آگاه و گریزان از دام درباریان!! از نگاه روان‌شناسانه‌ي بیننده در ایفای دو نقش می‌باشد: همراهی با توده مردم تماشاگر میدان و تحلیل‌گر ماجرا بر اساس دانایی خویش.

 دلاور افتخار آفرین دیروزین روم در قالب برده و گلادیاتور در میدان برای خوشگذرانی مردم باید مبارزه کند. این مبارزه را نیز می‌برد و برده‌ي گمنام دوباره مشهور می‌شود. امپراتور جاه طلب به دیدن گلادیاتور در میدان می‌آید تا او نیز سهیم محبوبیت گلادیاتور شود. بدین‌سان رودررویی شیفتگان خدمت با تشنه‌گان قدرت شکل می‌گیرد. دلاور روم از کشتن سر باز می‌زند تا شفقت را به یاد مردم آورد و مردم با فشار خویش در جایی دیگر زنده ماندن قهرمان واقعی میادین روم را طلب می‌کنند. حسادت و جاه طلبی امپراتور مجدداً اوج می‌گیرد لیکن بازنده‌ي نهایی اوست و در نهایت با حقارت می‌میرد. صحنه‌ي پایانی، نبرد دلاور خدمتگزار با امپراتور جاه طلب را به نمایش می‌گذارد تا تمام مخاطبان را مجذوب فیلم گرداند و عطش آنان را سیراب گرداند و هر دو می‌میرند یکی با ذلت و دیگری با آرزوی برپایی حکومت عقل و عدل، آرزوی دیرین بشریت.

بدین‌سان گلادیاتور با بیان مضامین عمیق و پر فراز و نشیب در قالب تصاویر عظیم و زیبا هر بیننده‌ای را مجذوب خود می‌کند تا با کنکاش در این مضامین، آرزوهای دیـرین بشری، همزاد پنـداری کند.گـرچه فیلم براساس قهرمان‌سازی و قهرمان‌پروی شکل می‌یابد لیکن از حضور و نقش مردم نیز غافل نمی‌ماند و در صحنه تقاضای مردم برای زنده ماندن "ماکسیموس" این مهم را به نمایش می‌گذارد.

منبع : آگاه فیلم

برای مشاهده تصاویری زیبا از فیلم گلادیاتور به ادامه مطلب بروید:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط آرمان

معرفي نامزدهاي تمام رشته‌هاي اسكار 2008

شب گذشته نامزدهای هشتادمین دوره جوایز اسکار توسط کتی بیتس، هنرپیشه برنده اسکار و سید گنیس، رئیس آکادمی اسکار معرفی شدند.

اعلام نام نامزدهاي اسكار 2008.در آرمان پاترwww.armanpotter.blogfa.com
برای مشاهده اسامی نامزدها همراه با شرح کامل و معرفی نامزدهای ناکام که گمان می رفت در این لیست باشند به ادامه مطلب بروید.

ليست كامل اين نامزدها به تفكيك فيلم به قرار زير است:

Atonement
نامزد:
1. بهترين فيلم
2. نامزد بهترين كارگرداني براي جو رايت (Joe Wright)
3. بازيگر نقش دوم زن براي سائیرس رونان سیزده ساله (Saoirse Ronin)
4. بهترين فيلمنامه اقتباسي
5. بهترين فيلمبرداري
6. بهترين كارگرداني هنري
7. بهترين طراحي لباس
8. بهترين موسيقي متن

Juno
نامزد:
1. بهترين فيلم
2. بهترين بازيگر زن براي الن پیج (Ellen Page)
3. بهترين فيلمنامه غيراقتباسي
4. بهترين كارگرداني براي جيسون ريتمن (Jason Reitman)

Michael Clayton
نامزد:
1. بهترين فيلم
2. بهترين بازيگر مرد براي جورج كلوني(George Clooney)
3. بهترين كارگرداني براي توني گيلوري (Tony Gilroy)
4. بازيگر دوم زن براي تیلدا سوینتون (Tilda Swinton)
5. بازيگر دوم مرد براي تام ویلکینسون (Tom Wilkinson)
6. بهترين فيلمنامه غيراقتباسي
7. بهترين موسيقي متن

No Country for Old Men
نامزد:
1. بهترين فيلم
2. بهترين كارگرداني براي برادران اتان و جوئل کوئن (Ethan & Joel Coen)
3. بازيگر دوم مرد براي خاویر باردم (Javier Bardem)
4. بهترين فيلمنامه اقتباسي
5. بهترين فيلمبرداري
6. بهترين تدوين
7. بهترين صدا
8. بهترين تدوين صدا

There Will Be Blood
نامزد:
1. بهترين فيلم
2. بهترين بازيگر مرد براي دانيل دي لوئيس(Daniel Day-Lewis)
3. بهترين كارگرداني براي پول توماس اندرسن (Paul Thomas Anderson)
4. بهترين فيلمنامه اقتباسي
5. بهترين فيلمبرداري
6. بهترين تدوين
7. بهترين كارگرداني هنري
8. بهترين تدوين صدا

Sweeney Todd
نامزد:
1. بهترين بازيگر مرد براي جاني دپ (Johnny Depp)
2. بهترين كارگرداني هنري
3. بهترين طراحي لباس

In the Valley of Elah
نامزد:
بهترين بازيگر مرد براي تامي لي جونز(Tommy Lee Jones)

Eastern Promises
نامزد:
بهترين بازيگر مرد براي ویگو مورتنسن (Viggo Mortensen)

Elizabeth: The Golden Age
نامزد:
1. بهترين بازيگر زن براي كيت بلانشت (Cate Blanchett)
2. بهترين طراحي لباس

Away from Her
نامزد:
1. بهترين بازيگر زن براي جولی کریستی (Julie Christie)
2. بهترين فيلمنامه اقتباسي

The Savages
نامزد:
1. بهترين بازيگر زن براي لورا ليني (Laura Linney)
2. بهترين فيلمنامه غيراقتباسي

The Diving Bell and the Butterfly
نامزد:
1. بهترين كارگرداني براي جوليان اسكنبل (Julian Schnabel)
2. بهترين فيلمنامه اقتباسي
3. بهترين فيلمبرداري
4. بهترين تدوين

I'm Not There
نامزد:
بازيگر نقش دوم زن براي كيت بلانشت (Cate Blanchett)

American Gangster
نامزد:
1. بازيگر نقش دوم زن براي روبي دي (Ruby Dee)
2. بهترين كارگرداني هنري

Gone Baby Gone
نامزد:
بازيگر نقش دوم زن براي امي رايان (Amy Ryan)

The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford
نامزد:
1. بازيگر دوم مرد براي كيسي افلك (Casey Affleck)
2. بهترين فيلمبرداري

Charlie Wilson's War
نامزد:
بازيگر دوم مرد براي فیلیپ سیمور هوفمن (Philip Seymour Hoffman)

Into the Wild
نامزد:
1. بازيگر دوم مرد براي هل هالبروک (Hal Holbrook)
2. بهترين تدوين

Lars and the Real Girl
نامزد:
بهترين فيلمنامه غيراقتباسي

Ratatouille
نامزد:
1. بهترين فيلمنامه غيراقتباسي
2. بهترين موسيقي متن
3. بهترين صدا
4. بهترين تدوين صدا
5. بهترين فيلم انيميشن

The Bourne Ultimatum
نامزد:
1. بهترين تدوين
2. بهترين صدا
3. بهترين تدوين صدا

The Golden Compass
نامزد:
1. بهترين كارگرداني هنري
2. بهترين جلوه‌هاي ويژه

Across the Universe
نامزد:
بهترين طراحي لباس

The Passionate Life of Edith Piaf
نامزد:
1. بهترين طراحي لباس
2. بهترين طراحي چهره
3. بهترين بازيگر زن براي ماریون کوتیلار (Marion Cotillard)

Norbit
نامزد: بهترين طراحي چهره

Pirates of the Caribbean: At World's End
نامزد:
1. بهترين طراحي چهره
2. بهترين جلوه‌هاي ويژه

The Kite Runner
نامزد: بهترين موسيقي متن

3:10 to Yuma
نامزد:
1. بهترين موسيقي متن
2. بهترين صدا

August Rush
نامزد:
بهترين موسيقي كلامي

Enchanted
نامزد:
بهترين موسيقي كلامي در سه مرتبه

Once
نامزد: بهترين موسيقي كلامي

Transformers
نامزد:
1. بهترين صدا
2. بهترين تدوين صدا
3. بهترين جلوه‌هاي ويژه

Persepolis
نامزد:
بهترين فيلم انيميشن

Surf's Up
نامزد:
بهترين فيلم انيميشن

نامزدهاي بهترين فيلم غير انگليسي زبان :
1. The Counterfeiter - از كشور استراليا
2. Beaufort - از كشور اسرائيل
3. Mongol - از كشور قزاقستان
4. Katyn - از كشور لهستان
5. 12 - از كشور روسيه


نامزد‌هاي بهترين فيلم مستند:
1. No End in Sight
2. Operation Homecoming: Writing the Wartime Experience
3. Sicko
4. Taxi to the Dark Side
5. War Dance

نامزدهاي بهترين فيلم مستند با موضوع كوتاه:
1. Freeheld
2. Corona, La
3. Salim Baba
4. Sari's Mother

نامزدهاي بهترين فيلم كوتاه انيمشن:
1. Même les pigeons vont au paradis
2. I Met the Walrus
3. Madame Tutli-Putli
4. Moya lyubov
5. Peter & the Wolf

نامزدهاي بهترين فيلم كوتاه واقعي:
1. Om natten
2. Supplente, Il
3. Mozart des pickpockets, Le
4. Tanghi argentine
5. The Tonto Woman

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه دهم آذر 1386 توسط آرمان

نگاهی به زندگی، آثار و جهان‌بینی استنلی کوبریک

ترجمه و تألیف: مریم رییس دانا

استنلی کوبریک:
تولد: ۲۶ ژوییه ۱۹۲۸، نیویورک، ایالات متحده
مرگ: هفت مارس ۱۹۹۹، هرتفوردشایر، حومه‌ی لندن
فعالیت‌ها: فیلم‌نامه‌نویس، تهیه‌کننده، کارگردان
آثار برجسته: راه‌های افتخار، اسپارتاکوس، لولیتا، دکتر استرنج‌لاو، ۲۰۰۱ ادیسه‌ی فضایی، پرتقال کوکی، باری لیندون، تلالو، چشمان کاملاً بسته
همسران: توبا متز (۱۹۵۱ - ۱۹۴۸) روث سوبوتکا (۱۹۵۷ - ۱۹۵۴) کریستین کوبریک (۱۹۹۹ - ۱۹۵۸)
فرزندان: آنیا کوبریک (۱۹۵۹) ویویان کوبریک (۱۹۶۰)

استنلي كوبريك Stanley.در آرمان پاتر.http://armanpotter.blogfa.com
استنلی کوبریک

استنلی کوبریک، شخصیت اسطوره‌ای جهان سینما، یکی از بزرگ‌ترین کارگردان‌های معاصر است که توانست با تلاش و پشت‌ سر گذراندن انواع محدودیت‌های شناخته شده، به جایگاه والایی در این هنر دست یابد.

جک نیکلسون، بازیگر مورد علاقه‌اش، می‌گوید: «سؤالی که در مورد کوبریک مطرح است، این است که او چگونه به زیبایی از پس کارهایی بر می‌آید که ما هرگز نمی‌توانیم آن‌ها را انجام دهیم؟»

رسیدن به کمال ملزم به داشتن نوعی کنجکاوی درباره‌ی جهان است که هرگز زوال نگیرد؛ و جاودانه شدن ملزم به جست و جویی است که فی‌نفسه محتاج به ستیز با عادت‌ها و سختی‌های «واقعیِ» دنیایی است که سینما نام دارد. زندگی کوبریک گویای این ستیز و نبرد است.

شطرنج یکی از دو وسوسه‌ی تمام عمری بود که کوبریک از پدرش به ارث برد. استنلی کوبریک در ۲۶ ژوییه ۱۹۲۸ در خانواده‌ای یهودی و با اصالت لهستانی در برانکس متولد شد. جایی که پدرش به طبابت سرگرم بود. مادرش نقش مهمی در زندگی‌اش داشت. هم او بود که میل به خواندن را در کوبریک بیدار کرد.

عکاسی دومین وسوسه‌اش بود. پیوستگی خلاقه‌ی بسیار نیرومندی میان شطرنج و دوربین در زندگی کوبریک وجود داشت: یکی انضباط ذهنی، دیگری پیشه‌ای آمیخته با تخیل.

شطرنج و عکاسی همواره کوبریک را جذب می‌کردند. پس از چندی به جاز گرایش پیدا کرد و چنان به آن علاقه نشان داد و در آن مهارت پیدا کرد که بعد از مدت کوتاهی یک طبل‌زن حرفه‌ای شد.

کوبریک درباره‌ی شطرنج می‌گوید: «اگر شطرنج مناسبتی با فیلم‌سازی داشته باشد، در شیوه‌ای است که به شما کمک می‌کند تا در گزینش میان راه‌های گوناگون، در زمانی که گرفتن تصمیمی بسیار جذاب به نظر می‌رسد، از خود حوصله و انضباط نشان دهید.»

شطرنج هم‌چنین آگاهی آدم از عامل زمان را بیش‌تر و تیزتر می‌کند. در مسابقات شطرنج، در سطحی که کوبریک به آن رسید، بی‌میل به درگیری کامل که مستلزم بازی جدی قهرمانی است، دو شطرنج‌باز به مقابله با یک ساعت واداشته می‌شوند، هم‌چنان که با مقابله با یک‌دیگر. قیاس روشنی وجود دارد میان چارچوب خشک و عامل «بودجه» و برنامه‌ی یک فیلم و رابطه‌ی مستقیم با زمان تهیه‌ی فیلم.

کوبریک می‌گوید: «برای ساختن یک فیلم موضوع اصلی اختصاص دادن منبع‌های زمان و پول است، و این که مدام ناچارید کارآمدی هنری هزینه‌ی همه‌ی صحنه‌های فیلم را دربرابر «بودجه» ارزیابی کنید؛ و در این میان زمان بازدارنده است. این مطلب به اندیشه‌هایی که صرف یک بازی شطرنج می‌شود بی‌شباهت نیست.»

شطرنج نوعی انضباط مقیدکننده را می‌آموزد؛ و تعلیم بدون شک، مقدار کمی از آن را فراهم می‌کند. در درس فیزیک کمتر از دروس دیگر موفق بود و در دبیرستان از این درس نمره‌هایی نه چندان چشمگیر به دست می‌آورد. تنها آموزگاری که او را به شوق می‌آورد، معلم انگلیسی‌اش، آرون تریستر، بود. او تلاش می‌کرد تا علاقه و کنجکاوی کوبریک را نسبت به نمایش‌نامه‌های شکسپیر برانگیزد.

در جشن تولد ۱۶ سالگی‌، پدر یک دوربین عکاسی به او هدیه می‌دهد. همین باعث تشویق‌اش می‌شود تا عکس‌هایی بگیرد و به مجله‌ی لوک بفروشد و بعد هم در آن‌جا شاغل شود؛ به عنوان اولین کار، پیش از شروع کار در سینما. در این زمان ۱۷-۱۶ ساله است.

کوبریک با سه فیلم کوتاه روز نبرد، کشیش پرنده، و دریانوردان فعالیت سینمایی‌اش را آغاز می‌کند. سال ۱۹۵۳، با ۱۰ هزار دلاری که از پدر و یکی از عموهایش قرض کرده، اولین فیلم بلند خود، هراس و هوس، را می‌سازد؛ داستان چهار سرباز که در جریان یک جنگ در خطوط دشمن گم می‌شوند و سعی می‌کنند بفهمند اصلاً چرا به جبهه آمده‌اند.

کوبریک این فیلم را «غیرنمایشی، شتاب‌زده و متظاهرانه» توصیف کرده است. می‌گوید: «فکرهایی که می‌خواستیم منتقل کنیم، خوب بودند؛ اما تجربه‌اش را نداشتیم تا آن‌ها را به گونه‌ای نمایشی تجسم بخشیم.» با وجود این پخش‌کننده‌اش جوزف برستین، آن را به سینمای خاص فیلم‌های هنری رساند؛ و در آن‌جا یک یا دو نقد تحسین‌آمیز درباره‌ی فیلم نوشتند.

سال ۱۹۵۴، بوسه‌ی قاتل را ساخت. کوبریک این فیلم را هم غیرنمایشی می‌خواند. بوسه‌ی قاتل با وجود آن که داستان بکری ندارد، اما با گذر از مرز فیلم‌های «نوآر» (سیاه) و استفاده‌ی هوشمندانه از سه عنصرِعکاسی، نور، سایه، و نمایش حس خشونت و استیصال زندگی شهری، برای شمار محدود منتقدانی که فیلم را دیدند، شاهدی بود بر درخشش استعدادی تازه در آفرینش نوع تازه‌ای از فیلم جنایی.

با این همه کوبریک سرسختانه از پذیرفتن ارزش‌هایی که دیگران در این فیلم می‌یافتند، سر باز می‌زد. یکی از مهم‌ترین نتیجه‌های ساختن این فیلم ملاقات کوبریک با جیمز هریس بود. او ۲۶ ساله و مانند کوبریک عاشق سینما بود.

استنلي كوبريك كارگردان فقيد و اسطوره اي سينما
استنلی کوبریک

هریس و کوبریک بعدها مشترکاً سه فیلم را کارگردانی کردند. نخستین فیلم مشترکشان قتل (۱۹۵۶) بود؛ اولین فیلمی که کوبریک از داشتن نام خود بر آن می‌بالد. این فیلم هم داستان چندان تازه‌ای ندارد؛ اما متاثراز فیلم همشهری کین، اثر اورسون ولز، و با تکنیک فلاش‌بک ساخته شده است. این فیلم نیزاز جمله فیلم‌های سیاه به شمار می‌رود.

منتقدان فیلم را به دلیل ساختار، پرداخت دقیق صحنه‌های میدان مسابقه و شیوه‌ی تداخل رویدادها از نظر زمانی ستایش کردند. کوبریک می‌گوید: «جیمز هریس و من در آن زمان تنها کسانی بودیم که درباره‌ی تکه‌تکه کردن زمان، ... و نشان دادن دوباره‌ی چیزها به نظر دیگران اهمیت نمی‌دادیم. آن‌چه این فیلم را به چیزی بیش‌تر از یک فیلم جنایی خوب بدل کرد به احتمال زیاد استفاده‌ی بدیع از عامل زمانی بود.»

اهمیت داستان از نظر کوبریک در جنبه ی ساختاری آن است. او فیلم‌سازی است که به قابلیت‌های یک داستان برای تمرکز بخشیدن به استعداد خود و نیز برانگیختن توجه تماشاگرانش اهمیت می‌دهد. در این مورد، او در قیاس با فیلم‌سازان پیشتازی که به سینمای «ضدقصه» علاقه‌مند هستند، فیلم‌سازی است سنتی.

کوبریک با بهره‌گیری از ساختاری «متعادل»، و به لطف تأسیس شرکت هریس کوبریک (۱۹۵۴) و استودیوی یونایتد آرتیس و حضور بازیگری به نام استرلینگ هایدن، موفق شد قتل را با رضایت ‌خاطر کارگردانی کند. قتل اولین فیلمی بود که او از کارگردانی، بازی هنرپیشگان و عوامل فنی فیلم راضی بود. تقریباً در هیچ لحظه‌ای بازی ضعیفی وجود نداشت.

اصولاً کوبریک هنرمندی است که به ابزاری با تکنیک پیشرفته احتیاج دارد. وقتی او به سینمای هالیوود راه پیدا کرد، مقررات مانع از آن می‌شد که کوبریک خودش کار فیلم‌برداری را انجام دهد. مدیر فیلم‌برداری او، یک کهنه‌کار هالیوود، به نماهایی با دوربین متحرک (تراولینگ) و استفاده ازعدسی ۲۵ میلی‌متری اعتراض داشت؛ چون می‌ترسید نتیجه از حیث بصری مطلوب نباشد.

راه‌های افتخار (۱۹۵۷) براساس یک حادثه‌ی واقعی در جنگ جهانی اول نوشته شد. راه‌های افتخار نوشته‌ی هامفری کاب دارای قابلیت و وسوسه‌ی ضروری برای جذب تخیل کوبریک بود. بی‌عدالتی در مورد سرنوشت سه سرباز که مانند گوسفند قربانی اعدام می‌شوند؛ زیرا فرمانده‌ی آن‌ها یک هدف نظامی محال را برای افرادش معین می‌کند که در نهایت فقط مرگ را در پی دارد. کوبریک بر ساختمان کلی فیلم نظارت داشت و بیشتر گفت‌و‌گوهای فیلم را جیم تامسن همراه ویلینگهم نوشته بود.

فیلم‌نامه‌ی راه‌های افتخار را تمامی مؤسسه‌های مهم هالیوود رد کردند تا آن که بازیگر معروف سینما کرک داگلاس پذیرفت نقش اصلی را ایفا کند. دستمزدش ۳۵۰ هزار دلار از ۹۰۰ هزار دلار بودجه‌ی فیلم بود؛ اما بدون ستاره‌ای با قد و اندازه‌ی او چگونه می‌شد هزینه‌ی فیلم را جبران کرد؟ هریس و کوبریک نسخه‌ای از فیلم‌نامه را برای کرک داگلاس می‌فرستند. داگلاس برای کوبریک می‌نویسد: «استنلی ... باید این فیلم را ساخت.»

فیلم در آلمان ساخته شد؛ هم به دلیل صرفه‌جویی و هم به دلیل داستان ضد فرانسوی‌اش. به همین خاطر تا سال ۱۹۷۲ در فرانسه اجازه‌ی انتشار پخش نداشت؛ همین طور در چند کشور اروپایی دیگر مانند سوییس.

راه‌های افتخار نخستین فیلم کوبریک است که با جسارت و تهوراز سینمای پرحادثه می‌گذرد و به سینمای اندیشه راه پیدا می‌کند. بازی‌ها ظریف، محکم و جزء به جزء بودند. هنوز هیچ فیلمی نتوانسته است از نظر تاثیرگذاری تصاویر جنگی با این فیلم برابری کند.

کوبریک به دشواری‌های کار در یک کشور خارجی اهمیت نمی‌داد. با این که گروه به زحمت انگلیسی صحبت می‌کردند، او می‌گوید: «هیچ گونه تردیدی درباره‌ی جنبه‌ی فیلم‌سازی نداشتم. درضمن بیشتر کارها را خودم انجام می‌دادم. آلمانی‌ها آدم‌های فنی فوق‌العاده‌ای بودند، و کاملاً متوجه‌ی کار.»

او ناچار بود به صد تا پلیس آلمانی که نقش پیاده‌نظام فرانسوی را بازی می‌کردند، مرتب یادآوری کند که قرار است آن‌ها سربازان تازه‌کاری باشند، زیر آتشی وحشتناک، که اصلاً به آن عادت ندارند. تا این که بالاخره آلمانی‌ها دست از قهرمان‌بازی برداشتند. گودال‌های انفجاری که آن‌ها بی محابا به داخل و خارج‌اش می‌پریدند، با ماده‌های منفجره‌ای مین‌گذاری شده بودند که می‌توانست سوختگی‌های سختی وارد کنند.

کوبریک می‌گوید: برای این صحنه‌ها ما شش دوربین داشتیم که آن‌ها را پشت سر هم روی یک خط آهن طویل قرار داده بودیم. میدان جنگ به پنج منطقه‌ی «مردن» تقسیم شده بود، به هر سیاهی‌‌لشکر شماره‌ای از یک تا پنج داده و گفته شده بود در آن منطقه، و اگر ممکن باشد نزدیک محل یک انفجار «بمیرد.»

علاوه بر مهارت‌های فنی‌ای که کوبریک از خود در راه‌های افتخار نشان داده بود، در بازی گرفتن از هنرپیشگان نیز استادی و مهارت خود را به زیبایی آشکار کرد. بازیگران قتل، همگی بدون استثنا به خوبی ایفای نقش کردند، تقریباً همه‌ی آن‌ها از میان بازیگران نیرومند و مطمئن هالیوود می‌آمدند؛ اما در راه‌های افتخار، ابعاد دیگری از بازی خود را نشان دادند.

یکی شدن بازی‌ها با شخصیت بازیگران، فیلم‌برداری، تدوین و کارگردانی، همگی هوشمندی کوبریک را نشان می‌دهند. منتقدان عموماً هم‌رأی بودند که کرک داگلاس از حد همیشگی خود فراتر رفته است و دلیل آن را کیفیت کارگردانی می‌دانستند.

تجربه‌ی کارگردانی اسپارتاکوس به سال ۱۹۶۰ برمی‌گردد. اسپارتاکوس دچار دردسر شده بود. چند روز پس از آن که میانه‌ی کارگردان، آنتونی مان، با داگلاس به هم خورده بود، داگلاس از کوبریک خواست تا کارگردانی اسپارتاکوس را آغاز کند.

کوبریک بر این فیلم اختیار تام نداشت، مانند کارمندی بود که ممکن بود به اراده‌ی ستاره‌اش اخراج شود. شرکت تهیه‌کننده‌ی داگلاس عهده‌دار ساختن فیلم بود.

کوبریک می‌گوید: «ساختن صحنه‌های نخستین تعلیم جنگ تن به تن گلادیاتورها لازم بود. شاید به این دلیل که صحنه‌هایی پرحادثه بودند، و به فیلم‌نامه‌ای که از حیث گفت‌و‌گوپردازی و شخصیت‌پردازی ضعیف می‌نمود، ارتباطی نداشتند.»

او به هر دو مورد انتقاد و تصور کرده بود که انتقادهایش پذیرفته می‌شوند. ولی پس از چند ماه متوجه می‌شود به پیشنهادهایش توجهی نشان داده نشده است.

دو سال بعد، یعنی سال ۱۹۶۲، او به خود اجازه داد تا اشاره‌ای نسبتاً طعنه‌آمیز از ناتوانی خود بکند؛ وقتی که پیترسلرز در نقش «کویلتی» در لولیتا با لکنت می‌گوید: «من اسپارتاکوس هستم، مرا آزاد کنید.»

منبع: لوموند ۱۹۹۹ و  راديو زمانه


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم آذر 1386 توسط آرمان

نقد و بررسی همراه با تصاویر و دانلود کامل سریال و تیتراژ مجموعه مدار صفر درجه

نمایش مدارصفر درجه که از تاریخ 3/2/86 آغاز شده است و دوشنبه ۲۹/۸/۸۶ پخش آن پایان یافت، کاردیگری ازحسن "فتحی" با مضمون تاریخی، سیاسی است كه  ضمن طرح جنگ جهانی دوم و تحلیل آن  و بازگویی مقطعی از تاریخ ایران، برای نخستین بار جنگ  را از منظر مذاهب نیز مورد بررسی قرار داده است.
 در این داستان ملودرام، "فتحی" به تقابل دو مذهب (یهود و اسلام)، دو فلسفه (شرقی و غربی)، دو اندیشه متضاد و به تقابل شخصیت ها پرداخته است. ازجمله مواردی که در این داستان ترسیم شده، تشکیل سازمان های یهودی و برخوردهای رادیکال این سازمان ها است و می توان همزیستی مسالمت آمیز ادیان را درآن مشاهده کرد.
 یکی از ویژگی های این فیلم که به جذابیت آن کمک می کند مستند بودن بخش هایی از آن و منابع تحقیقاتی داستان است. انتخاب فیلم های مستند مربوط به جنگ جهانی دوم موجب باور پذیری فیلم شده و برمخاطب تاثیر ویژه ای بر جا می گذارد و معتبر بودن منابع تحقیقاتی در کل داستان، آن را قابل قبول تر می سازد.مدار صفر درجه.آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com
"این فیلم توانسته نظردولت مردان، هئیت ها و انجمن ها را به خود جلب کند به عنوان مثال رئیس هیات انجمن کلیمیان تهران با ارسال نامه ای به رئیس سازمان صدا و سیما، تولید و پخش این سریال را گامی درجهت ایجاد وفاق بیشتر دربین ایرانیان برشمرده چرا که به نظر وی این فیلم تصویر واقعی از تفکرات یهودیان آزاداندیش را ارائه می کند و آن ها را از تفکرات و ماهیت صهیونیزم جدا می سازد".(1) 
البته این تنها برخورد با ساخت این فیلم نیست. از آن جایی که در بخش هایی از این فیلم  به یهودیانی می پردازد که درایجاد موج مهاحرت یهودیان به فلسطین با نازی ها همدست بودند، " فشارهایی را از سوی دولت ا سرائیل به دولت مجارستان وارد کرد و دولت مجارستان نیز مدعی شد که مطالب ارائه شده در فیلم با  فیلمنامه ارائه شده برای دریافت مجوز ساخت متفاوت بوده است. بنابراین با دعوت تهیه کننده سریال درخواست حذف نام سفارت مجارستان را از انتهای تیتراژکردند." (2)
البته ناگفته نماند که تهیه کننده  این فیلم علاوه بر اشاره به نو بودن فضا و قصه، مدعی است که "حرف این سریال حرف حکومت می باشد و حرف اصلی این سریال قائل شدن حقوق برای یهودیان است." (3)

البته نبايد ناگفته بگذاریم این یکی از مهمترین شاخصه های قدرت " حسن فتحی" در مقایسه با دیگران است که باعث می شود طی فیلمنامه با ایجاد انسجام درزمینه های تاریخی باعث شود بیننده با حوصله ، اتفاقات و موضوعات مختلف سریال را دنبال کند و خسته نشود. 
در طول نمایش این سریال نقدهای متفاوتی ارائه شد که در این مقوله تلاش شده است ضمن جمع بندی نقدهای مثبت و منفی وارد  برآن ، نقد نسبتا منطقی با رعایت تمام جوانب ارائه گردد:
-. مدار صفر درجه را می توان در شمار فیلم هایی محسوب کرد که علی رغم صرف هزینه بالا، دارای ساختاری است که قدرت جذب مخاطب را دارد. "فتحی" توانسته آثاری را ارائه کند که به خاطر ویژگی های خاص خود مخاطب زیادی را به خود جلب کند، وی خود را در سینما نیز به خوبی با ژانری متفاوت معرفی کرد. به طوری که  مخاطب عام نیز از او توقع یک کارخوب و جذاب را دارد. استفاده ازبازیگران با تجربه و شناخته شده و همچنین عوامل اجرایی خوب، به او کمک می کند که سریال را ازسطح استاندارد بالایی برخوردار سازد. ا لبته تبلیغات وسیع نیز به او درجذب مخاطب کمک کرده است. (4 )
- داستان دارای شروعی خوب برای جذب مخاطب به شمار می رود و قصه این قوت را دارد که با مضمون سیاسی و ساختار پلیسی خود بینندگان را به هیجان آورد تا آنان را مجبور به پیگیری موضوعات کند. (5)
- ملودرام عاطفی به کار رفته در قالب تاریخی داستان  بر جذابیت کار اضافه می کند و این اجازه را به کارگردان داده تا با این شگرد روایت گر بخشی از تاریخ ایران باشدکه  مخاطب با آن فاصله دارد. در این فیلم باورپذیری داستان دردرجه اول اهمیت قرار دارد و تاریخ از زاویه دیدکارگردان به تصویرکشیده شده است. (6 )
- محتوای این فیلم، بیانگر یک فرمول عشق اساطیری است که از دل یک قصه رمانتیک با رویکردی تاریخی خارج شده درکنار تم پلیسی و یک عشق از دست رفته و یک عشقی که  در حال شکل گیری  می باشد. 
- در بحث نقد فیلم، یک نقد به شخص کارگردان برمی گردد و نقد دیگر به نوع کاری که او ارائه کرده است . همان قدرکه فیلم سازی به ریسک پذیری بالایی نیاز دارد و دارای قواعد مشخص و مختلف برا ی موفقیت لازم است  به همان اندازه غیر قابل پیش بینی است . هر چند صحبت از کارهای "فتحی" کار آسانی نیست چرا که وی از جمله کارگردان هایی است که در طول کار خود به فرمول هایی در زمینه آثار تلویزیونی دست پیدا کرده است که بخش های محتوایی و بخش های ساختاری را در بردارد و "مدار صفر درجه" یکی از آثار خوش ساخت وی در چند ساله اخیر می باشد. "فتحی" در پردازش قصه طراحی های لازم را صورت داده و سپس به گره افکنی می پردازد بطوری که پایان داستان بر بیننده روشن نیست  از جمله توجهات وی به :
- رنگ و لعاب کار
- توجه به عنوان بندی آغاز و پایان کار
-  موسیقی هنرمندانه و تاثیر گذار
-  شعر خوب و جذاب
-  تصویربردار ی و نورپردازی خوب (7)
- استفاده بجا ازحرکات دوربین ، نماهای زیبا و هدفمند، لوکیشن متنوع، وطراحی صحنه ولباس  است .
فیلم "مدار صفر درجه" دارای نکات مثبت و نکات قابل تاملی است  که توجه به آن می توانست جذابیت های آن را از دید نقادین چندین برابر سازد. 

مدار صفر درجه.آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com


از جمله نکات مثبت سریال که نقادین نیز به آن پرداخته اند و در این مقاله نیز به آن ها اشاره شده است این موارد است:
- داشتن فیلمنامه محکم با چارچوبی صحیح که بر اساس آن می تون به دکوپاژ  حساب شده دست پیدا کرد .
- طراحی مناسب لباس و صحنه باعث ملموس تر شدن فضای کار شده است.
موسیقی مناسب فضای فیلم که فضا را رویایی و در عین حال مرموز کرده است و بستری برای زیباتر جلوه دادن فضای کار را فراهم کرده است و مکمل خوبی برای فیلم شده است به خصوص قسمت هایی که درپاریس به  نمایش درآمده و موسیقی کلاسیک جلوه گاه مناسبی برای به تصویرکشیدن دردهای  مردم در زمان جنگ است.
" فردین خلعتبری"، در گفتگوی خود با روزنامه همشهری مورخ 1/6/1386 در اشاره به این نکته که موسیقی فیلم تابعی ازخود سریال است، به همین دلیل اگرسریال به خوبی ساخته شده باشد و کارگردانی، فیلمنامه و سایر عوامل جذاب باشند، موسیقی هم جذاب به نظرمی آید به خصوصیت همراهی آقای " فتحی" درتمام مدت ساخت موسیقی با آهنگساز، اشاره می کند.   
- حضور بازیگران خارجی برجذابیت کارافزوده است و موجب شده توقع مخاطب را از فیلم بالا ببرد  به طوری که در فیلم مشاهده می شود بازیگران خارجی و چهره های معروف که  درکارنامه خود بازی های قابل قبولی داشته اند، مخاطب را به محک زدن آن ها درکار ترغیب می کند  هرچند که برخی هدایت بازیگران را نقد کرده اند. اما پاسخ اين نقد را از زبان "ایرج راد" که در این سریال به خوبی ایفای نقش سفیر ایران در فرانسه را بر عهده داشته است مطرح می کنیم. وی معتقد است :
     " حضور ترکیبی  بازیگران کار بسیار مفیدی بود چرا که وقتی ایرانی ها نقش خارجی ها را در یک سریال این چنینی بازی می کنند، برای تماشاگر یک مقدار، به خاطر شناختی که روی بازیگران ایرانی دارند غیرقابل باوراست . هنرپیشه های خارجی در جایگاه خویش به عنوان یک شخصیت خارجی ایفای نقش می کنند که طبیعتا این نوع کار برای تماشاگر بیشتر قابل باوراست. چه از نظر فیزیک و چه از نظر شکل و شمایل و چه از نظر شکل و نوع رفتار و برخورد بسیاری از مسائلی که با فرهنگ آن ها مطابقت دارد ... به قول معروف آن ها  خود جنس هستند...."(8) 
از جمله نکات قابل تامل  در این سریال:
- دوبله سریال است . دراغلب نقدها به عنوان مهم ترین ضعف کارگردان برشمرده شده  است  چرا که به نظر می رسد بینده را از حال و هوای گفتاری شناخته شده  بازیگرکه به آن آشنایی کامل! دارد دور می کند و صداهای برگزیده، متناسب با شخصیت بازیگر ها نیست . اما دوبله این سریال را می توان از جمله کارهای بی نظیر دراین کار برشمرد، ازآن جایی که هر یک از هنرپیشه ها به زبان ملی خود صحبت می کنند و انتقال حس بازیگر دراین شرایط یکی از دشوارترین بخش های کار به حساب می آید و کاربرد زیر نویس نیز به طور حتم نمی توانست حس لازم را منتقل کند واز زیبایی کار می کاست، بنابراین دوبله عاقلانه ترین راه حل برای این شرایط به حساب می آید بخصوص که تطبیق گفتار با حرکات لب بازیگران که بسیار حساب شده است بیانگر و برآورد تجربه سال های طولانی فعالیت آقای "زند" در کار دوبله می باشد.
-  دیالوگ های کاربردی این سریال یکی از  نقدهایی بوده که مکرر به آن اشاره شده است. به نظر می رسد گویشی که در این فیلم انتخاب شده  برای نسلی که زیاد از آن دوره هم فاصله نگرفته بسیار نامانوس باشد. " از آن رو که به طور مشخص، معلوم نیست محاورات  به چه دوره ایی تعلق دارد. چرا که ازآن نمی توان یکی از زبان های  باستان، محاوره و یا زبان معاصر را استنباط کرد و کاربرد واژه های عربی و قرار دادن تنوین برای القای فضایی خاص تاریخی کاربرد پیداکرده است. به نظر می رسد زبان کاربردی این سریال مربوط به اواخر دورن قاجار با شد چرا که کاربرد کلمات عربی در آن به کرات وجود دارد. اما انتخاب چند واژه عربی و قراردادن تنوین در پایان آن، روش مناسبی برای القای یک فضای خاص تاریخی مناسب نیست چرا که انتقال این حس به تمهیدات عمیق تری نیاز دارد تا گذاشتن چندکلمه خیلی خاص به شیوه تصنعی در دهان بازیگران." (9)
-  در جایی دیگر به نکته خلاقیت کارگردان در زبان گفتاری داستان، اشاره شده  و زبان بازیگران را زائیده ایده کارگردان می دانند و زبان گفتاری بازیگران را  آن چیزی معرفی نمی کنند که شخصیت ها باید با آن حرف بزنند. (10)
- از طرفی  برخی ازمنتقدین کاربرد این زبان را تقلیدی از مرحوم "حاتمی" می دانند با این تفاوت که  همخوانی دیالوگ های کاربردی او را ندارد، به نظر می رسد در برخی موارد ضعف شخصیت پردازی بردوش دیالوگ ها گذاشته شده است. دیالوگ های محاوره ایی، رسمی، دیالوگ هایی که برزبان آدم های تحصیلکرده و بی سواد، خارجی و ایرانی به طور یکسان جاری است و هیچ گونه تفاوتی با هم ندارند وگفتارآن متناسب با حال و هوا و فضای کلی و زمان داستان نیست. (11)
- و اما دیالوگ های فلسفی مخاطب عام را از فهم برخی از بخش های فیلم بی بهره می سازد و طبیعی است که به دنبال پی گیری آن هم نباشد و برایش اهمیتی نداشته باشد که فلاسفه شرق و غرب در چه تقابلی به سر می برند به نظر می رسد که این بخش ها تنها بیننده خاص خود (مانند: دانشجویان و علاقه مندان به فلسفه) را جذب کند.  "هر چند که اعزام دانشجو برای تحصیل فلسفه در حالی که در آن دوران به ندرت کسی تمایل به تحصیل در رشته عرفان و فلسفه داشته، و اعزام های دولتی غالبا به کشور " آلمان" بوده و افراد به طور خصوصی به " فرانسه" یا "روسیه" می رفتند نیز جزء یکی از انتقادات طرح شده، است" . (12)
- و در ادبیات این مجموعه نشانی از آن روانی ونظم گونگی ادبیات ایران قدیم، به چشم نمی آید. شخصیت ها درگفت و گوهای محاوره ای خود نیز از واژه های سخت و قلنبه ایی بهره می جویند که تنها ازادبیات رسمی و مکتوب اداری آن دوره نیز قابل هضم تر از آب درآمده است. (13)
-  دراین سریال همسر پارسا، زنی فلسطینی است که هیچ نشانه ایی از این مساله نه درنوع صحبت وی و نه دررفتارهای وی دیده نمی شود و ملیت وی در دیالوگ های بین افراد و به طور مشخص در بازپرسی هایی که از  "حبیب پارسا " صورت می گیرد، معلوم می گردد .   
-  گذشته از نقدی که  به برگرفتن طرح مساله یهودیان و چگونگی فعالیت  آژانس یهود در سطح جهان و انتقال یهودیان به سرزمین فلسطینیان بر اساس سیاست های روز نظام و رسانه ملی شده است (14)  به نظر می رسد این بحث ایدئولوژی که  محور خاص درا ین فیلم است  با مباحث درام فیلم  همخوانی ندارد. (15)
- از دیگر مسائل اساسی که می توان به آن اشاره کرد کم رنگ بودن طرح مسائل اجتماعی و نمایش نقش مردم درآن اوضاع و احوال است به جز موارد اندکی که می توان به مواردی چون: قحطی و تجاوز عوامل بیگانه به حقوق مردم، پی به اوضاع آن زمان برد، از چگونگی روابط مردم با دولت چیزدیگری مشاهده نمی شود مگر آن که خانواده "پارسا" را نمونه ایی از خروار بدانیم. چرا که کلیه منظور داستان در حیطه یک خانواده اتفاق می افتد شاید اگر شخصیت حبیب را به کس دیگری واگذار می کردند داستان واقعی تر جلوه می کرد که این شخصیت هم بسیار قابل باورنیست. "حبیب پارسا" یک تنه در مقابل انواع و اقسام آدم ها و اعتقادات می ایستد و کلاس درس را در دست دارد و به ندرت درسی ارائه می شود و جلسه به مناقشات افراد می گذرد.
- شخصیت پردازی در این سریال براساس موقعیت های انسانی نیست بلکه براساس تقسیم بندی سیاسی و مذهبی می باشد. آن چنان که طرفدار رضا خان ، آلمان نازی و صهیونیست ها در ستون همیشه بدها جای دارند.(16)
- یکی از مشکلات فیلمنامه چگونگی افشای مسائل است چرا که چگونگی افشای اطلاعات با طراحی شخصیت ها در معرفی و پرداخت آ ن ها چیزی است که در فیلمنامه چندان با هم عجین نشده است . (17) و  تیزرهای  این فیلم قصه را لو می د هد .
-  درنقد طراحی صحنه و لباس و استفاده از تنوع زوایای دوربین آن را اغراق آمیز برشمرده اند. (18) و طراحی گریم را آن چیزی که از این سریال انتظار می رود معرفی نکرده اند. (19)
- استفاده مکرر از لوکیشن شهرک سینمایی به شدت نماها را تکراری کرده است و باعث محدودیت در تصویر برداری شده و بیشتر نماها را به داخل منتقل می سازد. (20)
اما در مجموع فارغ از مولفه های منفی ارائه شده که برای آن الگوی فنی و کارشناسانه ایی نیز معرفی نشده است ، مولفه های مثبت این کار به حدی هست که بتواند از عهده مخاطبین تلویزیون برآید مولفه هایی چون: داستان مناسب ، روایت زیبا و جذاب داستان ، استفاذه از بازیگرانی که در نقش خود جای گرفته اند ، زیبایی های لوکیشن ، لباس ، گریم و.... که حاکی از شناخت  و تجربه کارگردان در پرداخت این گونه کارها ی تاریخی می باشد و در نهایت تیتراژ و کاربرد مناسب موسیقی باعث می گردد که اگرنقدی به کارهای "فتحی"  صورت می گیرد او را به سویی هدایت کند که این موارد جزیی نقد شده در کارهای او به کمترین حد خود برسد ." واز طرفی دیگر در این سریال می توان صبر و حوصله مدیران تلویزیونی را با دیدن یک سریال با کیفیت مشاهده کرد که جای تقدیر دارد . طبیعی است که صرف هزینه و زمان متناسب با شرایط تولید فیلم یا سریال ، می تواند تاثیرات مثبتی بر شرایط کمی و کیفی یک اثر بگذارد . "(21)

تحلیلی از سریال «مدار صفر درجه» در نشریه‌ای آمریكایی

نشریه وال استریت ژورنال آمریكا در شماره هفت سپتامبر خود مجموعه‌ی تلویزیونی «مدار صفر درجه» را مورد نقد و بررسی قرار داد.

وال استریت ژورنال ابتدا خلاصه‌ای از ماجرای داستان این سریال را به رشته‌ی تحریر درآورده و پس از آن محتوای آن را مورد نقد و بررسی قرار داده است كه در قسمت‌هایی از این گزارش چنین ‌آمده است: «مدار صفر درجه» داستان عشق میان یك پسر جوان ایرانی ـ فلسطینی و یك دختر فرانسوی ـ یهودی را در دوران جنگ جهانی دوم به تصویر می‌كشد كه پس از به قدرت رسیدن حزب نازی در آلمان مجبور به كوچ اجباری می‌شوند.

این مجموعه یكی از پرهزینه‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی است كه تا به حال توسط تلویزیون دولتی ایران ساخته شده است.

وال استریت ژورنال مدعی شده است: اگرچه در ظاهر داستان این مجموعه تلویزیونی مخالف سخنان محمود احمدی‌نژاد است كه هولوكاست را یك افسانه خوانده است اما در باطن این سریال نیز مانند بسیاری دیگر از مجموعه‌های تلویزیونی ساخته شده به دنبال بیان و القای پیام‌های سیاسی دولت ایران است.

این روزنامه در ادامه پس از ارایه كارنامه‌ی مختصری از كارهای حسن فتحی، سخنانی از نویسنده و كارگردان این مجموعه نقل كرده است.

«ایرانیان همواره بین یهودیان معمولی و اقلیت صهیونیست تفاوت قائل می‌شوند. به عقیده ما كشتار یهودیان بی‌گناه در جریان جنگ جهانی دوم همان قدر رقت‌انگیز است كه كشتار زنان و كودكان بی‌گناه فلسطینی.»

وال استریت ژورنال مجموعه «مدار صفر درجه» را تنها تلاش دولت ایران برای ترمیم تصویر ضد یهودی رایج از ایران می‌خواند و به نقل از محمدعلی ابطحی، از معاونان رییس‌جمهور سابق كشور می‌نویسد: ایران با ساخت این مجموعه روشی جدید برای گفت‌وگوهای سیاسی را گسترش می‌دهد كه با جهان مدرن سازگارتر است.

به نقل از این گزارش، حسن فتحی كه نویسنده فیلمنامه این مجموعه تلویزیونی نیز است، چهار سال پیش با مطالعه اسناد سفارت ایران در فرانسه در زمان جنگ جهانی دوم و جریانات صدور گذرنامه ایرانی برای نجات دادن جان یهودیان، ایده ساخت این سریال را شكل داده است.

هم‌چنین وی علت انتخاب نام سریال را نیز شرایط بحرانی دنیا در آن هنگام و راه‌های محدودی كه برای جلوگیری از وقوع بحران‌های در پیش وجود داشت، عنوان كرده است.

این گزارش در پایان ضمن تمجید از نقش‌آفرینی «شهاب حسینی» در این سریال كه در شهرهای اروپایی پاریس و بوداپست نیز فیلمبرداری شده است، از ترانه تیتراژ، این مجموعه تلویزیونی به عنوان یك اثر با ارزش و محبوب نزد ایرانیان نام برده است.

نشریه وال استریت ژورنال WSG یك روزنامه بین‌المللی انگلیسی زبان است كه در نیویورك چاپ می‌شود. براساس آمار سال 2006 این نشریه روزانه 2 میلیون نسخه تیراژ داشته كه بخشی از آن در اروپا و آسیا توزیع می‌شود. هم چنین سایت این نشریه روزانه در حدود نهصد و سی یك هزار بازدیدكننده دارد.

برای مشاهده تصاویر و دانلود کامل سریال و تیتراژ مدار صفر درجه به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 توسط آرمان
جنگ روبات‌ها
transformers movie
نوشته: شیلا ساسانی نیا لیست نویسنده
منبع: روزنامه‌ی ایران، چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۶ - صفحه‌ی فرهنگ و هنر

Transformerدر آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com

چگونه کارگردانی مثل «مایکل بی» [1] فیلم‌های پرهزینه‌ای همچون «ترانسفورمرز» [2] را با بودجه‌ای متعادل می‌سازد؟ او از شیوه‌ی کارش برای «جان هیسکاک» [3] (خبرنگار دیلی تلگراف) می‌گوید.

جمعیتی که برای تبلیغ جدیدترین فیلم مایکل بی در لابی هتل گرد هم آمده‌اند یک بند با هم حرف می‌زنند. یکی با نگرانی می‌گوید: «مایکل خودش را به مقصد می‌رساند و دوست ندارد او را منتظر نگه دارند.» دیگری داد می‌زند: «او از این ورودی داخل می‌شود.» و سومی به این فکر می‌کند که او با چه حال و هوایی ظاهر خواهد شد و به ناگهان همه پیش‌داوری‌ها و حدس و گمان‌ها به پایان می‌رسند و مایکل پرجذبه، محافظه‌کار و عبوس با کلاه بیسبالی که تا روی چشم‌هایش پایین کشیده، وارد می‌شود. او مردی است که در طول همه این سال‌ها شهرت او به عنوان کارگردانی مقتدر اما بی‌طاقت چه در صحنه و چه در خارج از صحنه فیلم‌برداری با هر فیلمی که می‌سازد دو چندان و با هر بازیگر جوانی که کار می‌کند عالمگیر می‌شود. «جوش دوهامل»، [4] یکی از ستارگان فیلم جدید او که سراسر جلوه‌ی تصویری و پر سر و صداست و «ترانسفورمرز» نام دارد، درباره‌ی او می‌گوید:

«او اهمیتی نمی‌دهد که احساسات دیگران را جریحه‌دار کند یا نه. برای او تنها چیزی که اهمیت دارد ساخت بهترین فیلمی است که از توانش برمی آید.»ُTransformersدر آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com

و دوست هم‌بازی او در این فیلم «شیا لابوف» [5] نیز با جمله‌ی «مردم یا مایکل بی را دوست دارند یا از او متنفر هستند.» بر حرف‌های او مهر تأیید می‌زند. بسیاری از آن‌هایی که برای نخستین بار با این کارگردان کار می‌کنند آمادگی لازم برای تکنیک‌های کاری او را ندارند. او همچون فیلمسازان قدیمی از یک بلندگو برای امر و نهی کردن استفاده می‌کند و در حالی که خودش به عنوان دستیار کارگردان نیز کار می‌کند، بازیگران و عوامل صحنه را با شتاب و هیجان به این طرف و آن طرف هدایت می‌کند.

وقتی اعتراض و یا نظر برخی بازیگران را به او منعکس می‌کنند مایکل بی بدون کوچک‌ترین عذاب وجدانی در توجیه و دفاع از شیوه کارش تأمل نمی‌ورزد. جواب‌های او برای این مصاحبه کوتاه در اتاقی در خارج از لابی هتل خیلی سرراست و بی‌درنگ هستند؛ آن چنان که فرصتی برای بحث یا اظهار نظر باقی نمی‌گذارند. او می‌گوید: «من یک کارگردان پر کار و در عین حال پرتوقع هستم. ما روزی دوازده ساعت فیلم‌برداری داریم و مجبوریم خیلی سریع سکانس‌های مختلف را بگیریم. برخی بازیگران و یا کسانی که با آن‌ها کار می‌کنم از عهده‌ی این برنامه فشرده و سختی کار برنمی‌آیند؛ در نتیجه می‌گویند آدم سختگیر و انعطاف ناپذیری هستم. من مثل یک مربی خیلی از آموزش‌ها را مثل یک دستور می‌دهم. من همه زندگی‌ام یک ورزشکار بوده‌ام و مربیان سختگیر بیسبال داشته‌ام و شاید کمی به آن‌ها رفته‌ام.»

او سپس می‌افزاید: «وقتی سر صحنه فیلم‌برداری هستیم، همه داریم کار می‌کنیم و پول درمی‌آوریم. من در مورد همه‌ی فیلم‌هایم به بودجه‌ی آن‌ها خیلی توجه می‌کنم. در مورد فیلم ترانسفورمرز ما در پایان کار صد هزار دلار هم اضافه آوردیم و این در مورد یک فیلم ۱۴۵ میلیون دلاری خیلی به ندرت اتفاق می‌افتد. دزدان کارائیب و مرد عنکبوتی با بودجه ۳۲۵ میلیون دلاری ساخته شدند و فیلم من با تقریباً نیمی از آن. این را مدیون پشتکار، جدیت و سختگیری‌هایم در سر صحنه فیلم‌برداری می‌دانم. همه باید کار کنیم و همه باید سرعت عمل به خرج دهیم تا نتیجه خوبی از کارمان بگیریم.»

البته به خوبی مشخص است که مایکل بی از آن تیپ کارگردانانی است که به این شهرت و اعتبار خود به عنوان یک فیلمساز سختگیر و جدی می‌بالد. او برای «شان کانری» که به خاطر امتناع از قبول کردن هر چیز سخیفی مشهور بود به خاطر آن که به او یاد داد چگونه با بازیگران نافرمان کنار بیاید احترام زیادی قائل است. او با لبخندی کنایه‌آمیز می‌گوید=«بازیگرانی هستند که سر صحنه‌ی فیلم‌برداری رفتار درستی ندارند اما روش کار من طوری است که به خود جرأت این کار را نمی‌دهند. برخی بازیگران که سر صحنه‌ی فیلم‌های دیگر داستان‌هایی در مورد آن‌ها شنیده شد سر صحنه فیلمبرداری فیلم‌های من واقعاً خوب کار کردند. اگر شل بگیرید بازیگران می‌توانند از شما سواستفاده کنند. از بازیگر و انسان بزرگی به نام شان کانری [6] که فیلم صخره را با هم ساختیم خیلی چیزها یاد گرفتم. او بازیگر پرکاری است و تجربیات زیادی دارد. جوان‌های از خود متشکر ـ‌این آن چیزی است که شان آن‌ها را صدا می‌زند.‌ـ که دیر سر صحنه فیلم‌برداری می‌رسند، اجازه ندارند دیگر با من کار کنند.»
Transformerدر آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com
فیلم ترانسفورمرز که در نخستین هفته‌ی اکران خود در آمریکا به بیش از ۱۵۰ میلیون دلار فروش دست یافت از روی یک رمان، نمایش‌نامه و یا حتی یک فیلم‌نامه اورژینال ساخته نشده، بلکه داستان آن الهام گرفته از یک مارک خاص اسباب بازی معروف به اسباب بازی‌های هاسبرو [7] است که بیش از ۲۰ سالی است که نزد پسر بچه‌های جوان محبوب است و پیش‌تر نیز مجموعه کارتون‌های مختلف و حتی یک فیلم بلند انیمیشن از روی آن‌ها ساخته شد. فیلم مایکل بی داستان پسری نوجوان با بازی شیا لابوف است که نادانسته به تنها برگ برنده‌ی آدم‌ها برای بقا در نبردی سخت میان دو نژاد روبات‌های متخاصم به نام های«the Autobots» و «the Deceptions» تبدیل می‌شود. یکی از تهیه‌کنندگان این فیلم استیون اسپیلبرگ [8] است که شاید جالب باشد که بدانید یک مجموعه‌دار حرفه‌ای اسباب بازی‌های مختلف از قدیم بوده است. تکنولوژی پیشرفته کامپیوتری که قطعاً از سه سال پیش تاکنون امکانات بسیاری را در اختیار انیمیشن‌سازان قرار داده است به Autobotsها این امکان را می‌دهد که در یک لحظه از روبات به شکل ماشین‌ها و هلیکوپترها و دیگر چیزها تغییر شکل دهند و برعکس و همه این‌ها به لطف مجموعه‌ای از تصاویر کامپیوتری پیشرفته‌ای است که در ورک‌شاپ‌های فیلمسازی «جورج لوکاس» [9] در شمال کالیفرنیا به وجود آمده، با این حال مایکل بی که او نیز به همان اندازه در پروسه‌ی ساخت این فیلم نقش داشته است. او می‌گوید:

«این طور نیست که همه کارها را به ورک‌شاپ‌های لوکاس بفرستم و آن‌ها با تردستی همه کارها را خودبه‌خود از پیش ببرند. من در کوچک‌ترین کاری که تنها بر روی این تصاویر انجام می‌دهند دخالت دارم. هر روز با آن‌ها در تماس هستم و ماهی دو بار خودم به آن‌جا می‌روم و با تک‌تک هنرمندان صحبت می‌کنم و مثلاً به آن‌ها می‌گویم که می‌خواهم در فلان جای تصویر کمی پلک بزند و یا حرکت کند. ساختن این فیلم برای من یک کار چالش برانگیز واقعی بود چون درست مثل ساختن یک فیلم انیمیشن بود و خیلی سخت بود که احساسات واقعی را در روبات‌ها ایجاد کنید. فیلم ترانسفورمرز نخستین فیلم مایکل بی پس از اثر ناموفق «جزیره» [10] بود که در گیشه‌ها شکست سختی خورد و این کارگردان علت آن را تبلیغات بسیار بد و ضعیف انجام گرفته روی آن می‌داند. او می‌گوید: «آن فیلم نخستین شکست من در گیشه‌ها بود اما من هنوز به فیلمسازی علاقه دارم. سه هفته بعد از اکران ضعیف آن بود که به فکر ساخت ترانسفورمرز افتادم.»

مایکل بی از همان نوجوانی ساختن فیلم را با دوربین Super 8 خانوادگی‌شان آغاز کرد. او در خانواده‌ای بزرگ شد که او را هنگام تولد به فرزند خواندگی پذیرفته بودند و اگر چه بعدها ادعا کرد که پدر واقعی‌اش «جان فرانکن هایمر» [11] است، اما این فیلمساز آن را نفی کرد و حتی یک تست DNA آن را منتفی اعلام کرد. مایکل بی کارش را با کارگردانی کلیپ‌های ویدیوئی آغاز کرد و به عنوان نخستین تجربه‌ی موفق حرفه‌ای‌اش شهرت روبه افول خواننده‌ای به نام «دانی ازموند» [12] را از نو احیا کرد. او سپس جذب ساخت آگهی‌های تبلیغاتی شد و وقتی که هالیوود از او برای همکاری دعوت کرد با فیلم «پسران بد» که «جری بروکهایمر» [13] تهیه کننده آن بود وارد عرصه‌ی فیلمسازی شد. فیلم‌های بعدی او همچون «صخره»، «آرماگدون» و «پسران بد ۲» سرشار از ایده‌های نو و هیجان تصویری بودند و مجدداً در همکاری با بورکهایمر در مقام تهیه‌کننده فیلم «پرل هاربور» [14] را ساخت. او در حال حاضر پروژه‌ی جدید دیگری را در سر دارد اما به جزئیات آن اشاره‌ای نمی‌کند چون به گفته خودش دو استودیو بزرگ فیلمسازی به دنبال آن هستند. خیلی‌ها معتقدند که کار بعدی او باز هم یک کار بزرگ و خوش‌ساخت خواهد بود، چیزی که این کارگردان همیشه دوست دارد در مورد فیلم هایش بشنود. بی می‌گوید: «فیلم‌های بزرگ و پر سرو صدا را دوست دارم و واقعاً از سرگرم کردن مردم با فیلم هایم لذت می‌برم. شاید در آینده فیلم‌های کوچک و کم هزینه بسازم، اما در حال حاضر این آن چیزی نیست که استودیو‌های بزرگ فیلمسازی از من می‌خواهند.»

----------
1- Michael Bay
2- Transformers
3- John Hiscock
4- Josh Duhamel
5- Shia LaBeouf

6- Shaun Connery: بازیگر مشهور هالیوود که در فیلم‌های معروفی همچون جیمزباند، یازده یار اوشن، صخره و سولاریس نقش‌آفرینی کرده است.
7- Hasbro
8- Steven Spielberg
9- George Lucas
10- The Island

11- John Frankenheimer: کارگردان شهیر آمریکایی (2002-1930) که فیلم‌های معروفی همچون پرنده‌باز آلکاتراز، کاندیدای منچوری، یک شنبه سیاه و رونین را در کارنامه‌ی هنری خود دارد.
12- Donny Osmond

13- Jerry Bruckheimer: تهیه‌کننده پرکار هالییود که فیلم‌های معروفی همچون اسلحه مرگبار، سقوط شاهین سیاه و صخره را در کارنامه‌ی خود دارد.
14- Pearl Harbor: فیلمی به کارگردانی مایکل بی تولید سال 2001 کمپانی Touchstone Pictures که به ماجرای پرل هاربر، پایگاه نظامی آمریکا در هاوایی می‌پردازد که در سال 1941 مورد حمله‌ی ارتش ژاپن قرار گرفت.
منبع : آکادمی فانتزی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آبان 1386 توسط آرمان

جودي فاستر.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

جودي فاستر

ارباب حلقه ها،دو برج.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

ارباب حلقه ها: دو برج

درو باريمور.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

درو باريمور

آليشيا سيلورستون.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

آليشيا سيلوراستون

هري پاتر و تالار اسرار.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

هري پاتر و تالار اسرار

وينونا رايدر.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

وينونا رايدر

اژدهاي سرخ.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

اژدهاي سرخ

ساعت ها.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

ساعتها

گيليان اندرسون

جودي فاستر

دختر خوب

دايان لين

دمي مور

كامرون دياز

آنجلينا جوليAngelina Jolie.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

آنجلينا جولي

يازده يار اوشن.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

یازده یار اوشن

مجموع همه ترسها

سخنگويان باد

انجمن خواهرانه يايا

در راه عذاب ابدي

ليلو و استيچ

اسپيريت

بي خوابي

شبيه مايك

شركت هيولاها

همراه ناسازگار

مرد عنكبوتي.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

مرد عنكبوتي

 

آنجلینا جولی

اينگريد برگمن.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

اينگريد برگمن

قتل به ترتيب شمارش

زمان نمايش

 

آدریان لیما

 

بریتنی اسپیرز

كيت وينسلتKate Winslet.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

كيت وينسلت

ناتالي پورتمنNatalie Portman.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

ناتالي پورتمن

ويوين لي

Leonardo DiCaprioلئوناردو دي كاپريو.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

لئوناردو دي كاپريو

جكي چان

 جاني دپJohny Depp.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

جانی دپ

راسل كروRussell Crowe.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

راسل کرو

تصاویر بالا برگرفته از سایت "ایران آکتور"می باشند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط آرمان
 استای ایجاد بستری نو در وبلاگ پس از "رابرت دنيرو،روح سركش سينما"و " آنجلینا جولی؛رازهای ناگفته زندگی"و"اينگريد برگمن،معصوميت از دست رفته هاليوود"و "چارلي چاپلين،چارلز دیکنز سینما"سراغ برترينهاي تاریخ کمدی رفتم :"لورل و هاردی،زوج طلائي هاليوود"

---------

آرتور استنلی جفرسون (استن لورل)، متولد ژوئن 1890 در الورستون لانکاشایر انگلستان و الیور نورول هاردی جونیور متولد 18 ژانویه 1892 در جورجیای آمریکا، به‌همراه هم موفق‌ترین تیم کمدی تاریخ سینما بودند. هر یک از آن‌ها، تا سال 1927 که با فیلم (45 دقیقه از هالیوود) ساخته لئو مک‌کاری در استودیوی هال روچ به‌هم پیوستند، راه دور و درازی را پیمودند. مادر لورل بازیگر و پدرش بازیگر، کارگردان، تهیه‌کننده، نمایش‌نامه نویس و مدیر تئاتر بود. لورل نخستین بار در 9 سالگی در گلاسکوی اسکاتلند روی صحنه تئاتر ظاهر شد و طی چند سال بعد به عنوان بازیگر نقش‌های کمدی و درام رقصنده و دلقک در موزیک هال‌های انگلیس فعالیت می‌کرد. در سال 1910 پس از اتمام تحصیل به گروه معروف فردکارنو پیوست و لورل و هارديLaurel&Hardy.درآرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com همان سال زیر نظر چارلی چاپلین در نخستین تور آمریکایی گروه شرکت کرد. همین همراهی با چاپلین در دومین تور (1922) تکرار شد و طی سفر دوم نامش را به (استن لورل) تغییر کرد به کشورش بازنگشت و کار کمدی خود را آغاز کرد. در سال 1917 در نخستین فیلمش با نام سگ خوشبخت بازی کرد که اتفاقا مرد چاقی که به همه استودیو‌ها سرک می‌کشید با نام هاردی، البته نه به عنوان یک تیم، با وی هم‌بازی شد. در سال 1926 قراردادی بلندمدت با هال‌روچ به‌عنوان شوخی‌نویس و کارگردان بست، اما پس از مدت کوتاهی، بازیگری در کنار هاردی را ترجیح داد. لورل اغلب با‌مزه‌تر بود. با رفتار بسیار بی‌قید و بند مقبول تماشاگران، گریه‌های بچه‌گانه، سرخاراندن‌ها و پلک‌ زدن‌های گیج‌وار. او در واقع آفریننده‌ی بسیاری از لحظه‌های کمدی آثار مشترک‌شان بود. پس از مرگ هاردی از ادامه بازیگری خودداری کرد اما نوشتن را تا پایان ادامه داد. وی استاد مسلم در تفاوت‌ها و ظرافت‌های کمدی بود و به خاطر (خلاقیت و پیش‌گامی در زمینه‌ی سینمای کمدی) در سال 1960 موفق به دریافت جایزه اسکار افتخاری گردید.

هاردی فعالیت هنری خود را به‌عنوان یک نمایش‌گر و خواننده، هنگامی‌که هشت ساله بود در یک گروه نمایش حرفه‌ای آغاز کرد. وی بر‌خلاف لورل، نیاکان و اجدادش پیشینه‌ی هنری نداشتند. وی سپس عضو ثابت گروه و صاحب برنامه مستقل به عنوان خواننده در نمایش‌های شاد عامیانه شد. هاردی که پدرش حقوق‌دان بود، به دانشگاه جورجیا رفت که حقوق بخواند اما بزودی آن‌ را رها و در سال 1910 یک سالن سینما گشود. در 1913 به کمپانی لوبین در جکسون ویل کالیفرنیا پیوست و فعالیت سینمایی را به عنوان بازیگر نقش‌های فرعی (اغلب آدم‌های شرور و گردن‌کلفت ولی بی‌عرضه) در کمدی‌های یک یا دو حلقه‌ای آغاز کرد. و بر خلاف لورل که کار نویسندگی و کارگردانی را نیز می‌کرد او فقط یک بازیگر بود. در دهه‌ی 1920، گاه و بی‌گاه در فیلم‌های بلند از جمله فیلمی با باستر کیتن به‌نام (سه دوره) و چندین وسترن لوک جونز ظاهر شد. استعداد‌های کمدی هاردی تا سالی که به لورل پیوست در نقش‌های کوچک کمدی‌های استودیو هال‌روچ به میزان زیادی هدر رفت. هر‌چند که نقش و جایگاه او در موفقیت تیم دونفره‌شان کم‌تر از لورل ارزیابی شده، اما شخصیت کمدی او نیز بسیار خوب بود و همچنین وی حافظه‌ای بسیار قوی داشت و چند کار کار درخشان آن‌دو از حافظه وی سرچشمه می‌گرفت از جمله فیلم (نی‌نی کوچولوها) که ایده اولیه آن از بازی وی در فیلم «شاگرد کاغذ‌چسبان» بود که وی همراه با بابی‌ری در نقش کودکان کج‌خلق ظاهر شده بودند و اندام چاق، چهره معصومانه، نگاه‌های پرمعنا و بانشاطش بر لب‌های میلیون‌ها نفر خنده نشاند.

در طول یک سال، تیم لورل و هاردی بسیار موفق شده و طی سه دهه بعد، آنان در بیش از صد فیلم مشترک بازی کردند. طرح فیلم‌های آنان خیلی ساده بود و اغلب از طریق گسترش منظم یک شوخی حاصل می‌شد و بیشتر متکی بر لحظه‌ها و حرکت‌ها بود تا طرح داستانی و کلام. آنان درگیر لحظه‌ها و موقعیت‌های احمقانه‌ای می‌شدند و تماشاگران با احساس برتری خود به دو شخصیت به خنده می‌افتادند. بر اثر کار‌های نسنجیده- اغلب توسط لورل- به دردسر می‌افتادند و وقتی که می‌کوشیدند از مخمصه بگریزند، وضع را بدتر می‌کردند و اعمال‌شان به خراب‌کاری بیشتری می‌انجامید. تضاد ظاهری لورل و هارديLaurel&Hardy.درآرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com آشکار آن‌ها، در واقع مکمل یکریگر بود. لورل در همان دردسر به گریه می‌افتاد، اما هاردی که خود را آدم عاقل‌تری می‌دانست، سعی می‌کرد وقار خود را حفظ کند- که البته بی‌فایده بود و هر بار ناکامی در کوشش‌هایش برای رفع و رجوع کار‌های لورل، این شکوه و وقار او را بیشتر خدشه‌دار، و موقعیت را بیش از پیش خنده‌دار می‌کرد و باعث می‌شد مدام با حالتی عصبی، کراواتش را شل کند و با حرکات احمقانه لورل، به دوربین خیره شود، لباس مرتبی می‌پوشیدند، می‌کوشیدند با وقار جلوه کنند و یکدیگر را با پسوند «آقا» به دیگران معرفی می‌کردند. آنان شاعران کمیک جریان بورژوازی بودند و با بلیغ‌ترین و فصیح‌ترین زبان به ما می‌گفتند که نمی‌توان از چهارچوب و قواعد این فرهنگ گریخت. همکاری موفقیت‌آمیز آن‌ها با هال‌روچ در سال 1940 پایان یافت زیرا احساس کردند برای نشان دادن توانایی‌های خود، نیاز به آزادی بیشتری دارند، اما اشتباه می‌کردند و در کمپانی‌هایی مانند فوکس‌وستر دریافتند که کنترل کم‌تری در مقایسه با گذشته بر فیلم‌هایشان دادند. در سال 1945 بازی در فیلم را متوقف کردند و در سال به اجرای برنامه در موزیک هال‌های انگلستان پرداختند. آخرین فیلم آن‌ها Atollk در سال 1950 یک شکست واقعی بود. پس از مدتی ادامه فعالیت در موزیک هال‌های، در 1954 تصمیم گرفتند با یک سری فیلم رنگی به سینما بازگردند، اما پروژه‌ی آن‌ها در مرحله‌ی تدارکات، به دلیل بیماری هاردی که تا زمان مرگش درمان نشد، متوقف ماند.

پس از مرگ هاردی که در سال 1956 بود، لورل در هیچ فیلمی بازی نکرد و فعالیت خود را به‌عنوان شوخی‌نویسی ادامه داد تا 1965 که فوت کرد. لورل پس از همکاری با هاردی در هیچ فیلمی حاضر نشد اما هاردی در سه فیلم «کنتاکی جنگجو همراه با جان‌ویل»، «راه بزرگ همراه با بنیک‌کرازبی» و «زنوبیا همراه با هاری لنگدون» ظاهر شد. در زمان فعالیت‌شان کارگردان‌های زیادی با آن‌ها کردند که بهترین و خلاق‌ترین آن‌ها در فیلم‌های کوتاه و بلند- جیمز پاروت- جیمز فورن- جان بلانستون- ویلیام سیتر- لویه فرنچ- چارلز راجرز و لئو مک‌کری بودند. در سال 1965 مجله کایه‌دو سینما پس از گفتگو با لئو مک‌کری که بیشتر آثار درخشان‌شان را کارگردانی یا نظارت می‌کرد. 14 فیلم کوتاه آن‌ها را شاهکار معرفی کرد (آزادی- تجارت بزرگ- هلفدونی- گنده‌ی بی‌حافظه- یک روز کامل- آن تپه‌های سرسبز- مردان جنگ- زود خوابیدن- تقلا- اولین اشتباه آن‌ها- دو آسفالت‌کار- سس خندان- همکاری- جعبه‌ی موسیقی).

خاطره‌ی لورل و هاردی با نمایش مکرر فیلم‌های آن‌ها به‌شکل سریال‌های تلویزیونی و گردآوری آثارشان (توسط رابرت یانگستون) زنده ماند، و در برجستگی‌های کار آن در عرصه‌ی سینمای کمدی، تردیدی باقی نگذاشته است.

فیلموگرافی لورل و هاردی :        

# صامت:

چهل و پنج دقیقه از هالیوود (1926)- سوپ اردک (1927)- دوستشان بدار و گریه کن (1927)- ملوان برحذر باش (1927)- آیا کاراگاهان فکر می‌کنند؟ (1927)- آوای فاخته (1927)- شلوار پوشاندن فیلیپ (1927)- لحظه‌ها شاهانه است (1928)- مردان زن‌دار باید به خانه بروند (1928)- باز هم اشتباه (1929)- کار بزرگ (1929)- غیرعادی همچون ما (1929) مه همگی دو‌حلقه‌ای و به تهیه‌کنندگی هال‌روچ

# ناطق کوتاه:

زندانیان (1929)- جغدهای شب (1930)- نی‌نی کوچولوها (1930)- گراز وحشی (1930)- جوجه‌ها به خانه می‌آیند (1931)- آهسته بیا (1931)- همکاران (1931)- جعبه‌ی موسیقی (1932)- بیمارستان ایالتی (1932)- اولین اشتباه‌شان (1932)- جفت، دو (1933)- فضول‌ها (1933)- کار کثیف (1933)- زندگی خصوصی الیور هشتم (1944).

# فیلم‌های بلند:

ما را ببخشید (1930)- سربازان زیبا (1931)- دردسرهایت را جمع کن (1932)- برادر شیطان (1933)- پسران صحرا (1934)- میهمانی هالیوود (1934)- بچه‌ها در سرزمین اسباب‌بازی (1934)- بانی اسکاتلند (1935)- دختر کولی (1936)- غرب عقب‌مانده (1937)- دختر سویسی (1938)- کله‌پوک‌ها (1938)- احمقی در آکسفورد (1940)- تفنگ‌های بزرگ (1941)- نگهبانان حمله‌ی هوایی (1943)- هیچ چیز جز دردسر (1944)- گاوبازان (1945)- جزیره مرجانی K (1952).

جعبه‌ی موسیقی The Music Box    

بازیگران: استن لورل، الیور هاردی، بیلی گیلبرت، چارلی هال و ...

کارگردان: جیمز پاروت

تهیه کننده: هال‌روچ     فیلم‌نامه: اچ. ام. واکر        فیلم‌بردار: والتر لاندین

محصول 1932 آمریکا- مترو‌گلدین مایر     سیاه و سفید، دو حلقه، 20 دقیقه

(برنده جایزه اسکار برای بهترین فیلم کوتاه در سال 1932)

جعبه‌ی موسیقی یا (پیانوی ماشین) یکی از غنی‌ترین و پربارترین فیلم‌های لورل و هاردی است و کلا بهترین کار جیمز پاورت که خالق بسیاری از آثار برتر آن‌ها نیز بود می‌باشد. فیلم تدوین بسیار درخشانی دارد و پر از شوخی‌های کلامی و حرکاتی می‌باشد. علی‌رغم این واقعیت که تمامی سه حلقه به یک شیرین‌کاری اصلی اختصاص داده شده است. فیلم به‌طور متوالی از تنوع عمل برخوردار است و به‌طور پیوسته توده‌ای از شخصیت‌های جدید وارد صحنه می‌شوند تا میان خوادث گوناگون فیلم تنوع ایجاد کنند. لورل و هارديLaurel&Hardy.درآرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com از نظر برش فیلم و چشم‌انداز آن شباهت کوچکی میان این فیلم و صحنه پله‌های (اودسا در فیلم رزمنا و پوتمکین 1925) ساخته سرگئی ایزنشتاین وجود دارد. خود پیانو که صداهای ناهنجار و غرغر می‌آورد تقریبا به اندازه‌ی دو کمدین هنرپیشه است و شخصیتی به او الهام شده است که او را قادر می‌سازد تصمیم بگیرد و خودبه‌خود حرکت کند پایین، صفحه ورود پرستار با کالسکه بچه خود هجو صحنه‌ای مشابه از فیلم رزمناوپوتمکین است. فیلم در لایه‌های زیرین خود بار فلسفی و کنایه‌ای فوق‌العاده‌ای دارد و اساسا ناموفق بودن لورل و هاردی در حمل پیانو از پله‌ها کنایه از ناتوان بودن بشر در پیشرفت روزافزون است. یک طنز سیاه و فوق‌العاده فیلم جایی است که لورل و هاردی پیانو را به بالای پله‌ها می‌رسانند و بعد توسط یک پست‌چی که چارلز‌هال نقش آن را بازی می‌کند می‌فهمد که راه میان‌بر بهتری نیز بوده بنابراین مجددا برمی‌گردند و این‌بار از راه بهتر همراه با کالسکه اسبی خود به خانه می‌آیند. صحنه آخر فیلم نیز یک شوخی درخشان دیگر دارد که وقتی صاحب‌خانه عصبانی (بیلی گیلبرت) با تبر خود به پیانو ضربه می‌زند به قصد از بین بردن آن سرود ملی آمریکا پخش می‌شود و مجبور می‌شود همراه با لورل و هاردی با حالت رسمی و احترام بایستد. فیلم از معدود فیلم‌های کمدی بود که به‌خاطر داستانش در تاریخ اسکار برنده‌ی جایزه شد و این نشان‌دهنده‌ی اهمیت و پربار بودن فیلم می‌باشد. و در گزینشی که در سال 1960 مجله کایه‌دو سینما از فیلم‌های برتر لورل و هاردی کرد جزو یکی از شاهکار‌های مسلم این زوج برگزیده شد. جعبه موسیقی یکی از بهترین فیلم‌های کوتاه در تاریخ سینمای جهان است و همیشه تازه و بدون تاریخ مصرف می‌باشد.

منبع : آگاه فیلم   آرمان پاتر


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 توسط آرمان

در راستای ایجاد بستری نو در وبلاگ پس از "رابرت دنيرو،روح سركش سينما"و " آنجلینا جولی؛رازهای ناگفته زندگی"و"اينگريد برگمن،معصوميت از دست رفته هاليوود"سراغ نابغه تاريخ سينما رفتم: "چارلي چاپلين،چارلز دیکنز سینما"

-------                                      سر چارلز اسپنسر چاپلين

بزرگ‌ترین پدیده‌ی سینمای جهان در سال 1988 در لندن متولد شد. پدر و مادرش نمایش‌گر موزیک هال‌های لندن بودند و زمانی که چاپلین یک‌ساله بود از هم جدا شدند. پس از این، او به همراه مادرش به سفرهای نمایشی مختلف رفت و از همان دوران در جریان حال و هوای صحنه‌های تئاتر قرار گرفت، نخستین حضور جدی او بر صحنه‌ی تئاتر با خاطره‌ی ناگواری همراه شد. مادرش در میانه‌ی یک آواز دچار تنگی نفس شد و چارلی مجبور شد که بازیش را رها و مادرش را با حالی نزار از صحنه خارج کند. این حادثه پایان دوران حرفه‌ای مادرش را رقم زد. مدتی بعد، پدرش درگذشت و چارلی و برادر ناتنی بزرگش به نام سیدنی چاپلین (بازیگر، متولد 1885 و مرگ در 1965) ناگاه خودشان را بی‌سرپرست و گرسنه در خیابان‌های پایین‌شهر لندن یافتند. در این زمان دو برادر در یک یتیم‌خانه می‌خوابیدند و خرج زندگی‌شان را با رقص در خیابان‌ها تامین می‌کردند. اما به هر حال سابقه‌ی هنری مادرش به چاپلین کمک کرد که به یک گروه رقصنده بپیوندد و او از 8 سالگی در کار نمایش حرفه‌ای موفق بود. کمی بعد موفق شد نقش‌های کودکانه در چند نمایش‌نامه به‌دست آورد که مشخص‌ترین‌شان نقش (پیترپن) در نمایش‌نامه‌ای به همین نام بود. در هفده‌سالگی موفق شد عضو گروه نمایشی فرد کارتو شود که برادرش هم به عنوان کمدین محبوب در این گروه موفقیت تثبیت‌شده‌ای داشت و همچنین یکی دیگر از رفقایش که بعدا کمدینچارلي چاپلين.Charlie Chaplin.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com بسیار مشهوری شد با وی دراین گروه کار می‌کرد که نام وی استن لورل بود. تشکیلات فرد کارتو متشکل از چندین گروه نمایشی بود که به سراسر انگلستان و حتی به خارج کشور سفر می‌کرد و برنامه‌هایی بر صحنه می‌برد. در همین نمایش‌ها شخصیت کمدی چارلی چاپلین به تدریج شکل گرفت و گسترش یافت تا آن‌جا که ردپایی از آن در فیلم‌هایش نیز ادامه پیدا کرد . چارلی دو بار در سال‌های 1910 و 1912 به همراه یکی از این گروه‌ها به امریکا سفر کرد و در سفر دوم،‌ مک‌سنت- سرپرست کمدین‌های کیتون نقش یک عیاش مست را در نمایش شبی در یک موزیک هال به وی واگذار کرد ولیکن کمابیش فیلم نشانه‌هایی از بزرگ‌ترین دلقک سینما در آینده را با خود داشت. در دومین فیلمش مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی در ونیز، چاپلین تغییر لباس و ظاهر داد. در فیلم‌های اولیه‌ای که چاپلین برای سنت بازی کرده،‌ او نقش‌های جانبی‌ای درکنار ستارگان کمدی آن زمان مانند فورد استرلینگ، چستر کارکلین، فتی‌آربوکل، ومی بل نورماند به دست آورد. کارگردان این فیلم‌ها  هنری مرمن ، می بل نورماند، مک سنت و دیگران بودند. پس از آن که چاپلین در مدتی کمتر از سه ماه،‌11 فیلم کوتاه بازی کرد، با اصرار به طرف حرفه کارگردانی کشیده شد. در دوازدهمین فیلمش دستیار کارگردان آن می‌بل تورماند و سیزدهمین فیلمش، گیرافتاده زیر باران، را خودش نوشت و کارگردانی کرد. در این فیلم سیمای نخستین شخصیت ثابت چاپلین- ولگرد دوست‌داشتنی- شکل گرفت شخصیتی که بعضا گاهی متاثر به شخصیت ماکس لندر کمدین تثبیت‌شده‌ای فرانسوی سینمای کمدی جهان قبل از چاپلین بود. در این سال، چارلی 35 فیلم در کیستون بازی کرد که نویسنده و کارگردان یسیاری از آن‌ها نیز خودش بود. این فیلم‌ها برای او فرصتی فراهم کرد که وی تجربه‌هایی را که در روی صحنه‌های موزیک هال کسب کرده بود،‌ در سینما نیز بیازماید. در پایان سال او محبوب‌ترین کمدین سینما و با گرفتن دستمزدی معادل 1250 دلار در هفته از کمپانی اسای در سال 1915،‌به اضافه ده هزار دلار پاداش موفق‌ترین آن‌ها بود. در حالی‌که قرارداد او با مک‌سنت هفته‌ای 175 دلار بود. با فیلم‌های دوره‌ کمپانی اسانی بود که شخصیت خلاق سینمایی چاپلین شکوفا شد. در آوریل 1915 بسیاری از صاحب‌نظران فیلم خانه‌بدوش او را به عنوان شاهکا ر پذیرفتند و در پایان نخستین سال قراردادش با اسانی،‌دستمزدش به‌ رقم 5 هزار دلار افزایش یافت . در اواسط 1916 با قرارداد پرسودی به کمپانی میوچرال رفت تا در طول یک سال 12 فیلم با کنترل کامل و مطلق بسازد. حاصل این دوره آثار باارزشی چون میدان یخ‌‌بازی، خیابان آرام،‌ دارو، مهاجر،‌ ماجراجو بود. با این آثار چاپلین خودش را به عنوان بازیگر توانایی که قادر است به راحتی لبخند برلب بینندگان آورد و یا اشک به چشمان‌شان بنشاند، تثبیت کرد. در سال 1918 با قراردادی به مبلغ بیش از یک میلیون دلار برای ساخت هشت ‌فیلم دوحلقه‌ای به کمپانی فرست نشنال رفت و دو فیلم از مشهورترین آثارش یعنی دوش‌فنگ- پسربچه (1928) را به وجود آورد. او اینک شخصیتی شناخته‌شده و محبوب در سراسر جهان بود. سال 1919، چاپلین به اتفاق مری بیکفورد، داگلاس فربنکس و دیوید وارک گریفیث کمپانی آرتیستز را بنیان گذاشت. در سال 1923،‌ پس از بازگشت از سفری به اروپا. فیلم زن پاریسی را برای ادناپرووایانس هنرپیشه‌ی اول زن خود ساخت و تنها فیلم صامتی است که خودش در آن نقشی نداشت. فیلم بعدی او جویندگان طلا (1925)، که به‌گمان بسیاری شاهکارش تلقی شده شامل تعدادی از ماندگارترین لحظات کمدی اوست و شاهکار بعدی‌اش سیرک (1928) یک اسکار ویژه‌ی افتخاری برای نویسندگی، بازی،چارلي چاپلين.Charlie Chaplin.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com کارگردانی و موسیقی برایش به ارمغان آورد. حضور صدا در سینما برای که او همراه با مشکلاتی بود. او که شیوه‌ی بازیگریش بر حرکات بدن بودن یاری گرفتن از صدا متکی بود، تصمیم گرفت که با ساختن یک اثر صامت دیگر وجود این پدیده فنی را نادیده بگیرد که این فیلم شاهکار دیگری بود با نام روشنایی‌های شهر (1931). نوار صوتی این فیلم فقط متشکل از صداهای زمینه موسیقی بود که خودش آن را تصنیف کرده بود، تجربه‌ای که در آثار بعدی‌اش نیز تکرار شد فیلم چندان در گیشه موفق نبود ولی از لحاظ هنری به موفقیت چشمگیری دست پیدا کرد. پنج سال دیگر نوبت یک شاهکار مسلم دیگر بود. عصر جدید که با وجود صامت بودن بسیار موفق بود و بسیاری آن‌را بهترین اثر چاپلین می‌دانند بالاخره وی طلسم را شکست و اولین اثر ناطق خود را ساخت. دیکتاتور بزرگ (1940) یک هجویه سیاسی بود و چاپلین با بازی در نقش آرایشگر یهودی برای آخرین‌بار در نقش‌هایی با ویژگی‌های آشنای (ولگرد کوچک) ظاهر شد. آثاری کمابیش زودگذر از دوران کمدی او هنوز در اثر بعدیش مسیو وردو (1947) قابل تشخیص است. هسته مرکزی فیلم بعدیش لایم‌لایت (1952)، نه خنده که اندوه بود. زندگی خصوصی و خانوادگی چارلی چاپلین در سال‌های  بسیار با آشفتگی همراه بود. چهار ازدواج ناکام داشت و فقط آخرین همسرش اونااونیل (دختر یوجین‌اونیل نمایشنامه‌نویس معروف) تا پایان عمر چارلی در کنار او ماند. از سویی دیگر  هیچگاه چارلی تبعه‌ی آمریکا نشد و به خاطر طرفداریش برای گشوده شدن جبهه‌ی دوم علیه هیتلر درشوروی ، مخالفانش به او تهمت کمونیست زدند. این ماجراها که مصادف شده بود با نمایش عمومی موسیووردو، به تحریم فیلم توسط گروه‌های فشار انجامید. و در همین زمان و باحضور و فعالیت سناتور مک‌کارتی، کمیته‌ی بررسی فعالیت‌های ضدآمریکایی ، چاپلین را برای شهادت علیه فعالیت‌های کمونیستی احضار کرد و او اظهار کرد که هیچگاه کمونیست نبوده است. در 1952 هنگامی‌که به اتفاق همسرش برای افتتاح نمایش فیلم لایم‌لایت در راه سفر به لندن بود مطلع شد که در صورتی اجازه‌ی بازگشت به آمریکا را خواهد داشت که به انجام یک بازجویی در باب مبانی اعتقادیش گردن نهد. چاپلین هیچگاه به آمریکا بازنگشت، در سوئیس اقامت کرد و زندگی آرامی درکنار همسر و فرزندش را پی گرفت. فیلم بعدیش سلطانی در نیویورک (1957) که در لندن ساخته شد، هرچند که نشانه‌های نادری از نبوغ چاپلین را متجلی کرد، اما اشاره‌های کنایه‌آمیزی به شیوه زندگی آمریکایی دارد. پس از یک دوره‌ی طولانی عدم فعالیت، چاپلین در سال 1966 با سرمایه آمریکائی‌ها آخرین فیلم خود با نام کنتسی از هنگ کنگ را در لندن ساخت که خود وی هم در یک سکانس کوتاه در فیلم شرکت کرد. فیلم با آن‌که ستاره‌های آن ‌زمان سینما- مارلون براندوو سوفیالورن- را در نقش‌های اصلی داشت، اما با موفقیت تجاری روبرو نشد و منتقدان نیز آن‌را فیلمی از مدافتاده و بدون خلاقیت ارزیابی کردند. در سال 1972، مدت کوتاهی پس از آن‌که چاپلین یک بار دیگر بر این تصمیمش پای فشرد که هرگز قدم به آمریکا نخواهدگذارد، برای دریافت دومین جایزه‌ی اسکار افتخاریش به آمریکا بازگشت. این جایزه به خاطر تاثیر بی‌انداره او بر هنر سینما در قرن حاضر به او اهدا شد. و سرانجام در سال 1977 یکی از بزرگترین هنرمندان قرن بیستم نقاب بر روی خاک کشید و چاپلین درگذشت. (در اوایل سال 1975 وی از ملکه‌ی انگلستان لقب سر را را دریافت کرد) چند ماه پس ازمرگ، جسدش به طور مرموزی از آرامگاهش خارج و گم شد ،‌اما مدتی بعد مجددا پیدا و به آرامگاهش برگردانده شد. درباره‌ی زندگی‌اش، خود چاپلین درسال 1964 کتابی تالیف کرد به نام سرگذشت من. وی علاوه بر بازیگری و کارگردانی، سازنده موسیقی و شعرها و آوازهای فیلم‌هایش نیز بود. به هر حال وی پس از مرگش هنوز زنده و باقی است و تاثیرش در سینما غیر قایل انکار است.

روشنایی‌های شهر City Light

1931 آمریکا- 80 دقیقه- سیاه و سفید- صامت (با موسیقی، تاثیرهای صوتی)

کارگردان:سر چارلز اسپنسر چاپلین (چارلی چاپلین).

فیلم‌نامه: چارلز چاپلین .

موسیقی: چارلز چاپلین.

فیلم‌بردار: رولی تاتوری، مارک‌مارلوت، گوردن پولاک.

تدوین: چارلز چاپلین

بازیگران: چالز چاپلین، ویرجینیا چریل، هری مایرز.

درباره‌ی روشنایی‌های شهر:

زمانی‌که چاپلین، فیلم روشنایی‌های شهر را می‌ساخت ورود صدا صنعت سینما را دگرگون ساخت. او پس از بررسی احتمالات برآن شد که فیلم‌برداری روشنایی‌های شهر را به همان شیوه‌ی قدیم ادامه دهد، یعنی فیلمی صامت همراه با صدای هم‌زمان جلوه‌های صوتی وموسیقی. این تصمیم چه بسا درخشان‌ترین تصمیم چاپلین به این معنا بود که او سبک و شیوه‌اش را در زمانی ادامه می‌داد که بسیاری از استادان سینمای صامت در مقابل ورود سینما قافیه را باخته بودند. وقتی روشنایی‌های شهر سرانجام با مدتی تاخیر در سال 1931 بر پرده آمد صدای هم‌زمان آن چنان رواج یافته بود که تماشاگران به چیزی کمتر از آن رضایت نمی‌دادند. فصل آغازین روشنایی های شهر نوعی دهن‌کجی به انتظارات تماشاگران بود. در حقیقت چاپلین برعلیه قربانی کردن انسان‌ها و ارزش‌‌های زنده به خاطر بزرگداشت شکل‌ها و پدیده‌های مرده به مبارزه برخاسته بود.

فیلموگرافی چاپلین: (در همه‌ی فیلم‌ها به جز آن‌هایی که مشخص شده‌اند نویسنده، کارگردان و بازیگر).

1914؛پیش‌خدمت، یک روز پرکار، دوستش راه‌زن، سرایدار جدید، محل ملاقاتش، ...

1915؛ عشق پنجره شده تیلی (کار: مک‌سنت)،‌ قهرمان، خانه‌به‌دوش، بانک، ...

1916؛ آتش‌نشان، ولگرد، یک بعد نیمه‌شب، ...

1917؛ خیابان اوباش، مهاجر، ماجراجو.

1918؛ زندگی سگی، دوش‌فنگ.

1919؛ خوشی یک روز، طرف آفتابی.

1921؛ روز پرداخت،‌ طبقه‌ی بیکار، پسربچه.

1922؛ زائر، زنی از پاریس (بدون حضور خودش)

1925؛ جویندگان طلا.

1928؛ سیرک.

1931؛ روشنایی‌های شهر.

1936؛ عصر جدید.

1940؛ دیکتاتور بزرگ.

1947؛ موسیووردو.

1952؛ لایم‌لایت (با باستر کیتون).

1957؛ سلطانی در نیویورک.

1967؛ کنتسی از هنک‌کنگ (با مارلون براندو و سوفیالورن).

چند نكته خواندني از زندگي چارلی چاپلين:


* زندگي شخصي چاپلين چندان به سامان نبود. او چهاربار ازدواج كرد و ازدواج آخرش در 57 سالگي با دختر 16 ساله يوجين اونيل، نمايشنامه‌نويس معروف بود.
* چاپلين خود طراحي خانه‌اش در بورلي هيلز را به‌عهده گرفته بود و هميشه از مهمانانش در تالار بزرگ خانه پذيرايي مي‌كرد. سالها بعد، وقتي خانه شروع به فرو ريختن كرد، بيشتر مورد استقبال بازديدكنندگان قرار گرفت!
* وقتي در سال 1912 به همراه برادرش سيدني، از انگلستان به آمريكا مهاجرت مي‌كرد، دوست و هنرپيشه بدلش در تآتر، آرتوراستنلي جفرسون نيز در كشتي همراه آنها بود.
او و جفرسون (يا بهتر بگوييم، استن لورل) اتاقي اجاره كرده بودند كه پخت و پز در آن ممنوع بود. بنابراين وقتي لورل داشت چيزي سرخ مي‌كرد، چاپلين ويلن مي‌زد تا جلز و ولز غذا صداي صاحب پانسيون را درنياورد!
* بيشتر مردم فكر مي‌كردند چشمان چاپلين قهوه‌اي است، چون او را فقط در فيلمهاي سياه و سفيد و با گريم چشم تيره ديده بودند. اما چشمان چاپلين آبي بود. او جايي در زندگينامه‌اش گفته كه وقتي مردم براي اولين‌بار او را مي‌ديدند، از ديدن چشمان آبي‌اش تعجب مي‌كردند.
* اثر دست، جاي پا و امضاي او روي سنگ يادبودي درآمفی تآتر چيني مانز در هاليوود ثبت شده بود، اما پس از آنكه به خاطر عقايد سياسي‌اش از محبوبيت او كاسته شد، آن قسمت از بناي يادبود را برداشتند و اكنون بيم آن مي‌رود كه گم شده باشد!
* جرالدين چاپلين در مراسم بزرگداشت جري لوئيس و اهداي جايزه دوربين طلايي 2005 به او گفت: آخرين باري كه پدرم را زنده ديدم، در حال تماشاي فيلمي از جري لوئيس از تلويزيون بود و داد مي‌زد: اين مردك خيلي بامزه است!
* رابطه چاپلين و باستركيتن، رابطه جالبي بود. آنها رقيب هم محسوب مي‌شدند اما هميشه از اظهارنظر رسمي درباره هم خودداري مي‌كردند. چاپلين در 1952 كيتن را براي ايفاي نقشي در فيلم لايم لايت استخدام كرد. اين تنها حضور اين دو كمدين بزرگ در يك فيلم بود. مي‌گويند شخصيت كيتن در اين فيلم جذاب‌تر از چاپلين درآمده و به همين خاطر چاپلين از روي حسادت بسياري از صحنه‌هاي متعلق به بازي او را از فيلم درآورده است!
* يك سال بعد از مرگ، جسدش را از قبرستان دزديدند. البته دوماه بعد پليس آن را پيدا كرد.

چند جمله كه يا از چاپلين نقل شده يا در فيلمها از زبان شخصيتهايش گفته شده است:
1- به نظر من اين يكي از تناقضهاي زندگي است كه آدم هميشه كار اشتباه را در درست‌ترين زمان ممكن انجام مي‌دهد.
2- زندگي در كلوزآپ (نماي نزديك) تراژدي است و در لانگ‌شات (نماي دور)، كمدي.
3- شكست‌خوردن كه ناراحتي ندارد. آدم بايد شجاع باشد تا بتواند از خودش يك احمق بسازد!
4- يك پارك، يك مأمور پليس و يك دختر زيبا. اينها تمام چيزهايي هستند كه براي ساختن يك كمدي نياز دارم.
5- لحظه‌اي كه بليت سينما مي‌خريد، وارد دنياي ديگري شده‌ايد

منابع : شبکه آموزش مجازی سینما    -  وبلاگ : دانستنیها و اطلاعات عمومی

براي مشاهده تصاوير،دانلود موسيقي متن فيلم،دانلود فيلمهاي ساخته چارلي چاپلين به ادامه مطلب برويد :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط آرمان
در راستای ایجاد بستری نو در وبلاگ پس از "رابرت دنيرو،روح سركش سينما"و " آنجلینا جولی؛رازهای ناگفته زندگی" اين بار سرغ يكي از ده چهره برتر تاريخ سينما رفتم:اينگريد برگمن،دختري كه خودش بود.

اينگريد برگمن Ingrid Bergman  (معصوميت از دست رفته هاليوود)

اينگريد برگمن ، يكي از جاودانه ترين چهره هاي هميشه تاريخ سينماست.بازيگري كه بيشترين تحسين ها و در مقاطعي تندترين انتقادات متوجه اش بود و هنوز با گذشت بيش از 20 سال از مرگش ، نام او در فهرست هاي محبوب ترين بازيگران تاريخ سينما ، همواره در بالاترين جايگاه است.نوشتن از بازيگري كه هم مورد تحسين منتقدان بود و هم توده تماشاگران تحسينش مي كردند كار دشواري است.بازيگري كه پيوند هنري اش با روبرتو روسوليني در اوج دوران نئورئاليسم به پرسوناژ هنري اوجنبه اي پيشرو مي بخشد و اثاري چون "کازابلانکا"او را به چهره اي محبوب و ابدي در نزد تماشاگران عادي سينما بدل مي سازد.

 

اينگريد برگمن،در 29 آگوست 1915 در استكهلم سوئد متولد شد و جالب انكه 67 سال بعد درست در روز تولدش درگذشت.برگمن كه از چهره هاي فراموش نشدني دوران طلائي هاليوود در دهه 1940 محسوب مي شود،بعد از پايان دوران رسمي مدرسه،اين دختربچه خجالتي و كمرو تصميم گرفت بازيگر شود.تصميمي كه مسير زندگي اش را به قول خودش كاملا تغيير داد و باعث شد بدنامي و محبوبيت را توامان تجربه كند.اينگريد برگمنIngrid Bergman.در آرمان پاتر http://armanpotter.blogfa.com

برگمن كودكي تلخ و غمباري را تجربه كرده بود و شايد آنگونه كه بزرگي گفته است : "تنها كساني كه كودكي سختي داشته اند به دنياي هنر و سينما علاقه مند مي شوند".مادرش در حالي درگذشت كه اينگريد 2 ساله بود و پدرش هم هنگامي كه او 12 ساله بود براي هميشه با وداع كرد.اينگريد دوران كودكي را نزد يكي از عموهايش سپري كرد كه به او آزادي عمل كافي مي داد تا بتواند به آرزوهاي دور و درازش يعني بازيگر شدن جامه عمل بپوشاند.در سن هيجده سالگي و بعد از اتام دبيرستان ، تصميم برگمن براي بازيگر شدن جدي تر شد.البته او در سال 1933 و هنگامي كه هفده سال بيشتر نداشت در يك نقش بدون عنوان و بسيار كوتاه در فيلم Lands Kampظاهر شد.نقش او در اين فيلم دختري بود كه در يك صف ايستاده بود.اين نقش شايد شروع چندان درخشاني براي دختري كه بعدها مبدل به بزرگترين بازيگر سوئدي تاريخ گرديد،محسوب نشود اما به هر شكل زمينه را براي فعاليت بيشتر او فراهم آورد. سال بعد 1934 اينگريد در تئاتر سلطنتي سوئد ثبت نام كرد اما خيلي زود دريافت كه صحنه تئاتر جاي او نيست و نمي تواند روياهاي او را محقق كند.

فيلم بعدي كه از او به نمايش آمد يك فيلم سوئدي ديگر بود Munkbro Greven(1935) نام داشت و براي اولين بار اينگريد نقشي ديالوگ دار را ايفا مي كرد.جالب تر اينكه كاراكتري كه او در اين فيلم ايفا مي كرد السا ادلوند نام داشت كه به لحاظ اسم شباهت فراواني به السا لوند(Lisa Lund) شخصيت معروف فيلم كازابلانكا ، نقشي كه برگمن به خاطرآن جاودانه شد،داشت.

دست تقدير مي خواست كه اينگريد جوان را به هاليوود يعني بزرگترين مركز فيلم سازي جهان كه آن سالها دوران اوج خود را تجربه مي كرد،بكشاند.ماجراي ورود به هاليوود داستاني شنيدني دارد.يك زوج سوئدي ساكن در نيويورك يكي از فيلم هاي او را كه در سوئد بازي كرده بود به پسر جوانشان كه مسئول آسانسور بود،اهدا كردند و از قضا اين پسر در آپارتماني كار مي كرد كه ديويد سلزنيك غول سينمايي آن روزها كه نفوذ فراواني در هاليود داشت زندگي مي كرد.به اين شكل بود كه سلزنيك يكي از كارهاي برگمن را ديد و نماينده اي از كمپاني مترو گلدن را به سوئد فرستاد تا هم قرارداد ساخت نسخه هاليوودي فيلم "اينترمزو" را امضا كند و هم اينگريد برگمن را به هاليوود بياورد.

برگمن در بازسازي فيلم اينترمزو در كنار لزلي هاوارد درخشيد و خيلي سريع براي خود در هاليوود در هاليود جايگاه قابل اعتنايي كسب كرد.اين فيلم در سال 1939 نمايش داده شد و به فروشي خيره كننده دست يافت.دهه 40،دهه برگمن بود.توده هاي مردم به سرعت به او وابسته9 شدند و عميقا تحسينش كردند.داستان هاي زيادي درباره ميزان علاقه توده مردم به اينگريد برگمن نقل مي شود كه البته بعضي از آنها بيشتر به افسانه شباهت دارد،اما واقعيت اين است كه هيچ بازيگر زني نتوانست در دهه 40 محبوبيت برگمن را تحت تاثير قرار دهد.برگمن در سوئد قرارداد بازيگري داشت به همين خاطر بعد از بازي در فيلم سلزنيك مجددا به زادگاهش بازگشت و دو فيلم ديگر بازي كرد.او سپس به امريكا رفت و در سه فيلم حضور يافت كه همه با موفقيت روبرو شد.

اولين فيلم از اين مجموعه ، فيلم ابدي و فراموش نشدي "كازابلانكا"است.كه در آن اينگريد برگمن در كنار همفري بوگارت فوق ستاره آن زمان ظاهر شد و خود به ستاره اي تمام عيار مبدل گشت.بوگارت كه سال قبل در نقش سام اسپيد در فيلم شاهين مالت درخشيده بود در نقش ريك بلين صاحب يك كافه معروف در شهر كازابلانكاي مراكش مجددا حضوري خيره كننده داشت.اما مگر مي شود كازابلانكا را بدون حضور اينگريد برگمن تصور كرد.اين فيلم مايكل كورتيس در ابتدا قرار بود با حضور رونالد ريگان و آن شريدان در نقش هاي اصلي ساخته شود و اكنون سينما از اين كه زوج بوگارت و برگمن جايگزين ريگان و شريدان شدند،احساس شعف مي كند.

اينگريد برگمنIngrid Bergman.در آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com

بعد از نمايش فيلم در سال 1943 برگمن به محبوبيتي عجيب دست يافت و مردم و منتقدان بازي او را به گرمي ستودند.او اگرچه در اين فيلم در قله بازيگري خود نيست اما معصوميتي كه در چهره و نگاهش موج مي زند تا ابد نقش اليسا لوند را در خاطره سينما دوستان ابدي مي كند.البته در همان ايام ساخته شدن فيلم شايعات فراواني درباره بوگارت و برگمن منتشر شد.از جمله مايو متو همسر همفري بوگارت بسيار نگارن زندگي مشترك خود بود.او هر روز بر سر صحنه فيلمبرداري مي آمد و چشم از شوهرش بر نمي داشت.همين موضوع هم از يك طرف باعث برهم ريختگي بوگارت مي شد و هم بهانه دست شايعه سازان ميداد.به هر شكل "كازابلانكا" مبدل به يكي از شاخص ترين فيلم هاي رومانيك هاليوود گرديد.جالب اينكه برگمن بخاطر بازي در اين فيلم اسكار نگرفت.برگمن در ادامه با هوشياري يك بازيگر بزرگ حرفه اي عمل كرد.فيلم بعديش "زنگ ها به خاطرچه كسي به صدا درمي آيد؟"كه براساس شاهكاري از ارنست همينگوي ساخته شد،موفقيت او را تداوم بخشيد.برگمن كه خود از طرفداران شديد همينگوي بود به اين نويسنده بزرگ علاقه اي عجيب داشت و او را "پدر" صدا مي زدو ارنست همينگوي خوش مشرب دوست داشتني هم برگمن را "دختر"خود مي دانست.روزي همينگوي كه در جريان ساخت فيلم "زنگ ها...؟"دخالت داشت به برگمن گفت:"براي بازي در اين نقش بايد موهايت را كوتاه كني"اينگريد هم با صداي بلند و هيجان زده گفت:"البته اين كار را خواهم كرد.براي اين نقش حاضرم سرم را هم قطع كنند."او براي بازي در اين نقش نامزد دريافت اسكار شد.

فيلم ديگرش كه در سال 1944 ساخته شد"چراغ گاز"Gas Light نامن داشت و بالاخره با اين فيلم و به خاطر بازي در نقش پائولا آلكوئيست،زني كه شوهرش مي كوشد او را ديوانه كند مجسمه اسكار را به خانه برد.

همان طور كه گفتيم؛دهه 40 بي شك دهه اوج هاليوود با حضور برگمن بود.تقريبا تمام نقشهاي خوب و پخته را به او پيشنهاد مي كردند و او هم بهترين ها را برمي گزيد.در سال 1945 در دو فيلم بازي كرد كه بسيار با استقبال روبرو شدند.طلسمSpell Bound و زنگهاي سنت مري،كماكان به موفقيت برگمن تداوم بخشيد و برگمن به خاطر بازي در نقش خواهر بنديكت براي سومين بار نامزد اسكار شد.به نظر مي رسيد بازي او آنقدر قوي است كه بايد هرسال او را نامزد اسكار كرد و اين جايزه را به او داد.بد نيست بدانيد اينگريد برگمن پرافتخارترين بازيگر زن هاليوود در مراسم اسكار البته بعد از كاترين هپورن است.

اينگريد سال1947 در هيچ فيلمي ظاهر نشد و همه علاقه مندانش را در انتظار گذاشتو سپس با فيلم"ژاندارك"براي چهارمين بار نامزد اسكار شد.در سال1949 برگمن كه مي خواست جنبه هنري بازيگري خود را تقويت كند به ايتاليا رفت تا با روبرتو روسليني چهره شاخص نئورئاليسم(جنبش سينمائي مبتني بر رئاليسم در ادبيات)همكاري كند.فيلم استرومبوليStromboli1949 اولين تجربه مشترك روسليني و برگمن با واكنشهاي متفاوتي روبرو شد.بازي برگمن در نقش كارين،دختري اهل ليتواني كه به يك اردوگاه پناهندگي جنگي در ايتاليا پناه مي برد و با ماهيگيري اهل همان جزيره آشنا و با وي ازدواج مي كند،از جانب برخي منتقدان ستوده و از جانب گروهي ديگر انكار شد.برخي از منتقدان مجلات امريكايي كه تحت تاثير استوديوهاي هاليوودي بودند و نمي خواستند موفقيت برگمن را در خارج ازهاليوود شاهد باشند به تخريب او اقدام كردند.اما برگمن ثابت كرده بود كه بازيگري ضد سيستمي است و نمي خواهد ملعبه دست فيلم سازان هاليوودي باشد.شايد به مانند كارين كه در جزيره دور افتاده و خشن استرومبولي مجبور مي شود از كوه آتشفشان معروف آن بالا برود،برگمن هم سفري سخت و دشوار را براي گذر از قراردادهاي مرسوم هاليوود آغاز كرده بود.

داستانهاي فراواني درباره او و روسليني در مطبوعات به چاپ رسيد و شايعات فراواني در مورد انها به گوش مي رسيد.شايد همين فضا باعث شد كه برگمن از همسرش دكتر پيتر لينداستورم جدا شود و به ايتاليا برود و با روسليني ازدواج كند.او از ازدواج اولش صاحب دختري به نام پيا(Pia)بود.پيا بعدها همچون مادرش پا به عرصه بازيگري نهاد و با نام پيا لينداستورم در تلويزيون و سينما حضور يافت.در سال 1952 برگمن از روسليني صاحب دوقلوهايي به نام ايزوتا و ايزابل گرديد.او البته قبل از تولد دوقلوها از روسليني صاحب پسري هم شده بود.اما بعد از تولد دوقلوها بود كه برگمن را به عنوان زني خانه دار و مادري تمام عيار به حساب اوردند.همان طور كه گفتيم ماجراي جدايي برگمن از شوهر اولش و شايعاتي كه در اينباره ساختند،موجب شد محبوبيت او به شدت كاهش پيدا كند و خيلي ها از او متنفر شوند.او حتي به مدت 7 سال از هاليوود تبعيد شد و انواع و اقسام بي مهري ها را درحقش روا داشتند.منتقدي در ان سالها نوشت:"چه طور اين حرفها را درباره او مي نويسند،هركس كه يكبار اينگريد را ديده باشد مي داند كه او چنين انساني نيست.آنها داستانهايي را مي نويسند كه دوست دارند نوشته شود.در هاليود يك شبه همه چيز تغيير مي كند و انها كه تا ديروز با تو بوده اند بر عليه تو خواهند بود."اينگريد برگمنIngrid Bergman در آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com

برگمن كاكان به بازي در فيلمهاي ايتاليايي ادامه مي داد.اما فيلمهايش در آمريكا تحريم مي شدند و گروههاي بسياري به او حمله مي كردند و شخصيتش را تخريب مي نمودند.او همانطور كه خودش گفته است يك شبه از يك قديسه ستودني به عفريتي تنفر برانگيز مبدل گشت و اين همه تاوان تصميم هايي بود كه مي گرفت.استوديوهاي هاليوودي كه گمان مي كردند بايد با برگمن مبارزه كنند و او را به فلاكت بكشانند تا ديگر بازيگران حساب كار خود را بكنند در كم لطفي به او هرچه توانستند انجام دادند.شايد هيچ بازيگري در طول تاريخ سينما تا اين حد مورد هجمه استوديوها و منتقدان اجير شده انها قرار نگرفته باشد.برگمن كه دريافته بود با بازي در فيلمهاي روسليني ديگر نخواهد توانست موفقيتهاي پيشين را تكرار كند در سال 1956 به هاليوود بازگشت و در نقش اصلي فيلم"آناستازيا"ظاهر گشت.اين فيلم كه در انگلستان فيلم برداري شده بود دومين جايزه اسكار را نصيب اينگريد كرد.روسليني درآن سالها هيچ توجهي به خانواده اش نمي كرد و بر اساس كتاب "زندگي من"My Story بيوگرافي شخصي برگمن كه در سال 1979 اندكي قبل از مرگش به چاپ رسيد او تمام تلاشش را براي حفظ زندگي مستركش انجام داد ولي به هر شكل اين دو در سال 1957 از هم جدا شدند.

اينگريد در دهه  60 و 70 همچنان به بازي در اروپا و امريكا ادامه دادو فيلمهايي چون "24 ساعت از زندگي يك زن"1961 و "قتل در قطار سري السير شرق"1974 از شاخص ترين اثار او در اين دو دهه هستند.كه فيلم دوم،آخرين اسكار را نصيب وي كرد.برگمن بعد از جدايي از روسليني خسته و سرخورده بود و اگرچه بعد از طلاق از پدر نئورناليسم ايتاليايي،با مردي بنام لارس اشميت كه از فعالان عرصه تئاتر و از خانواده سوئدي مرفهي بود ازدواج كرد اما ديگر هيچگاه به سالهاي پربار دهه 40 و حتي 50 بازنگشت.

اينگريد ا بازي در فيلم"سونات پاييزي" ساخته اينگمار برگمن كارگردان هموطن خودش در سال1978 براي آخرين بار نامزد دريافت اسكار شد."سونات پاييزي"فيلمي سرد و بسيار تاثير گذار از دو سوئدي فراموش نشدني سينما يعني اينگمار برگمن و اينگريد برگمن است و كه وداع غم انگيز اينگريد از پرده نقره اي هم محسوب مي شود.اينگريد بعد از "سونات پائيزي"در چند مجموعه تلويزيوني ظاهر شد كه بعضي از انان با استقبال فراوان نيز روبرو شد و جوايزي را نصيبش ساختند.در اواخر دهه 70 اولين نشانه هاي سرطان در وجود اينگريد مشاهده گرديد و او تحت درمانهاي سخت و دردناك قرار گرفت.آخرين حضور برگمن در سريالي بنام"زني بنام گلدا"1982 بود كه همزمان با مرگش به نمايش درآمد.

برگمن سرانجام در 29 آگوست 1982 يعني در سالروز تولدش و در سن 67 سالگي از بيماري سرطان درگذشت.در ان روز چند نفر از دوستانش جشن تولد كوچكي برايش گرفتند و اينگريد كه بسيار بيمار بود و نشانه هاي مرگ در چهره اش هويدا بود،براي اخرين بار لبخند به لب آورد.چند ساعت بعد از اتمام جشن تولد 67 سالگي،اينگريد تسليم مرگ شد و تاريخ سينما يكي از ده چهره برجسته عالم بازيگري را از دست داد.تشييع جنازه اش در ميان اندوه فراوان علاقه مندان سينما انجام شد.پيكرش را سوزاندند و خاكسترش را در درياي نزديك شهر زادگاهش در سوئد پراكندند،اما داستان اينگريد بي شك هيچگاه پايان نخواهد يافت.همفري بوگارت در آخرين جمله اش خطاب به برگمن در فيلم "كازابلانكا"مي گويد:"گريه نكن،يك نفر داره نگاهت مي كنه بچه"و در طول تاريخ سينما علاقه مندان بيشماري بازي او را تماشا كرده و خواهند كرد.آنطور كه رابين وود منتقد معروف سينما در مقاله اي درباره برگمن نوشته است:"نمي شود در يك جمله،يك مقاله،يك كتاب،و حتي يك دايره المعارف اينگريد برگمن را تعريف كرد.او روح جاودانه هاليوود و تجسم تمام نيكي هاي آن است."

كوتاه درباره اينگريد برگمن:

- اينگريد حدود 178 سانتي متر و بازيگري بلند قامت بود و بسياري از بازيگران مرد روبرو او از او كوتاه قدتر بودند.به عنوان مثال هنگام بازي در كازابلانكا بوگارت مجبور بود كفشهاي پاشنه بلند به پا كند و از طرف ديگر برگمن بايد كفشهايش را در اورد تا اين زوج هنري با هم همقد شوند.

- او مادر زن سابق مارتين اسكورسيزي بود.

- به نوعي از گل رز علاقه مند بود كه بعد از مرگش اين گل رز را بياد او نامگذاري كردند و اكنون گل رز اينگريد برگمن با اين نام در سراسر جهان شناخته مي شود.

- به زبان هاي انگليسي،سوئدي،فرانسه،آلماني و ايتاليايي مسلط بود.

- از جانب انستيتو فيلم آمريكا به عنوان چهارمين بازيگر اسطوره اي زن در كل تاريخ سينما معرفي گرديد.

-سوئدي ها بسياغر به او افتخار مي كنند.در سوئد ميداني بنام "ميدان اينگريد برگمن"وجود دارد كه در ان مجسمه او راقرار داده اند.مجسمه اينگردي از فراز آبي كه در اطراف ان قرار دارد به خانه دوران كودكي خويش مي نگرد.خاكستر او را در درياي نزديك اين محل پراكندند.

- هاوارد هاگس از چهره هاي صنعتي و ثروتمند آن روزها(همان هاوارد فيلم هوانورد)،يكبار بليط تمام پروازهاي نيويورك به لس آنجلس را پيش خريد كرد تا برگمن را مجبور كند به او افتخار بدهد با هواپيماي شخصي او سفر كند !

- ماجراي عاطفي ايجاد شده بين او و يك عكاس بنام رابرت كاپا دست مايه هيچكاك براي ساخت فيلم"پنجره عقبي"شد.او از دوستان بسيار نزديك هيچكاك بود.

نوعي ماشين فراري با مدل 35 MMI بطور ويژه براي او طراحي شد.

- در آخرين ملاقاتش با آلفرد هيچكاك،پدر سينماي دلهره كه مي دانست به زودي خواهد مرد به گريه افتاد و از مرگ قريب الوقوع خويش هراس داشت.اينگريد كه خودش هم به بيماري سرطان مبتلا بود به هيچكاك دلداري داد و گفت:"البته كه تو روزي خواهي مرد،هيچ! همه ما خواهيم مرد."آنطور كه برگمن گفته است اين حرف باعث آرامش هيچكاك شد.اين وداع هيچكاك و برگمن بود.هيچكاك در سال 1980 در گذشت درحالي كه اينگريد دوسال بعد تسليم سرطان شد.

- او هشت بار نامزد دريافت اسكار بهترين بازگر زن شد كه 3 بار ان را به خانه برد و 5 بار هم اين جايزه به او نرسيد.

برگمن به روايت برگمن:

  •       من از قديسي تا بدنامي و مجددا تا قديس گذر كرده ام.همه اينها فقط در يك زندگي.
  •       هيچگاه به دنبال موفقيت نبوده ام تا به پول شهرت دست يابم.استعداد و علاقه است كه در موفقيت دخيل است.
  •       از انچه انجام داده ام پشيمان نيستم.از انچه انجام نداده ام پشيمانم.
  •       خوشبختي سلامت جسم و حافظه بد است.
  •      خودتان باشيد ، دنيا اصيل ها را دوست دارد.
  •         بازيگري بهترين دارو در تمام دنياست.ما بازيگران انسانهاي خوشبختي هستيم.
  •         من فيلمهاي زيادي بازي كرده ام.اما همه وقتي مي خواهند صحبت كنند از فيلم من و بوگارت (كازابلانكا)سخن مي گويند.
  • من در تنهايي بزرگ شدم.از خودم مراقبت كردم،زندگي ام را خودم تامين كردم و تا رسيدن به 18 سالگي مستقل شدم.

منبع : آرمان پاتر

براي مشاهده تصاويري زيبا از اين اسطوره بازيگري به ادامه مطلب برويد:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط آرمان
سلام.در راستای ایجاد بستری نو در وبلاگ از این به بعد سعی خواهم کرد که بیوگرافی بازیگران مشهور و توانمند جهان را در وبلاگ قرار دهم برای اینکار ابتدا به سراغ بازیگر توانای هالیوود "رابرت دنیرو"رفتم.اگر چه در وبلاگ قبلی آرمان پاتر یک بیوگرافی با عنوان آنجلینا جولی؛رازهای ناگفته زندگی بود(شاید این بیوگرافی را دوباره در این وبلاگ قرار دادم.نظر شما چیه؟) از شما دوستان عزیز تقاضا دارم که نام بازیگر مورد نظر خود را در قسمت نظرات درج نمائید تا بیوگرافی او را در وبلاگ قرار دهم.

-----------------

دنیرو در یک نگاه:

نام اصلي: رابرت دنيرو

سال تولد: 17 آگوست 1943

محل تولد: نيويورك

تحصيلات: دانش آموخته رودس  اسكول نيويورك  و هاي اسكول آف ميوزيك  اند آرت.

نامزد  اسكار: راننده تاكسي (مارتين اسكورسيزي، 1976)، شكارچي گوزن (مايكل چيمينو، 1978)، تنگه وحشت (مارتين اسكورسيزي، 1992)

برنده اسكار: پدرخوانده2 (فرانسينس فورد كاپولا، 1974)، گاو خشمگين (مارتين اسكورسيزي، 1981)

يادداشت:

بازيگري را زير نظر استلا آدلر و لي استراسبرگ آموخت. در فيلم خيابان هاي پايين شهر (مارتين اسكورسيزي، 1973) تبه كار ساده لوح پيش پا افتاده اي را به طرز درخشاني به تصوير در آورد. نقش آفريني اش در اين فيلم سرآغاز رابطه اي طولاني بود بين دنيرو و اسكورسيزي و هر يك  تصويرگري ديگري را از زندگي ايتاليايي - آمريكايي به منتهي درجه كمال رساند.

«رابرت دنيرو»ي 6۴ ساله، پس از بازي در بيش از هفتاد فيلم و با پيشينه چهل سال در عرصه بازيگري، شمايل بي‌همتاي يک بازيگر مولف و صاحب سبک است. «مارلون براندو»ي فقيد که روزگاري نماد کاملي از غايت بازيگري بود و همه -حتي جيمز‌دين- او را الگوي خود قرار مي‌دادند سالها بود که کم‌کار و چاق شده و بيشتر فيلمهايش را بدون وسواس انتخاب مي‌کرد. اين اواخر براندو به جاي تلاش براي ارائه نمونه‌اي از بازيهاي درخشانش فقط به خاطر شهرت و اعتبارش پول مي‌گرفت و به همين سبب نقشش را به ساده‌ترين نحو ممکن بازي مي‌کرد. از اين‌رو دنيرو -که از همان سالهاي نخست بازيگري جانشين شايسته «براندو» به شمار مي‌آمد- جايگاه کنوني‌اش را نيز از براندو به ارث برده و به باور و انتخاب بسياري از منتقدان و تماشاگران همواره در صدر فهرست بازيگران توانمند معاصر سينماي جهان قرار مي‌گيرد. براستي چه چيزي «رابرت دنيرو» را چنين بي‌مانند ساخته است؟ تعداد اسکارهايش؟ نه. زيرا او تنها دوبار مجسمه طلايي اسکار را در دستانش گرفته و چندين بار هم نامزد دريافت اين جايزه بوده است که برخي بازيگران از اين لحاظ بالاتر از وي قرار دارند. هواخواهان بسيارش؟ باز هم پاسخ منفي است، چرا که دنيرو برخلاف موفقيت‌هاي بسيارش در زمينه بازيگري هيچگاه بازيگر موفق تجاري نبوده و تهيه‌کنندگان چندان برايش سر و دست نشکسته‌اند که دستمزد بالايي براي حضور در فيلمهايشان به او بدهند. تنها چند سال است که «دنيرو» مسير بازيگري‌اش را تغيير داده و با روي آوردن به فيلمهاي اکشن و کمدي گيشه را هم فتح مي‌کند. او در سال 1999 براي بازي در فيلم «اين را تحليل کن» هشت ميليون دلار دستمزد گرفت.

رابرت دنيرو Robert Deniro.در http://www.armanpotter.blogfa.com

کارهاي عجيب و غريبش براي ايفاي نقش همچون 30 کيلو اضافه وزن براي بازي در فيلم «گاو خشمگين»؟ باز هم بايد گفت خير. «دنيرو» چند سالي از اين نظر رکورددار بود چون «وينسنت دانافريا» با اضافه کردن 35 کيلو براي بازي در فيلم «غلاف تمام‌فلزي» سبب شد کار «دنيرو» چندان هم غريب به نظر نيايد. در حقيقت «رابرت دنيرو» سه ويژگي دارد که او را ميان بزرگان بازيگري کم‌نظير مي‌کند. نخست اينکه سبک بازي و فرورفتن او در نقش ها به گونه‌اي است که کمترين اثري از شخصيت خودش باقي نمي‌گذارد، بدين‌معنا که او چنان شخصيت‌هاي جديد و متفاوتي خلق مي‌کند که در رفتار، حرکات، نگاه و سخن گفتن هيچ شباهتي با «رابرت دنيرو»ي واقعي ندارند.
از اين‌رو شخصيت‌هاي مختلف وي در فيلمها تفاوت چشمگيري باهم داشته و اثري از تکرار در آنها ديده نمي‌شود. برخلاف وي «آل‌پاچينو»، «جک نيکلسون»، «جين هاکمن» و برخي ديگر عليرغم بازي‌هاي بيادماندني‌شان، به گونه‌اي در نقش فرو مي‌روند که شخصيت شناخته شده‌شان تا حدي قابل تشخيص است. اما «آل‌کاپون» در «تسخيرناپذيران» جز شباهت ظاهري هيچگونه نقطه اشتراکي با «سام» در فيلم «رانين» ندارد. تماشاگري که چندان پيگير فيلمهاي دنيرو نيست ممکن است به هيچ وجه متوجه نشود که نقش «لويي گارا» در «جکي براون» و «ويتوکورلئونه» در فيلم «پدرخوانده2» را يک نفر بازي کرده است. «تراويس بيکل» عصبي و نچسب «گاو خشمگين» کجا و «نيل مکسالي» خونسرد و قابل اعتماد «مخمصه» کجا؟ «دنيرو» در چنان عمقي از نقش فرو مي‌رود که ديگر خود او را نمي‌بينيم و اين يکي از ويژگي‌هاي بي‌نظير بازيگري است. ويژگي ديگر بازيگري وي، سبک ميني‌ماليستي اوست، در حالي که بسياري از بازيگران با نمايش اغراق‌آميز و همه‌جانبه ويژگي‌هاي يک شخصيت، به معرفي فرد مي پردازند، دنيرو تا آنجا که مي‌تواند شخصيت را کمتر «نمايش» مي‌دهد زيرا بر اين باور است که: «ما در زندگي واقعي تلاش نمي‌کنيم احساسات‌مان را نشان دهيم بلکه بيشتر در پي پنهان کردن آن هستيم».

از اينروست که در عرصه بازيگري نيز در نمايش احساس و انديشه شخصيت‌ها از طريق حرکت، نگاه و سخن خست به خرج مي‌دهد. بهترين نمونه براي اين سبک از بازي «دنيرو» را مي‌توان در فيلم «مخمصه» ديد. اگرچه اين سبک بازيگري وي در فيلمهاي «پدرخوانده2»، «رفقاي خوب»، «رانين» و «امتياز» آشکارتر است اما به سبب قابليت مقايسه با سبک بازي متفاوت «آل‌پاچينو» در فيلم «مخمصه» بيشتر به چشم مي‌آيد. در فيلم «مخمصه» دو اسطوره بزرگ بازيگري در مقابل هم قرار مي‌گيرند: «رابرت دنيرو» و «آل‌پاچينو». دو بازيگر هم‌نسل و تحسين‌شده که پس از منتفي شدن حضور «دنيرو» در «پدرخوانده3» سرانجام در فيلم «مخمصه» توانستند در کنار يکديگر قرار گيرند. او در «مخمصه» در نقش يک خلافکار باهوش، بازي زيرپوستي درخشاني دارد و بدون هيچگونه نمايشي از بروز احساسات تنها زرنگي، هوش، تنهايي و مسئوليت پذيري «نيل» را نشان مي‌دهد. در مقابل «پاچينو» همچون هميشه بازي خوبش را از طريق تحرک دائمي، واکنش‌هاي عصبي، حرکات غلو شده و حرکت کردن دائمي چشمانش نشان مي‌دهد.
به اين ترتيب در «مخمصه» فرصت مقايسه سبک ميني‌ماليستي «دنيرو» در برابر سبک متضاد «پاچينو» فراهم مي‌شود و در نتيجه ارزش کار او بيش از پيش به چشم مي‌آيد. حتي «پاچينو» که يکي از نوابغ بي‌چون و چراي بازيگري است و اتفاقا يکي از بهترين بازي‌هايش را هم در همين فيلم -مخمصه- ارائه داده مقهور بازي دنيرو مي‌شود.

رابرت دنيرو Robert Deniro.در http://armanpotter.blogfa.com

«دنيرو»يي که در نهايت خست احساساتش را نمايش مي‌دهد و فيلم را از آن خود مي‌کند. صحنه رستوران و قتل پايان فيلم «مخمصه» را به ياد آوريد، صحنه‌اي که فرصت مناسبي براي تماشاي مواجهه آنان است و اينکه چطور بازي «دنيرو» بر «پاچينو» پيشي مي‌گيرد. سومين دليل موفقيت «دنيرو» پشتکار، تلاش و نبوغ اوست. وي براي ايفاي بسياري از نقش‌هايش چنان تلاش مي‌کند که در توان کمتر بازيگري مي‌توان آن راسراغ گرفت او براي بازي در «گاو خشمگين» جداي از افزايش وزن، چندين ماه هم تمرينات سخت ورزشي انجام داد تا بتواند بخوبي نقش يک بوکسور را ايفا کند.
وي براي بازي در فيلم «شکارچي گوزن» ساخته «مايکل جيمينو» مدتها با کارگران اوهايو زندگي کرد، با آنها در رستوران نشست و به خانه‌هايشان رفت تا ويژگي‌هاي رفتاري و گفتاري‌شان را بياموزد.
حتي به خاطر نقش کوتاهي که در فيلم «دار و دسته‌اي که نمي‌توانست شليک کند» با هزينه خود به ايتاليا رفت تا راجع به گروهي خاص تحقيق کند. پيش از آغاز فيلمبرداري «کازينو» کت و شلوار و جليقه مي‌پوشيد، در استوديو با تفاخر راه مي‌رفت و با خود مي‌گفت: «من مالک اينجا هستم،» حکايت وسواس‌هاي بيش از حد او هنگام ساخت فيلم، نيز زبانزد کارگردانان است. «دنيرو» به سبب سابقه تئاتري‌اش بشدت به تمرين و روخواني فيلمنامه معتقد است و هنگام فيلمبرداري هم به هر نتيجه‌اي رضايت نمي‌دهد. نماهاي او (به درخواست خودش) به برداشت‌هاي بسيار مي‌انجامد تا سرانجام احساس کند که بهترين بازي ممکن را ارائه داده است. اين تلاش و سختگيري در کنار استعداد فراوان وي، «دنيرو» را در فهرست بزرگترين بازيگران تاريخ سينما جاي داده است. بسياري از نقش‌هاي او فراتر از خود فيلمها جاودان و در يادها ماندگار شده‌اند. بسياري از جمله‌هايي که در فيلمها مي‌گويد در ذهن تماشاگران يادآور لذت تماشاي قدرت بازيگري او شده است. مثل تکرار چند باره: «با من صحبت مي‌کني؟ در فيلم «راننده تاکسي» و جمله «منو نگاه کن» در «مخمصه». دنيرو چند سالي است که در انتخاب نقش‌هايش تنوع بخشيده است. او در سال 1999 نقش «پل‌‌ويتي» را در کمدي «اين را تحليل کن» بازي کرد که به نوعي هجو شخصيت‌هاي مافيايي بود که پيش‌تر آنها را بازي کرده بود. سال بعد از آن هم نوبت به ايفاي شخصيت کارتوني رهبر بي‌باک در فيلم «راکي و بولوينکل» رسيد. به نظر مي‌رسد که در سالهاي اخير نقش‌هاي کمدي به تدريج نسبت بيشتري از شخصيت‌هايي که او ايفا مي‌کند را به خود اختصاص داده است، هر چند که بازي خوب او در نقش‌هاي کمدي سبب بروز جنبه ديگري از استعداد فراوان او مي‌باشد، اما در مقابل حضور و بازي در آثاري چون «زمان نمايش» به اعتبار «دنيرو»ي بزرگ لطمه مي‌زند. او بايد قدر موقعيت کنوني‌اش را بداند و مثل «مارلون براندو» آن را از دست ندهد. «دنيرو» هنوز هم مي‌تواند بهترين باشد و هر صحنه و فيلمي را «حتي مقابل آل‌پاچينو» از آن خود نمايد. او هنوز هم مي‌تواند -همانطور که در فيلم «مخمصه» رو به دوربين مي‌گفت- به تماشاگر بگويد: «منو نگاه کن،» دنيرو شانس همکاري با فيلمسازان صاحب‌نام و بزرگي چون «برايان دي‌پالما»، «فرانسيس فورد کاپولا»، «سرجيو لئونه»، «برناردو برتولوچي»، «مارتين اسکورسيزي» و... را داشته است. بازي دنيرو ديده نمي‌شود که فهميده مي‌شود. از اين‌رو روح سرکش و ناآرام وي -که در کالبدي به ظاهر آرام مخفي است- تماشاگر را مجذوب بازي دروني خويش مي‌کند. شايد به همين دليل او ترجيح مي‌دهد کمتر وقتش را صرف سخن گفتن کرده و نگاه کردن و خاموشي را برمي‌گزيند. او با نگاه جستجوگرش که نگاه واقعي يک بازيگر است پيرامونش را مي‌کاود.

آنچه بيشتر در آثار دنيرو به چشم مي‌خورد بازي او در «سکوت» است درست برخلاف «آل‌پاچينو».
دنيرو گفتن ديالوگ را به خوبي ريتم و ضرباهنگ مي‌شناسد به گونه‌اي که تماشاگر هيچگاه -حتي- از مونولوگ‌هاي وي خسته نمي‌شود، گويي اين مونولوگ‌ها به صورتي شعرگونه بيان شده و با حرکاتي حساب شده همراهند.
بي‌شک رابرت دنيرو بازيگر خلاقي است که باشيوه خاص کشف و شهودش در بازيگري جاودان خواهد شد و نام خود را به عنوان اسطوره‌هاي بازيگري در تاريخ سينما به ثبت خواهد رساند.
دنيرو تاکنون همواره يک احساس وصف‌ناپذير را در جريان تماشاي فيلمهايش به تماشاگر تزريق مي‌کند، تا بدان حد که مخاطب هنگام تماشاي فيلم تمامي لحظه‌ها با وي احساس همذات‌پنداري مي‌نمايد. اين در حالي است که خودش مي‌گويد: «من دوست ندارم فيلمهاي خودم را نگاه کنم و هنگام تماشاي آنها به خواب مي‌روم».
 

فيلمشناسي:

 سه اتاق در منهتن (ژان‌پير ملويل - 1965)، تبريکات (برايان دي‌پالما- 1968)، آواز سام (جان.سي. برودريک-1969)، جشن عروسي (برايان دي‌پالما، جان‌شيد- 1969)، سلام مادر (برايان دي‌پالما- 1970)، مادر تمام عيار (راجر کورمن- 1970)، جنيفر در ذهن من (نوئل بلک- 1971)، زاده براي پيروزي (ايوان بيسر- 1971)، دار و دسته‌اي که نمي‌توانست شليک کند (جيمز گلدستون- 1971)، طبل را آهسته بزن (جان.دي. هانکوک- 1973)، خيابان‌هاي پايين‌شهر (مارتين اسکورسيزي- 1973)، پدرخوانده 2 (فرانسيس فورد کاپولا- 1974)، راننده تاکسي (مارتين اسکورسيزي 1976)، 1900 (برناردو برتولوچي- 1976)، آخرين تايکن (اليا کازان- 1976)، نيويورک، نيويورک (مارتين اسکورسيزي- 1977)، شکارچي گوزن (مايکل جيمينو- 1978)، گاو خشمگين (مارتين اسکورسيزي- 1980)، اعترافات واقعي (اولوگراسبارد- 1981)، سلطان کمدي (مارتين اسکورسيزي- 1983)، روزي روزگاري در آمريکا (سرجيو لئونه- 1984)، سقوط در گرداب عشق (اولوگراسبارد- 1984)، برزيل (تري گيليام- 1985)، ماموريت (رولند جافي- 1986)، قلب فرشته (آلن پارکر- 1987)، تسخيرناپذيران (برايان دي‌پالما- 1987)، گريز نيمه‌شب (مارتين برست- 1988)، چاقوي ضامن‌دار (ديويد.‌هيو.‌جونز- 1989)، ما فرشته نيستيم (نيل جردن- 1989)، استنلي وآيريس (مارتين ريت- 1990)، رفقاي خوب (مارتين اسکورسيزي- 1990)، بيداري‌ها (پني مارشال- 1990)، در مظان جرم (ايروين وينکر- 1991)، بک درافت (ران هاوارد- 1991)، تنگه وحشت (مارتين اسکورسيزي- 1991)، معشوقه (بري پويمس- 1992)، شب و شهر (ايروين وينکو- 1992)، سگ هار و‌گلوري (جان.مک. ناگتون- 1993)، زندگي اين پسران (مايکل کيتون جونز- 1993)، داستان برانکسي (رابرت دنيرو- 1993)، فرانکشتاين (کنت برانا- 1994)، کازينو (مارتين اسکورسيزي- 1995)، مخمصه (مايکل‌مان- 1996)، هواخواه (توني اسکات- 1996)، خوابگردها (بري لوينسون- 1996)، اتاق ماروين (جري زيک- 1996)، قلمرو پليس (جيمز مگنولد- 1997)، جکي براون (کوئنتين تارانتينو- 1997)، سگ را بجنبان (بري لوينسون- 1997)، آرزوهاي بزرگ (آلفونسو کورئون- 1998)، رانين (جان فرانکن هايمر- 1998)، اين را تحليل کن (هارولد رامس- 1999)، کامل (جول شوماخر- 1999)، ماجراهاي راکي و بولونيکل (دس مک‌آنو- 2000)، مردان افتخار (جورج تيلمن جرارد- 2000)، ملاقات والدين (جي روچ- 2000)، پانزده دقيقه (جان هرتزفيلد- 2001)، امتياز (فرانک اوز- 2001)، زمان نمايش (تام‌دي - 2002)، شهر کنار دريا (مايکل کيتون‌جونز- 2002)، موهبت الهي (نيک هالم- 2004)، افسانه کوسه (بيپ برگران، ويکي جانسون- 2004)، ملاقات فاکرز(Fokers) (جي،روچ- 2004)، پل سن لوئيس ري (مگ گوسکان- 2004)، پنهان کن و بجوي (جان پولسون- 2005)، چوپان خوب (رابرت دنيرو- 2006، در مرحله پيش توليد)، يکشنبه شب دوست داشتني (جاناتان گلایزر- 2006، در مرحله پيش‌توليد).

منبع : هنرپیشه

آرمان پاتر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط آرمان

شبكه دو سيما مدتي است كه ساعت 16 هر روز را به پخش مجدد سريالهاي پر بيننده سالهاي قبل خود اختصاص داده است.بعد از اتمام تعطيلات نوروزي شبكه دو به پخش سريال پزشك دهكده كه از مجموعه هاي پرطرفدار سالهاي پيش خود بود پرداخته است و اين امر تا كنون نيز ادامه دارد.

خط اصلي داستان پزشك زني بنام مايكلا كويين است(جين سيمور) است كه در سال 1867 از بوستون به دهكده اي كوچك در غرب وحشي به نام كلرادو اسپرينگز آمده و در اينجا مشغول به كار مي شود.دكتر مايك با مشكلات فراواني رو به رو است.از يك سو زندگي روستايي براي او تجربه اي تازه است و از سوي ديگر كسي مايل به پذيرش او به عنوان پزشك زن نيست،اما سرانجام موفق مي شود قابليتهاي خود را به مردم دهكده به اثبات برساند.ضمن اين كه با ازدواج با سالی (جو لاندو) يكي ازافراد قبيله شايان تشكيل خانواده مي دهد.پزشك دهكده تلفيقي از داستان و وقايع تاريخي است.دكتر كويين در زماني وارد دهكده كلرادو اسپرينگز مي شود كه همه چيز در حال تحول است.بستر بسياري از حوادث وقايعي تاريخي هستند كه واقعيت دارند. با وجود اين كه خود دكتر كويين شخصيتي تخيلي است ، اما بسياري از مكان ها و ديگر شخصيت ها از جمله كلرادو اسپرينگز و كلنل جرج آرمسترانگ كاستر و قبيله سرخپوستان شايان واقعي هستند.پزشك دهكدهDoctor Queenدر آرمان پاترhttp://armanpotter.blogfa.com

پخش سريال پزشك دهكده از اول ژانويه 1993 از شبكه CBS آغاز شد و پس از پخش 150 قسمت در 16 مي 1998 به پايان رسيد.تعداد زياد علاقه مندان و طرفداران سريال قابل پيش بيني نبود.هر روز به طرفداران آن اضافه مي شد.

پس از اتمام سريال تنها دو فيلم 90 دقيقه اي يك يدر سال 1999 و ديگري در سال 2001 ساخته شد.در اخرين حضور تصوير دكتر كويين، فيلم دكتر كويين : احساس درون كه در سال 2001 پخش شد زمان 9 سال پس از ورود دكتر مایکلا كويين به كلرادو اسپرينگز است.

فيلم تماما در كانادا فيلم برداري شد و جين سيمور خود علاوه بر بازي ، مجري طرح فيلم هم بود.در فيلم خانواده دكتر مايك به بوستون مي آيند تا در مراسم فراغ التحصيلي كالين از دانشكده پزشكي شركت كنند.سرانجام كالين در بوستون مي ماند و مايكلا به همراه سالي و فرزندانش به كلرادو اسپرينگز بر مي گردند و اين شايد به نوعي اتمام ماجراي دكتر كويين بود.

در اين فيلم بسياري از شخصيتهاي داستان از جمله ماتيو ( چاد الن) بازي كردند و همين امر موجب اعتراض طرفداران فيلم شد ولي با اين وجود فيلم در زمان نمايش از نظر تعداد بيننده در رتبه نخست ايستاد.

 

نقش‌آفرینان پزشك دهكده

در این سریال «جویس پنه لوپه ویلهلمینا فرانكنبرگ» كه نام‌اش از هفده سالگی به «جین سیمور» تغییر داده است در نقش «دكتر مایك» بازی می‌كند. او از بازیگران معروف تلویزیون است كه سال 1999 لقب OBE را از ملكه‌ی انگلستان دریافت كرده. او سال ۱۹۵۱ در ویمبلدون انگلستان متولد شده، پدرش پزشك بود(عجیب اینکه در فیلم نیز همین وضعیت را دارد) و مادرش یك دوشس.
«جین سیمور» از سیزده سالگی كار هنری را آغاز كرد و بعدها در فیلم‌ها، سریال‌ها و تئاترهای بسیاری بازی كرده است كه معروف‌ترین آن‌ها فیلم «جایی در زمان» محصول 1980 و آخرین فیلم‌اش «لمس كردن اسب‌های وحشی» محصول سال 2002، كه از شبكه‌ی دو سیما هم پخش شده است. جین سیمور در سال‌های فعالیت‌اش جوایز بسیاری را نیز دریافت كرده است.
او چهار فرزند و دو فرزندخوانده دارد. با این حساب می‌توان فهمید، خانواده از نظر او در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد. او همیشه، هنگام كار در دسترس فرزندان و همسرش هست و به آن‌ها رسیدگی می‌كند. «جین سیمور» ازجمله زنان فعالی است كه در امور خیریه شركت می‌كند.
یكی دیگر از بازیگران محوری این سریال «جولاندو» است كه نقش «سالی» را بازی می‌كند. او نهم دسامبر 1961 در ویرجینیا متولد شده و در رشته‌ی بازیگری تحصیل كرده است.
سریال «پرشك دهكده» برای او یك سكوی پرتاب محسوب می‌شود. بد نیست بدانید چهره‌ی واقعی «جولاندو» با چهره‌ای كه از او در سریال «پزشك دهكده» می‌بینید بسیار متفاوت است.

جوایز پزشك دهكده

این سریال برای دریافت جوایز بسیاری نامزد شده است و از میان آن‌ها، جایزه‌ی امی برای فیلم‌برداری، طراحی گریم و صدابرداری، جایزه‌ی فیلم‌های خانواده به سبب ترویج ارزش‌های خانوادگی، جایزه‌ی جنیس به خاطر پرداختن به حیوانات و جایزه‌ی رسانه‌های زیست محیطی را از آن خود كرده است.

--

در طول ساخت سريال ، فراز و نشيبهاي فراواني به وجود امد. يكي از جدي ترين مشكلات در اواخر سري پنجم به وجود امد . جود لاو از شخصيت پردازي و سمت و سوي شخصيت سال ناراضي بود و تصميم جدي براي ترك سريال گرفت.بت ساليوان خالق و طراح اصلي سريال اهميتي به اين موضوع نداد ودر قسمت آخر سري پنجم شاهد سقوط سالي از صخره هستيم. قرار شد زنده ماندن يا مردن در اين حادثه با بازگشت يا عدم بازگشت او به سريال آغاز شود. تصميم گرفته شد جان اشنايدر در نقش دوست صميمي سالي ، دانيل سيمون وارد داستان شود و جاي او را پر كند. اما اين خبر موجب شد تا طرفداران سريال ساكت نمانند و با شعار ( سالي ما را نجات دهيد ) خواستار بازگشت سالي شوند كه در آخرين لحظات نيز اين اتفاق افتاد .

در حال حاضر با گذشت چند سال از اتمام سريال هنوز طرفداران آن خواستار ادامه سريال هستند.حتي خود بازيگران سريال براي بازگشت به سريال اظهار تمايل كردند.بسياري از شبكه هاي تلويزيوني از جمله شبكه هالمارك و لايف تايم خواستار در اختيار گرفتن حق توليد اين سريال شدند اما CBS از فروش آن خودداري مي كند.

در سال 2003 شبكه AE موفق شد حق پخش توزيع DVD اين سريال را در اختيار بگيرد.6 سري سريال و 2 فيلم پزشك دهكده روي DVD چاپ و روانه بازار شد و فروش آن غير قابل پيش بيني بود. جين سيمور ، جود لاو ، چاد آلن و ديگر بازيگران سريال بارها علاقه خود را براي حضور مجدد در سريال اعلام كردند حتي بت ساليوان نيز گفت آماده است تا دوباره براي سريال بنويسد و اين موضوع تا حدي بود كه جين سيمور رسما اعلام كرد كه مسئولان جديد CBS علاقه اي به بازگشت دكتر كويين ندارند.

به عقيده بسياري رابطه عاطفي ميان سال و مايكلا يكي از مهمترين دلايل محبوبيت سريال پزشك دهكده است.قسمتي كه به ازدواج سالي و مايكلا اختصاص دارد به حدي پر بيننده بود كه عكسهاي اين قسمت به روزنامه ها  و مجلات معتبر سينمائي راه يافت. در سري چهارم نيز به دنيا امدن كتي فرزند مايكلا و سالي ديگر قسمت پر بيننده سريال پزشك دكتر كويين را رقم زد.

اين سريال اولين بار در اول ژانويه 1993 پخش شد ولي حتي هم اكنون نيز پس از گذشت بيش از يك دهه پخش آن در كشورهاي مختلف جهان و شبكه هاي بين المللي ادامه دارد.با اين سريال ماجراهاي دكتر مايك و مفاهيم اخلاقي موجود در آن جهاني شدند و بازيگران آن به شهرت جهاني دست يافتند.

باشد كه دوباره با مشاهده يكي از قسمت هاي اين كار 150 قسمتي علاوه بر جذابيت كار يكي از صدها پيام ها و درسهاي اخلاقي آن را به عنوان توشه برگيريم.

منبع : آرمان پاتر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم فروردین 1386 توسط آرمان
اِراگون


نوشته: لیلی بهنام ثانی 

 

سال ساخت:

2006

کارگردان:

استفن فنگمایر

زمان فیلم:

103 دقیقه

سبک فیلم:

اکشن، ماجراجویانه، خانوادگی، فانتزی

امتیاز در IMDB:

4.8 از 10200 نفر

 

بازیگران:

 

Edward Speleers

اِراگون

Jeremy Irons

بروم

Sienna Guillory

آری

Robert Carlyle

دورز

John Malkovich

گالباتوریکس

Garrett Hedlund

مورتاگ

Alun Armstrong

گارو

Christopher Egan

روران

Rachel Weisz

صدای سفیرا

 

اِراگون اقتباسی است از کتابی به همین نام از کریستوفر پاولینی[1] که در سن پانزده سالگی به رشته تحریر در آورده‌است.

خلاصه‌ی داستان:

در سرزمین فانتزی آلاگیسیا[2]، سالیان سال اژدها‌سواران وظیفه‌ی برقراری صلح و آرامش را عهده‌دار بودند، تا زمانی که یکی از میانشان به نام گالباتوریکس[3] به آن‌ها خیانت کرد و سواران افسانه‌ای را یکی پس از دیگری به کام مرگ فرستاد و خود بر تخت پادشاهی نشست؛ تنها گروهی از شورشیان که واردن[4] نام داشتند، در برابر گالباتوریکس از خود مقاومت نشان می‌دهند. آریا، شاه‌دخت الف‌ها، موفق می‌شود آخرین تخم اژدهای باقیمانده را از گالباتوریکس برباید، و طی ماجراهایی، این تخم به دست اِراگون، پسر کشاورز ساده‌ای می‌افتد. اِراگون پس از تولد اژدهای درون تخم، به عنوان سوار اژدها، که سفیرا[5] نام دارد، برگزیده می‌‌شود و این او را به هدفی برای گالباتوریکس تبدیل می‌کند. بدین ترتیب سفری را به همراه جنگجویی اسرارآمیز به نام بروم[6]، برای پیدا کردن واردن و فرار از نیروهای اهریمنی گالباتوریکس، آغار می‌کند... 

نظر نگارنده:

 در چندین سال گذشته کتاب‌ها و کمیک‌های زیادی به فیلم‌های کم و بیش موفق تبدیل شده‌اند. با شنیدن خبر ساخته شدن اِراگون بر اساس کتابی از کریستوفر پاولینی، کتاب را تهیه کرده و خواندم. از کتاب بسیار لذت بردم و مشتاقانه منتظر فیلم بودم. تریلر‌های فیلم فوق‌العاده بودند و در اولین فرصت هم اقدام به دیدن فیلم کردم، که البته بسیار مأیوس کننده بود.

لیست تفاوت‌های کتاب و فیلم بی‌پایان است. بیش از نیمی از مکان‌ها و وقایع حذف شده‌اند. شخصیت‌‌های مهمی چون مورتاگ و آژیهاد مورد توجه قرار نگرفته‌اند و بیشتر داستان حول سه شخصیت اِراگون، بروم و سفیرا می‌چرخد. این سؤال هم پیش می‌آید که سرنوشت کتاب بعدی چه خواهد شد؟ داستان به جای غیرقابل بازگشتی رسیده که ادامه‌ی ماجرا بر اساس کتاب را غیرممکن ساخته ‌است و اگر اقتباسی براساس کتاب دوم صورت بگیرد قطعاً با ماجرای اصلی تفاوت چشمگیری خواهد داشت.

نوعی کمبود تخیل و ابتکار در سرتاسر فیلم مشهود است، لوکیشن‌ها به جای این‌که افسانه‌ای و اسرارآمیز جلوه کنند بسیار معمولی هستند، شهر باشکوه فاردن‌دور [7]به چند کلبه‌ی چوبی محدود شده است. از دورف‌ها و تمدنشان اثری دیده نمی‌شود. آریا علاوه‌ بر این‌که از شخصیتش در کتاب خیلی فاصله گرفته، با ظاهر استاندارد الف‌ها هماهنگی ندارد (او فاقد گوش‌های نوک تیز است)؛ و اورگال‌ها[8] با سرهای تراشیده و صورت‌های رنگ کرده بیشتر مضحک جلوه می‌کنند تا ترسناک و مخوف.

ایفای نقش هنرپیشه‌ها هم در بهترین حالت خود قابل قبول است. ضعیف‌ترین اجرا، از بازیگر مهم‌ترین نقش، یعنی ادوارد اسپلیرز است. بازی اسپلیرز، که این اولین تجربه‌ی سینمایی او به حساب می آید، در نقش اِراگون اصلاً قانع کننده نیست و ارتباط برقرار کردن با شخصیتش بسیار دشوار است. به گو‌نه‌ای که می‌توان گفت سفیرا بهترین هنرپیشه بود.

برای کسی که هیج آشنایی با دنیای اِراگون ندارد دنبال کردن خط داستان بسیار دشوار خواهد بود. فیلم به قدری سریع از بخشی به بخش دیگر تغییر می‌کند که فرصتی برای هضم مطالب نمی‌گذارد. در جایی به وقایعی کم اهمیت پرداخته و در جایی دیگر از وقایع مهم به سرعت عبور می‌شود. اگر زمان فیلم به دو ساعت و نیم افزایش پیدا می‌کرد شاید از این مشکلات کاسته می‌شد.

سهم اعظم اشکالات فیلم به علت ضعف فیلمنامه است. دیالوگ‌های کلیشه‌ای، شخصیت پردازی بیش از اندازه ضعیف و پرداخت بد داستان، همگی از فیلم‌نامه سرچشمه می‌گیرند. فیلم‌نامه‌نویس برای نوشتن، منبعی عالی در اختیار داشت ولی آن‌چه در فیلم به چشم می‌آید فقط شبحی از داستان باشکوه اِراگون است. این فیلم نمونه‌ای کامل از یک اقتباس ناموفق است، داستانی که این توانایی با‌لقوه را داشت که به باشکوهی ارباب حلقه‌های پیتر جکسون باشد، به یک فیلم بچه‌گانه تبدیل شده و هدر رفته است.

چیزی که در این میان قابل توجه است جلوه‌های فیلم است که بر خلاف دیگر قسمت‌ها به آن‌ها توجه شده و خوب پرداخته شده‌اند. پرواز سفیرا که از روی پرواز عقاب‌ها شبیه سازی شده بسیار چشم‌گیر است و به شخصیت سفیرا جان می‌بخشد. مرکب پرنده‌ی دورزا هم به همان اندازه جالب است و این نبرد اِراگون و دورزا را به نفس‌گیر‌ترین صحنه فیلم تبدیل می‌کند.

اِراگون به هیچ وجه از تمام توانایی‌های خود استفاده نمی‌کند. با وجود هنرپیشه‌های خوب و جلوه‌های فوق‌ا‌لعاده، فیلم هیچ‌گاه به اوج خود نمی‌رسد.

 

لینک در IMDB

http://www.imdb.com/title/tt0449010/

لینک در دانشنامه‌ی سایت:

http://wiki.fantasy.ir/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29

لینک عکس‌ها در گالری:

http://gallery.fantasy.ir/thumbnails.php?album=38

منبع : آکادمی فانتزی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم فروردین 1386 توسط آرمان

آنچه که در مورد فیلم 300 نمی دانيد!+دانلود رایگان فیلم 300 در وبلاگ آرمان پاتر
قبل از دانلود فیلم 300 نقد آن را برگفته از سایت زیر نویس میخوانیم:

نام: سیصد (300)
کارگردان:  زک اسنایدر (Zack Snyder)
تهیه کننده:  جیانی نوناری (Giani Nunnari)
فیلم نامه نویس:  زک اسنایدر (Zack Snyder) کرت یانستاد (Kurt Johnstad)
بازیگران:  ژرارد باتلر (Gerard Butler) در نقش پادشاه لئونادیس ، لنا هیدی (Lena Heady) در نقش ملکه گورگو ،  روریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) در نقش خشایار شاه ، دیوید ونهام (David Wenham) در نقش دیلیدوس : راوی ،  دومینیک وست (Dominic West) در نقش ترون 
موسیقی:  تایلر بیتس (Tyler Bates)
فیلم بردار:  لری فونگ (Larry Fong) 
ادیتور:  ویلیام هوی (William Hoy) 
شرکت پخش کننده:  برادران وارنر (Warner Bros) 
تاریخ انتشار:  9 مارس 2007 در آمریکا 
زمان فیلم:  117 دقیقه 
بودجه فیلم:  60 میلیون دلار 
فروش فیلم:  70 میلیون دلار (در پایان تعطیلات آخر هفته اول)


درباره فیلم:
300 فیلمی تاریخی و تخیلی بر گرفته از رمان کمیک با همین عنوان ، نوشته "فرانک میلر" (نویسنده داستان شهر گناه) می باشد. این فیلم توسط "زک اسنایدر" (Zack Snyder) کارگردانی شده است. اکثر صحنه های این فیلم در استودیو و با پرده آبی فیلم برداری و سپس با جلوه های ویژه کامپیوتری بازسازی شده تا با اصل کتاب مطابقت کند. این برای انتشار در نهم مارس 2007 آماده می شود. موضوع فیلم حمله خشایار شاه با ارتشی بالغ بر یک میلیون نفر به یونان باستان است که با مقاومت یک گروه سیصد نفری مواجه می شود. یکی از منتقدان این فیلم رو اینچنین توصیف کرده است: "یکی از نئشه کننده ترین فیلم های تاریخ! یک فیلم خسته کننده ، یک فیلم ساخته شده مثل غذای آماده از روی فیلم عالی ، با فیلم نامه بهتر ، بازیگری بهتر ، نبرد های جلوه کننده تر. 300 نفر برای آزادی خودشان جنگیدند ولی در آخر 300 نفر (یکیش خودم) دو ساعتشون وقت زندگیشون رو می خوان پس بگیرند. فیلم قطعا تحریک کننده برای پارس ها خواهد بود. چرا که به نمایش تخیلی از ارتش پارس ها پرداخته شده است. چیزی که تا به این لحظه این نوشته ای در هیچ مجله ای از آن چاپ نشده است.

نمایی از داستان:
فیلم 300 با وفاداری به کتاب کمیک ، نوشته "فرانک میلر" ساخته شده است که در آن کتاب پادشاه اسپارتی به نام "لئونیداس" با 300 سربازش در مقابل خشاریار شاه و ارتش یک میلیون نفری اش می جنگد. این حرکت "لئونیداس" یونانی ها را متحد می کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. داستان بدون هیچگونه وفاداری به اصل داستان بر اساس نبرد معروف "ترموپیلا" نوشته شده است. در سرتاسر فیلم پارس ها تمدنی بربرگونه ، بی فرهنگ و تشنه به خون نشان داده می شوند. همچنین شخصیت خشایار شاه همانند یک پادشاه هندی و یک پادشاه بی تمدن نمایش داده می شود.

نقد فیلم:
از زمان فیلم ارباب حلقه ها ، کارگردان افسانه ای ، سبکی جدید ایجاد شد. سبکی که بسیاری از فیلم ها با بودجه های میلیون دلاری سعی برای پیروی از آن کردند و آن سبک حماسی را به یک کلیشه کهنه تبدیل کردند. کلیشه ای که دیگر اثر نمی کند و برخلاف اشتیاق بیننده به تماشای جزئیات بیشتر ، جزئیات کمتری وجود دارد.
این فیلم که مثل "ماتریکس 2" فروش کرد و سعی کرد "ارباب حلقه ها" باشد و همانند "دلاور (Braveheart)" جلوه می کرد در نگاه اول چیز دیگری جلوه می نمود. اما ضرب مثل قدیمی پارسی می گوید: "آن تبل هیبت انگیز تهی است".

وقتی تیزر فیلم "سیصد" پخش شد بلا استثنا برای تمام بیننده ها بسیار جذاب و حیرت آور بود. این تیزر پیغام را به بیننده میداد که نبردی عظیم و با شکوه را در فیلم خواهند دید.

در اولین اکران فیلم 300 ، بینندگان برای 20 دقیقه منتظر آغاز نبرد با شکوه بودند و عالی هم شروع شد. تا به اینجای فیلم آنچه که در تیزر بود به بیننده عرضه می شود. این بخش از فیلم چیزی بود که انتظارش را داشتند ولی فیلم نشان دهنده چگونه شکل گیری دشمن (پارس ها) نبود و تنها به نشان دادن سمت "اسپارت ها" بسنده می کند و هیچ سر نخی نشان نمی دهد که بزرگترین ارتش چند میلیون نفری بشر در تاریخ باستان از کجا آمده بود؟ چه سازمانی این ارتش بزرگ را کنترل می کرد؟ چگونه برنامه می ریختند و چگونه حرکت می کردند؟ حتی "پیتر جکسون" هم زمانی را برای نمایش شکل گیری ارتش دشمن اش اختصاص داد و بلکه ذره ای از جرات را هم در دشمن خود نشان داد. چیزی که در ارتش پارس ها "صفر" نمایش داده شده بود. اما آیا یک نفر هم در بین آن دو میلیون و هفتصد هزار نفر (به نقل از هرودوتوس) نبود که ذره ای جرات داشته باشد؟ چگونه می شود مردم متمدن دنیای امروز این را از فیلم بپذیرند؟ آیا این فیلم هم یکی از آن فیلم های آشغال و خوش فروش است؟

هیولاهای تخیلی ، زائیده ذهن نویسنده
اما با این حال بیننده انتظار بیشتر از این را داشت ، می خواست بداند که فیلم در کنار آن تیزر با شکوه اش چه چیز دیگری را برای عرضه دارد. آن عبارت و تلفظ زیبا و با شکوه "اینجا اسپاراتاست" از کلام پادشاه اسپارتایی ، زیبا ترین تلفظ و کلام او بود که یک بار به بیننده قبل از فیلم در تیزر نمایش داده شده بود و مزۀ آن رفته بود. در واقع فیلم بارها زیباتر در تیزر جلوه داده شده بود.

در واقع "زک اسنایدر" هر آنچه در چنته داشت ، شاید به غیر از یک یا دو مورد- در تیزر نمایش داده بود و این عامل ، دلیل شاهکار فروش فیلم در گیشه شد. ولی آیا این فروش یک ماه دیگر هم دوام خواهد آورد؟

زمانی که این مقاله نوشته شده است ، فیلم حتی هفته اول را نگذارنده است ، ولی از الان زمزمه این می آید که این فیلم قسمت دوم همان فیلم "تروی" است که با ستاره ها و جلوه های ویژه کامپیوتری عرضه شده است.


سرباز های گارد سلطنتی در فیلم 300کلمه پارس ها بیشتر از صد بار در فیلم تکرار شده است و کلمه "خشایار" بیش از ده بار شنیده می شود. "خشایار" به حالت یک پادشاه اٌبنه ای ... که صورتش را تیغ زده بود ، نمایش داده شده بود. اما این قرار بود که بر اساس یک کشور حقیقی و نبردی واقعی ساخته شود و قطعا هر تماشاچی انکار نمی کرد که این بر اساس نبرد "ترموپیلا" بود. اما اصولا باید وفادار به اصل ماجرا بود؟ آیا اصلا سعی کرده بود که وفادار باشد؟ جواب این است که اکثر فیلم تخیل نویسنده و کارگردان بود که هیچ یک حتی جرات نکردند قید کنند که این فیلم دارای عوامل تخیلی است و عناصر بسیاری به اصل داستان اضافه شده است.


واضح بود که در تکنیک های اسپارتایی ها در جنگیدن عناصری اضافه شده بود که در آن زمان شاید اصلا وجود نداشته بوده و فقط برای زیبا جلوه دادن فیلم اضافه شده بود.

ژنرال های ارتش پارسی به هر چیزی به جز پارسی شبیه بودند. از هندی تا عرب و یا حتی چینی و حتی خود پادشاه پارس ها یک هندی تمام عیار با کلی گوشواره و جواهرات مرسوم هندی ها زینت داده شده بود.

نه نویسنده و نه کارگردان حتی یک جستجوی ساده در گوگل هم در تحقیق برای ساخت فیلم انجام نداده بودند. یک جستجوی ساده در بخش عکس سایت گوگل برای خشایار (Xerxes) شامل نتیجه های زیادی می شود که پیدا نکردن عکس اصلی خشایار شاه آن در صفحه اول غیر ممکن است. که خشایار با ریشی دراز با کلاهی سیلندری به سبک شرقی (که اغلب مشکی رنگ بوده اند) و لباسی که تمام بدن را پوشش می داده است و اصلا عریان هم نیست. عکس آن هم خود سندی است که بر دیوار های کاخ های پرسپولیس حکاکی شده است. به گفته یکی از دوستان چینی الاصل که فیلم را تماشا کرده بود: "خشایار شاه بسیار شبیه غول چراغ جادوی علی بابا بود."

عکس خشایار شاه در فیلم (راست) و پادشاه اسپارتا (چپ)
البته نمایش متضادظاهری خشایار شاه تنها بخش کوچکی از ایراد های فیلم است. متاسفانه نویسنده اینطور نوشته است که خشایار ادعای "پادشاه خداوند" را می کرده است و از پادشاه اسپارتایی می خواهد که به عنوان خداوند به او تعظیم کند که چنین چیزی در حقیقت وجود نداشته است. هخامنشی ها زرتشتی بوده اند و خدای یگانه را می پرستیند و هیچ نوشته و تاریخ نگاری ، حتی از جناح یونانی ها این چنین ننوشته است که خشایار شاه یا هیچ یک از پادشاهان هخامنشیان چنین ادعاهایی کرده باشند.

هیچ تکنیکی از ارتش پارس ها نشان نداده شد و فیلم مانند یک مشت دروغ هیچ صحبتی از عبور ارتش پارسها با ایجاد پل شناور بروی تنگه بسفور نمی کند که بزرگترین پل شناور تاریخ باستان را با کمک هزاران مهندس و متخصص آن زمان ساختند که ارتش چند میلیونی با اسب ها و فیل ها از روی آن عبور کنند (به نقل از ویلیام دورانت).

در فیلم بار ها و بار ها پارسی ها را به عنوان بربر خطاب کردند تا عمق تنفر اسپارتا و برتری آن ها را برای بیننده اثبات کنند.

ولی چرا هر چیزی از تاریخ آمریکایی نشان داده می شود؟ چرا آمریکایی ها همه چیز را آمریکایی وار نشان می دهند؟ آیا ارتش اسپارتا همانند ارتش آمریکایی ها بونند؟ و یا آیا ارتش آمریکا الهام گرفته شده از اسپارتا بوده است؟


شخصا به عنوان مترجم اثر قبلی "فرانک میلر" نا امید شدم ، مخصوصا با اثر زیبای "شهر گناه" و اعتقاد دارم او با این نمایش غلط یک سمت از ارتش (چه پیروز و چه شکست خورده) بدون در نظر گرفتن دیدگاه بی طرف از واقعه ای تاریخی ، حیثت نویسندگی اش را زیر سوال برده است.

آرزو داشتم 300 یک فیلم عالی و مستقل دیگر از "فرانک میلر" می بود ولی این چنین نبود.

امیدوارم به شخصه روزی در توان و قدرت داشته باشم که بتوانم حقیقت را درباره فرهنگ و تاریخ پارس ها نشان دهم.

سایر مطالب مرتبط با فیلم 300:

- اکران فیلم 300: توهین به ایرانیان؟ (BBC)
- با سیصد چه کار کنیم؟
- پروژه 300 ( بمب گوگلی در اعتراض به فیلم 300 )
- حرف‌هایی دیگر در مورد فیلم 300
- 70 میلیون علیه 300
- صفحه ی ویکی پدیای فیلم 300
- مقاله E!online: هنر اعتراض کردن
- يونانی‌های خوش‌تيپ، ايرانی‌های وحشی!
- به فیلم ۳۰۰ در سایت سینمایی معتبر IMDB رای منفی دهید


دانلود فیلم 300 - سرور پی سی دانلود
دانلود (1.4 گیگابایت - هر بخش 100 مگابایت) بخش اول | دوم | سوم | چهارم | پنجم | ششم | هفتم | هشتم | نهم | دهم | یازدهم | دوازدهم | سیزدهم | چهاردهم | پانزدهم

پسورد: www.300themovie.info

دانلود فیلم 300 - سرور راپید شیر (در حال آپلود مجدد)
دانلود (1.4 گیگابایت - هر بخش 100 مگابایت) بخش اول | دوم | سوم | چهارم | پنجم | ششم | هفتم | هشتم | نهم | دهم | یازدهم | دوازدهم | سیزدهم | چهاردهم | پانزدهم

پسورد: www.300themovie.info

دانلود فیلم 300 (دوبله روسی) - سرور راپید شیر
دانلود (1.4 گیگابایت - هر بخش 100 مگابایت) بخش اول | دوم | سوم | چهارم | پنجم | ششم | هفتم | هشتم | نهم | دهم | یازدهم | دوازدهم | سیزدهم | چهاردهم | پانزدهم

پسورد: www.300themovie.info


لینک منبع


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385 توسط آرمان

پنجاه فيلم پرفروش تاريخ (فروش جهاني)

رقم ها بر اساس ميليون دلار است

Rank

نام فيلم

استوديوي پخش

در آمريكا

 ديگر كشورها

سال نمايش

فروش جهاني

1

تايتانيك

پارامونت

$600.8

$1,244.2

1997

$1,845.0

2

ارباب حلقه ها - III: بازگشت پادشاه

نيولاين

$377.0

$741.9

2003

$1,118.9

3

هري پاتر و سنگ جادوگر

برادران وارنر

$317.6

$658.9

2001

$976.5

4

ارباب حلقه ها - II: دو برج

نيولاين

$341.8

$584.5

2002

$926.3

5

جنگهاي ستاره اي: اپيزود اول - تهديد شبح

فوكس قرن بيستم

$431.1

$493.2

1999

$924.3

6

شرك2

دريم ووركز

$441.2

$479.4

2004

$920.7

7

پارك ژوراسيك

يونيورسال

$357.1

$557.6

1993

$914.7

8

هري پاتر و جام آتش

برادران وارنر

$290.0

$602.2

2005

$892.2

9

هري پاتر و تالار اسرار

برادران وارنر

$262.0

$614.7

2002

$876.7

10

ارباب حلقه ها: ياران حلقه

نيولاين

$314.8

$556.6

2001

$871.4

11

در جستجوي نيمو

بوئنا ويستا

$339.7

$524.9

2003

$864.6

12

جنگ هاي ستاره اي - اپيزود سوم: انتقام سيث

فوكس قرن بيستم

$380.3

$469.7

2005

$850.0

13

مرد عنكبوتي1

سوني

$403.7

$418.0

2002

$821.7

14

روز استقلال

فوكس قرن بيستم

$306.2

$510.8

1996

$817.0

15

ئي تي: موجود ماوراي زميني

يونيورسال

$435.1

$357.8

1982

$792.9

16

هري پاتر و زنداني آزكابان

برادران وارنر

$249.5

$540.3

2004

$789.8

17

شيرشاه

بوئنا ويستا

$328.5

$455.3

1994

$783.8

18

مرد عنكبوتي2

سوني

$373.6

$410.2

2004

$783.8

19

جنگ ستارگان

فوكس قرن بيستم

$461.0

$314.4

1977

$775.4

20

تاريخچه نارنيا

بوئنا ويستا

$291.7

$453.0

2005

$744.7

21

رمز داوينچي

سوني

$215.9

$525.1

2006

$741.0

22

فراخواني ماتريكس

برادران وارنر

$281.6

$457.0

2003

$738.6

23

فارست گامپ

پارامونت

$329.7

$347.7

1994

$677.4

24

حس ششم

بوئنا ويستا

$293.5

$379.3

1999

$672.8

25

دزدان دريايي كاراييب: نفرين مرواريد سياه

بوئنا ويستا

$305.4

$348.5

2003

$653.9

26

جنگ هاي ستاره اي II: حمله كلونها

فوكس قرن بيستم

$310.7

$338.7

2002

$649.4

27

عصر يخ: ذوب

فوكس قرن بيستم

$195.0

$449.1

2006

$644.1

28

شگفت انگيزها

بوئنا ويستا

$261.4

$370.0

2004

$631.4

29

پارك ژوراسيك: دنياي گمشده

يونيورسال

$229.1

$389.6

1997

$618.6

30

مصائب مسيح

NM

$370.8

$241.1

2004

$611.9

31

جنگ دنياها

پارامونت

$234.3

$357.5

2005

$591.7

32

مردان سياهپوش

سوني

$250.7

$338.7

1997

$589.4

33

دزدان دريايي كاراييب: صندوقچه مرد مرده

بوئنا ويستا

$358.4

$214.1

2006

$572.5

34

آرماگدون

بوئنا ويستا

$201.6

$352.1

1998

$553.7

35

كينگ كنگ

يونيورسال

$218.1

$331.1

2005

$549.2

36

ماموريت: غيرممكن 2

پارامونت

$215.4

$330.5

2000

$545.9

37

روز پس از فردا

فوكس قرن بيستم

$186.7

$356.0

2004

$542.8

38

امپراطوري ضربه مي زند

فوكس قرن بيستم

$290.5

$247.9

1980

$538.4

39

ماداگاسكار

دريم ووركز

$193.6

$335.3

2005

$528.9

40

شركت هيولاها

بوئنا ويستا

$255.9

$269.5

2001

$525.4

41

ترميناتور2: روز داوري

TriS

$204.8

$315.0

1991

$519.8

42

ملاقات با والدين

يونيورسال

$279.3

$237.3

2004

$516.5

43

روح

پارامونت

$217.6

$288.1

1990

$505.7

44

علاءالدين

بوئنا ويستا

$217.4

$286.7

1992

$504.1

45

تروا

برادران وارنر

$133.4

$364.0

2004

$497.4

46

توئيستر

برادران وارنر

$241.7

$252.8

1996

$494.5

47

داستان اسباب بازي2

بوئنا ويستا

$245.9

$239.2

1999

$485.0

48

بروس توانا

يونيورسال

$242.8

$241.7

2003

$484.6

49

شرك

دريم ووركز

$267.7

$216.7

2001

$484.4

50

نجات سرباز رايان

دريم ووركز

$216.5

$265.3

1998


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385 توسط آرمان
images/20070226/oscars.jpg جام جم آنلاين: هفتادونهمين دوره آكادمي سينماي امريكا  برندگان اين جايزه را معرفي كرد. نكته قابل توجه اين است كه اسكورسيزي پس از 5 سال ناكامي امسال برنده اسكار بهترين كارگرداني شد.
به گزارش سايت آي ام دي بي، برندگان نهايي جوايز اسكار عبارتند از:

بهترين فيلم: The Departed «مردگان» به كارگرداني مارتين اسكورسيزي

بهترين كارگردان: مارتين اسكورسيزي براي فيلم «مردگان»

بهترين هنرپيشه مرد: فارست ويتاكر براي فيلم «آخرين پادشاه اسكاتلند»

بهترين هنرپيشه زن: هلن ميرن براي فيلم «ملكه»

بهترين هنرپيشه نقش مكمل مرد: آلن آركين براي فيلم «خانم سانشاين كوچولو»

بهترين هنرپيشه نقش مكمل زن: جنيفر هادسون براي فيلم «دختران رويايي»

بهترين فيلم كارتوني: «پاهاي شاد» به كارگرداني جورج ميلر

بهترين فيلمنامه غير اقتباسي: ويليام موناهان براي فيلم «مردگان»

بهترين فيلم برداري: گوئل مارو ناوارو براي فيلم لابرينتو دل فائونو

بهترين تدوين: دلما اسكانميكر براي فيلم «مردگان»

بهترين موسيقي فيلم: گوستاوو سانتااولالا براي فيلم «بابل»

بهترين گروه گريم: ديويد مارتي و مونتز ربه

بهترين صدابرداري: مايكل مينكلر و باب بيمر و ويلي دي برتون براي فيلم «دختران رويايي»

بهترين تدوين صدا: آلن رابرت مري براي فيلم «نامه هايي از ايوو جيما»

بهترين جلوه هاي ويژه: جان نول و آلن هال براي فيلم دزدان دريايي كارائيب; صندوقچه مرد مرده.

بهترين فيلم به زبان (خارجي) غيرانگليسي: (Das Leben der Anderen (aka The Lives of Others محصول آلمان

-------------------------

:مراسم اسكار هميشه با تاب و تب خاصي همراه است. از زماني كه فصل فيلمهاي اسكاري – اوايل ماه دسامبر – شروع مي‌شود ، همه بحثها درباره برندگان احتمالي رشته‌هاي مختلف اين مراسم جنجالي و تماشايي است.
شركتهاي فيلمهاي آگهي‌هاي يك صفحه‌اي چاپ مي‌كنند تا كارهاي خود را تبليغ كنند ؛ برنامه‌هاي مختلف تلويزيوني و راديويي از نامزدهاي رشته‌هاي اصلي دعوت مي‌كنند و با آنها به گفتگو مي‌نشينند و بالاخره حتي مردم عادي هم در راي‌گيري‌هاي اينترنتي ، رسانه‌اي شركت مي‌كنند و دست به انتخاب كارها و آدمهاي منتخب خود مي‌زنند. آخرين مرحله پيش اسكاري آراي اعضاي آكادمي اسكار است. پس از آن كار خواندن آرا – كه كاملا محرمانه است – آغاز مي‌شود.
هفته پيش كار شمارش آرا به وسيله چند گروه مجزا انجام شد. آنها پشت درهاي بسته آرا را شمردند و نتيجه كار را به آكادمي ارائه كردند. طبق معمول هميشه فقط 2 نفر پيش از اعلام نام برندگان مي‌دانند چه كساني اسكارهاي سال را به خانه مي‌برند. اين دو نفر كساني هستند كه به طور مستقيم در كار شمارش كلي آرا حضور و نقش دارند ؛ اما آكادمي اسكار به اين دو نفر اطمينان كامل دارد و مي‌داند كه آنها تحت هيچ شرايطي نام برندگان را به كسي لو نخواهند داد. برگه‌هاي مهر شده اسامي برندگان به وسيله ماموران پليسي كه اين دو نفر را همراهي مي‌كنند ، به محل برگزاري مراسم فرستاده مي‌شود. مثل هميشه نام برندگان فقط در حضور مهمانان مهم و سرشناس دنياي سينما و در جريان مراسم (و در حالي كه صداي تشويق حاضران براي لحظه‌اي قطع نمي‌شود) افشا مي‌شود. امسال هم مثل هر سال مراسم اسكار در كداك تيه‌تر هاليوود برپا شد.
اين كه برندگان چگونه انتخاب مي‌شوند و جزئيات چگونه است، موضوعي است كه هميشه مورد بحث است و معمولا صحبت زيادي هم درباره‌اش نمي‌شود. با اين حال دوستداران سينما هميشه دوست داشته‌اند از پشت پرده مراسم اسكار و چگونگي انتخاب جوايز مطلع باشند و چيزهاي بيشتري درباره آن بدانند. براد اولتمانز ، يكي از مسوولان شركتي كه كار شمارش آرا را به عهده دارد ، مي‌گويد: شيوه شمارش آرا كار مشكل يا غريبي نيست ؛ اما جزئيات اين كار چيزي است كه ما مسائل آن را براي خودمان نگه مي‌داريم. شركت او به نام پرايس واترهاوس، 75 سال است كه كار شمارش آراء اسكار را انجام مي‌دهد.
اولتمانز در ادامه مي‌گويد: من نام تمام برندگان دوره‌هاي مختلف مراسم اسكار را به خاطردارم ؛ اما اگر از من نام نامزدها را بخواهيد آن وقت به شما پاسخ منفي مي‌دهم. او اين نكته را يادآوري مي‌كند كه بيش از 5800 عضو آكادمي اسكار ، هر سال نام فيلمها و هنرمندان منتخب خود را بروي برگه‌اي كه آكادمي برايشان پست كرده مي‌نويسند. اين نامه‌ها – كه فقط يك بار براي اعضا فرستاده مي‌شود و اگر كسي آنها را گم كند از دور نظردهي كنار گذاشته مي‌شود – روز 31 ژانويه و به طور همزمان براي اعضا ارسال مي‌شود. اعضاي آكادمي حدود 3 هفته فرصت دارند تا برگه‌ها را پركنند و به نشاني شركت پرايس واترهاوس بفرستند. به برگه‌هايي كه پس از اين تاريخ فرستاده شوند ترتيب اثر داده نمي‌شود. اين شركت هيچ وقت آشكار نمي‌كند كه هر سال چه تعداد برگه به دستش مي‌رسد. از همين رو هيچ زماني نمي‌توان بدرستي متوجه اين نكته شود كه برندگان جوايز، حاصل شمارش چه تعداد از آراء هستند.
زماني كه برگه‌هاي آرا به دفتر شركت رسيد ، اولتمانز و همكارش ريك روساس (همان دو نفري كه پيش از اعلام اسامي مي‌دانند برندگان چه كساني هستند) با همكاري 4 كارمند خود ، طي 3 روز كار شمارش آراء را انجام مي‌دهند. آنها طي اين سه روز هر روز بين 14 تا 16 ساعت كار مي‌‌كنند ؛ البته نوع كار در سومين روز يك تغيير اساسي مي‌كند تا اين اطمينان حاصل شود كه فقط روساس و اولتمانز نتيجه نهايي حاصل از شمارش آرا را مي‌دانند. آنها نام برندگان در تمامي 24 رشته اسكار را انتخاب مي‌كنند. خيلي وقتها اين دو در مراسم سالانه اسكار شركت نمي‌كنند ، زيرا خستگي شديد فعاليت چند روزه براي شمارش آرا مانع حضورشان در مراسم مي‌شود. به گفته روساس: براي من مرحله شمارش آرا مرحله مهمي از كار است. ما بايد كارمان را بسيار دقيق انجام دهيم تا اين اطمينان حاصل شود كه كار درست و اساسي پيش مي‌رود. نبايد كاري كنيم كه اطمينان طرف مقابل از ما سلب شود.

پاكتهاي مهر و موم شده

سري نگهداشتن اسامي افراد چيزي است كه تا زمان شروع مراسم -‌ و حتي در طول آن -‌ ادامه خواهد داشت. روز شنبه -‌ يك روز پيش از برپايي مراسم اسكار -‌ نفرات شمارش‌كننده اسامي برندگان منتخب، در مراسمي شركت مي‌كنند كه طي آن كارتهاي ويژه اعلام نام برندگان صادر مي‌شود. اين كارتها همان كارتهاي معروفي هستند كه هنرمندان آنها را در دست مي‌گيرند و با باز كردن آنها -‌ كه همه مهر و موم شده‌اند -‌ نام برندگان را اعلام مي‌كنند. صبح روز مراسم، كار اصلي و نهايي نوشتن و مهر و موم شده‌اند -‌ نام برندگان را اعلام مي‌كنند. صبح روز مراسم ، كار اصلي و نهايي نوشتن و مهر و موم كردن نامه‌ها انجام مي‌شود.
پس از آن كه نامه‌ها آماده شده (و نام برندگان در آنها قرار گرفت)‌ نوبت كار ماموران پليس مي‌رسد. بجز روساي جمهور و شخصيت‌هاي مهم سياسي كه هميشه با ماموران پليس موتورسوار اسكورت مي‌شوند ، اولتمانز و روساس تنها كساني هستند كه براي حضور در سالن كداك تيه‌تر ميان ماموران موتورسوار پليس قرار مي‌گيرند. نكته جالب اين‌كه اين دو نفر به صورت مجزا و به وسيله پليس‌هاي متفاوتي (و از دو مسير متفاوت)‌ راهي محل برگزاري مراسم اسكار مي‌شوند؛ البته يكي از دلايل اصلي اين است كه به دليل ترافيك خاص و ديوانه‌كننده لس‌آنجلس ممكن است آرا بموقع به مراسم اسكار نرسد. حضور دو گروه جداگانه باعث مي‌شود دستكم يكي از آنها زودتر به محل برگزاري مراسم برسد. طبيعي است كه بسياري مايلند نام برندگان را پيش از اعلام اسامي در طول مراسم بدانند. به همين علت كار و اساسي و اولتمانز در اين بخش بسيار سخت مي‌شود. آنها بايد از دست تمام جماعت كنجكاو (از دربان‌هاي‌ دم در گرفته تا خود هنرمندان)‌ فرار كنند تا مجبور نباشند به پرسشهاي آنان پاسخ دهند. بعضي وقتها پرسش اين نيست كه چه كسي فلان جايزه را گرفته است؟ فرد پرسش‌كننده خيلي ساده نام هنرمند مورد نظر خود را مي‌گويد و از اين دو فقط تاييديه مي‌خواهد. آنها ممكن است به زبان ، آن پرسش را تاييد يا تكذيب نكنند ، اما نگاه و حالت آنها مي‌تواند پاسخ مورد نظر را بدهد!
اولتمانز مي‌گويد: هنگام رسيدن به محل برگزاري مراسم ، من به يك آدم بسيار جدي و حتي اخمو تبديل مي‌شدم. ما معمولا در طول برپايي مراسم در سالن نيستيم و خودمان را آفتابي نمي‌كنيم. اگر در محل بمانيم، به پشت صحنه مي‌رويم. در عين حال ما بايد كاملا مراقب باشيم كه نامه‌هاي مهر و موم شده گم يا دزديده نشوند. از سوي ديگر ما يك مشكل اساسي هم در طول برپايي مراسم داريم. ما بايد مطمئن باشيم كه نامه‌ها را دقيقا به دست هنرمنداني داده‌ايم كه قرار است نام برندگان همان بخش داده شود ، براي مثال شما حساب كنيد دو هنرمند قرار است نام برنده رشته بهترين بازيگر مرد را اعلام كنند و آن وقت پاكتي كه دستشان است مربوط به اعلام نام بهترين فيلم سال باشد!
با وجود اين هم روساس و هم اولتمانز تاكيد مي‌كنند كار شمارش آرا (و بقيه مسائل مربوط به آن را) فقط و فقط به دليل علاقه‌اي كه به اين كار دارند، انجام مي‌دهند. روساس مي‌گويد: البته يك نكته را فراموش نكنيد، ما فقط كار شمارش آرا را انجام مي‌دهيم. كار اصلي را گروه ديگري به انجام مي‌رسانند.

قابل پيش‌بيني نبود

رسانه‌هاي گروهي ازمراسم اسكار به عنوان يك مراسم باشكوه و پرزرق و برق اسم مي‌برند ؛ اما پرسشي كه امسال (برخلاف سالهاي پيش) در سطح وسيعي مطرح شد ، اين بود كه اسكار بهترين فيلم را كدام فيلم خواهد گرفت. برعكس سالهاي گذشته كه معمولا يك يا دو فيلم رقباي اصلي دريافت جايزه بودند ، امسال به هيچ‌وجه قابل پيش‌بيني نبود كه فيلم برگزيده اسكار كدام اثر سينمايي خواهد بود. برخي منتقدان مي‌گفتند ؛ «خانم كوچولوي سان شاين» از اين نظر شانس بيشتري براي دريافت اسكار بهترين فيلم سال را داشت كه آكادمي طي 10 سال اخير ، توجه ويژه‌اي به كمدي‌هاي اجتماعي از خودش (در مقايسه با آثار تراژيك) نشان داده است.
آكادمي سال 1998 اسكار بهترين فيلم را به «تايتانيك» داد. اقدام بعدي آكادمي در سالهاي 2000 و 2003 (براي اهداي اين جايزه به «گلادياتور» ، «ارباب‌حلقه‌ها» و «بازگشت پادشاه») باعث تعجب گروهي از تحليلگران اسكاري شد ؛ اما واقعيت اين است كه چنين فيلمهايي نه فقط در اكران عمومي با موفقيت مالي خوبي روبه‌رو شدند ، بلكه تحسين منتقدان سينمايي را هم به همراه داشتند.
در مورد سالهاي 1998 و 1999 كه «شكسپير عاشق» و «زيباي امريكايي» اين جايزه را گرفتند چه مي‌توان گفت؟ پرسشي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا راي‌دهندگان آكادمي اسكار بايد كمي هم به فكر شفاف‌سازي باشند؟ ريچارد روپر ، منتقد شيكاگو سان‌تايمز مي‌گويد: حتما! از آنجا كه من دوستدار و علاقه‌مند سينما هستم ، اين مساله ذهن مرا هم به خودش مشغول كرده است. دست‌اندركاران سينما بهتر از هر كس ديگري مي‌دانند كه ساخت فيلمهاي كمدي بسيار سخت است. فيلمي مثل «نوربيت» ادي مورفي مي‌تواند ميليون ها دلار فروش كند؛ اما بسياري از منتقدان مي‌گويند اين نوع فيلمها كارهايي بي‌ارزش هستند. آكادمي اسكار براي تقدير از يك فيلم خوب كمدي يا اكشن هنوز هم با ترديد اظهارنظر مي‌كند.
اما آكادمي اسكار خيلي پيشتر از اينها ميانه بهتري با كارهاي كمدي داشت. سال 1943 «يك شب اتفاق افتاد» اسكار بهترين فيلم را گرفت. يك سال بعد اين جايزه به «شورش در كشتي بونتي» اهدا شد. اگر سال 1957 «پل رودخانه كواي» اين جايزه را گرفت ، سال پس از آن اثر موزيكال «ژي‌ژي» موفق به دريافت اين جايزه شد.
پس از اهداي اسكار بهترين فيلم سال به كارهاي سرگرم‌كننده دهه 70 (نيش ، راكي و آنرهال) آكادمي اسكار ناگهان توجه خود را به موضوعات حاد اجتماعي و سياسي معطوف‌ كرد و فيلمهايي مثل شكارچي گوزن ، مردم معمولي، دوران مهرورزي، پلاتون ، نابخشوده و فهرست شنيدلر مورد توجه قرار گرفتند.
طي 10 سال گذشته فيلمهاي كمدي 3 بار در مراسم اسكار درخشش داشته‌اند ؛ اما منتقدان مي‌گويند فيلمهاي كمدي ارزشي بيشتر از اين دارند و آكادمي اسكار بايد توجهي بيش از اين به فيلمهاي كمدي داشته باشند.
فيلمهايي كه امسال نامزد دريافت اسكار بهترين فيلم شدند رشته‌اي متنوع از قصه‌ها و حال و هواهاي اجتماعي و سياسي را داشتند. از ميان آنها ـ بابل، ملكه ،‌ جدا افتاده،‌ نامه‌هايي از آيدو جيما، خانم كوچولوي سان‌شاين ـ انتخاب يك فيلم كار بسيار مشكلي بود. انجمن‌ها و گروههاي مختلف منتقدان ، هر يك به يكي از اين فيلمها راي داده و مشكل مي‌شد 2 گروه از منتقدان سينمايي را پيدا كرد كه روي يك فيلم اتفاق و اتحادنظر داشته باشند؛‌ البته اين فيلم آخري از سوي دو اتحاديه بازيگران و تهيه‌كنندگان موردحمايت قرار گرفت كه البته هيچيك از آنها ارتباطي به انجمن‌هاي مختلف منتقدان ندارند.
البته روبر عقيده داشت كه بابل اسكار بهترين فيلم سال را مي‌گيرد ، زيرا تمام عناصر مورد علاقه اعضاي آكادمي اسكار را در خودش دارد. به گفته او ، اگر بخواهيم حال و هواي اسكارنشينان را مورد توجه قرار دهيم ، بابل همان چيزي است كه خواسته‌هاي آنها را برآورده مي‌كند.
يك نكته جالب امسال هم حضور نژادهاي مختلف غيرامريكايي در مراسم بود. فارست ويتاكر ، ادي مورفي و جنيفر هاوس 3 بازيگر نامزد اسكاري، هر 3 سياه‌پوست بودند. اين نكته نشان مي‌دهد كه اعضاي آكادمي روشنفكرتر شده‌اند و حالا اهميت بيشتري به هنرمندان رنگين پوست مي‌دهند.
به گفته تحليلگران اسكاري ، سهم هنرمندان سياه‌پوست در سالهاي گذشته از جوايز اسكار فقط 10 جايزه بازيگري بوده است. از اولين دوره مراسم كه سال 1929 برگزار شد تا امروز ، اين رقم كمي مايوس‌كننده است. تا امروز هيچ كارگردان سياه‌پوستي نتوانسته اسكار بهترين كارگرداني سال را بگيرد. مساله نژادهاي مختلف تاثير زيادي در مراسم اسكار داشته و اين تاثير به نوعي در ارتباط با تاثيري است كه اين مساله در كل جامعه امريكا دارد (و به نقشي مربوط مي‌شود كه اين مساله در فرهنگ امريكا بازي مي‌كند.)
ديويد پولاند از سايت مدوي‌سيتي‌نيوز مي‌گويد: وقتي جامعه امريكا توجهي به اقليت‌هاي نژادي ندارد، طبيعتا مراسم اسكار هم اين موضوع را ناديده مي‌گيرد.


منبع: آسوشيتدپرس ، 21 فوريه
ترجمه: كيكاووس زياري


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک